«دستات را تکان میدهی، مثل همیشه. میخواهی ببینی ساعت چن
«دستات را تکان میدهی، مثل همیشه. میخواهی ببینی ساعت چند ست، ولی ساعتی به دستات نبستهای.
ساعتات را بردهاند، مثل خیلی چیزهای دیگر. دستات را تکان میدهی، با اینکه ساعتی به دست نداری.
با اینکه قرارئ با کسی نداری. با اینکه کاری برای انجام دادن نداری. ساعتهای تو را دزدیدهاند، زمان ت را دزدیدهاند، و تاریکی و ترس را برائات گذاشتهاند.
میترسی سر وقت نرسی به قلبات، به ارزوئات، به کارت، به مرگت؛ میترسی نرسی.
میترسی زمان از دست برود.»
ساعتات را بردهاند، مثل خیلی چیزهای دیگر. دستات را تکان میدهی، با اینکه ساعتی به دست نداری.
با اینکه قرارئ با کسی نداری. با اینکه کاری برای انجام دادن نداری. ساعتهای تو را دزدیدهاند، زمان ت را دزدیدهاند، و تاریکی و ترس را برائات گذاشتهاند.
میترسی سر وقت نرسی به قلبات، به ارزوئات، به کارت، به مرگت؛ میترسی نرسی.
میترسی زمان از دست برود.»
- ۱.۱k
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط