I Love you...
I Love you...
but I don't know...
How can I say this...
to you.
Part:72
(ویو:میرا)
منشی:اون فرد...
آقای جئون هستن...
جئون جونگکوک.
دستم دور خودکاری که تو دستم بود،بیشتر فشرده شد...
ولی حالت صورتم سرد مونده بود...
نمی دونم چرا...
عصبانیتم بیشتر شد...
چون فکر میکردم که احساساتم به بازی گرفته شده...
+:بگو وقت ندارم.
منشی:ولی خانم...
+:نشنیدی چی گفتم؟(کمی بلند تر از حد عادی)
منشی:ببخشید.
+:برو.
تعظیمی کرد و رفت...
با چه رویی پا شده اومده...
الان کنترل عصبانیم دستم نیست...
اگه یچی بهش بگم ناراحت شه چیکار باید کنم؟
نشستم رو صندلی...
گوشیم رو از رو سایلنت در آوردم چون شاید متئو بخواد زنگ بزنه،و راجب کاری که بهش گفتم،بهم خبر بده...
سرم رو به صندلی تکیه دادم،و چشمام رو بستم...
سر درد وحشتناکی دارم...
بعد از دو دقیقه صدای باز شدن در اومد...
+:باز چی شده مینجی؟
_:دلیل این کارات چیه یاقوت؟(عصبی،جدی،بم)
چشمام رو باز کردم...
باورم نمی شد که بدن عضلانی و قد بلندش توی چهارچوب در قرار گرفته...
چشماش از همیشه تاریک تر بودن...
و ترسناک!
مینجی از پشتش ظاهر شد...
منشی(مینجی):ببخشید خانم...
+:برو بیرون.
منشی:چشم...
و رفت بیرون و در و پشت سرش بست...
و حالا...
جونگکوک جلوم روبه روی میز ایستاده بود...
_:منتظر جوابم.
+:منم همینطور.
چشماش و ریز کرد...
_:منتظر چه جوابی؟
از رو میز بلند شدم...
و رفتم جلوش وایسادم...
و با چشمایی که قابلیت آتش روشن کردن رو داشتن،بهش خیره شدم...
دعوت نامه ای که با هربار خوندنم،بیشتر مچاله می شد رو آوردم بالا...
با نیشخند که ناباوری هم درش دیده می شد شروع به لب زدن کردم...
+:نگو که خودت هم نمی دونستی فردا...
فردا...
عزممو جذب کردم و به زبون آوردمش...:
+:فردا قراره وصلتت با یونا قطعی ش...
سایه!
چشماش کمی نرم شدن...
_:آره...
خودم هم همین یه ساعت پیش فهمیدم...
می خوای باور کن می خوای باور نکن.
+:نه نه نه...
آقای جئون از لحن حرف زدنت خوشم نیومد...
من باید شاکی باشم...
نه تو!
نیشخندی زد...
_:درسته خانم جئون...
ولی دلیل نمیشه که جواب تماس هام رو ندی...
+:خیلی هم خوب کرد...
که حرفم با بوسه ای که روی لبام گذاشت قطع شد...
چند بار مشت زدم به سینه اش که جدا شد...
سریع شروع کردم به اعتراض...
+:هی...
دوباره تکرار کرد...
ولی این بار عمیق تر...
(نگران نباشین کسی به داخل دفتر دید نداره)
کاملا از سر تعجب فریز شده بودم...
لبشو آورد کنار گوشم...
و بوسه ی خیسی روی لاله ی گوشم گذاشت...
_:دفعه ی دیگه که جوابم رو ندادی...
لبخندی از سر شیطونی زد...
_:قول نمیدم که بتونی برای چند روز راه بری یاقوت خانم😏!
با مشت زدم به سینش...
+:هی پر رو نشو.
_:اگه بشم چی؟
+:عواقب خوبی نداره.
خنده ی ریزی کرد...
_:باشه...
ولی برای این حرکت پدرم نقشه ای داری؟
+:نقشه ای دارم که اصلا فکرش رو هم نمیتونی بکنی😌.
_:او حالا چی هست؟
خودم بهش نزدیک کردم...
و شروع کردم با کراواتش بازی کردن...
+:سوپرایزه...
ابرویی بالا انداخت...
_:که اینطور...
که یه دفعه...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۶تا
کامنت:۶تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
but I don't know...
How can I say this...
to you.
Part:72
(ویو:میرا)
منشی:اون فرد...
آقای جئون هستن...
جئون جونگکوک.
دستم دور خودکاری که تو دستم بود،بیشتر فشرده شد...
ولی حالت صورتم سرد مونده بود...
نمی دونم چرا...
عصبانیتم بیشتر شد...
چون فکر میکردم که احساساتم به بازی گرفته شده...
+:بگو وقت ندارم.
منشی:ولی خانم...
+:نشنیدی چی گفتم؟(کمی بلند تر از حد عادی)
منشی:ببخشید.
+:برو.
تعظیمی کرد و رفت...
با چه رویی پا شده اومده...
الان کنترل عصبانیم دستم نیست...
اگه یچی بهش بگم ناراحت شه چیکار باید کنم؟
نشستم رو صندلی...
گوشیم رو از رو سایلنت در آوردم چون شاید متئو بخواد زنگ بزنه،و راجب کاری که بهش گفتم،بهم خبر بده...
سرم رو به صندلی تکیه دادم،و چشمام رو بستم...
سر درد وحشتناکی دارم...
بعد از دو دقیقه صدای باز شدن در اومد...
+:باز چی شده مینجی؟
_:دلیل این کارات چیه یاقوت؟(عصبی،جدی،بم)
چشمام رو باز کردم...
باورم نمی شد که بدن عضلانی و قد بلندش توی چهارچوب در قرار گرفته...
چشماش از همیشه تاریک تر بودن...
و ترسناک!
مینجی از پشتش ظاهر شد...
منشی(مینجی):ببخشید خانم...
+:برو بیرون.
منشی:چشم...
و رفت بیرون و در و پشت سرش بست...
و حالا...
جونگکوک جلوم روبه روی میز ایستاده بود...
_:منتظر جوابم.
+:منم همینطور.
چشماش و ریز کرد...
_:منتظر چه جوابی؟
از رو میز بلند شدم...
و رفتم جلوش وایسادم...
و با چشمایی که قابلیت آتش روشن کردن رو داشتن،بهش خیره شدم...
دعوت نامه ای که با هربار خوندنم،بیشتر مچاله می شد رو آوردم بالا...
با نیشخند که ناباوری هم درش دیده می شد شروع به لب زدن کردم...
+:نگو که خودت هم نمی دونستی فردا...
فردا...
عزممو جذب کردم و به زبون آوردمش...:
+:فردا قراره وصلتت با یونا قطعی ش...
سایه!
چشماش کمی نرم شدن...
_:آره...
خودم هم همین یه ساعت پیش فهمیدم...
می خوای باور کن می خوای باور نکن.
+:نه نه نه...
آقای جئون از لحن حرف زدنت خوشم نیومد...
من باید شاکی باشم...
نه تو!
نیشخندی زد...
_:درسته خانم جئون...
ولی دلیل نمیشه که جواب تماس هام رو ندی...
+:خیلی هم خوب کرد...
که حرفم با بوسه ای که روی لبام گذاشت قطع شد...
چند بار مشت زدم به سینه اش که جدا شد...
سریع شروع کردم به اعتراض...
+:هی...
دوباره تکرار کرد...
ولی این بار عمیق تر...
(نگران نباشین کسی به داخل دفتر دید نداره)
کاملا از سر تعجب فریز شده بودم...
لبشو آورد کنار گوشم...
و بوسه ی خیسی روی لاله ی گوشم گذاشت...
_:دفعه ی دیگه که جوابم رو ندادی...
لبخندی از سر شیطونی زد...
_:قول نمیدم که بتونی برای چند روز راه بری یاقوت خانم😏!
با مشت زدم به سینش...
+:هی پر رو نشو.
_:اگه بشم چی؟
+:عواقب خوبی نداره.
خنده ی ریزی کرد...
_:باشه...
ولی برای این حرکت پدرم نقشه ای داری؟
+:نقشه ای دارم که اصلا فکرش رو هم نمیتونی بکنی😌.
_:او حالا چی هست؟
خودم بهش نزدیک کردم...
و شروع کردم با کراواتش بازی کردن...
+:سوپرایزه...
ابرویی بالا انداخت...
_:که اینطور...
که یه دفعه...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۶تا
کامنت:۶تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
- ۶۱۶
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط