رمان نوری در تاریکی شب✨
رمان نوری در تاریکی شب✨
پارت 1
.
.
.
.
سلام اسم من هینا کیورا هست!
من یک پزشک هستم و من دو شاگرد به نام
شینوبو و کانائه کوچو دارم امروز روز آخر بود و من یک دفتر چا دادم و گفتم
هینا:یک روز یکی میاد و می گه ۴۴۳۲۳۲ و شما باید این دفتر چا رو بهش بدی! باشه!؟
شینوبو و کانائه:چشم
و رفتن خونه
شب بود داشتم می رفتم خونه که لا کیبودسوژی موزان رو به رو شدم یک لحظه نشد که سرم از تنم جدا شد
چشم هام رو باز کردم دیدم یک زن داره لایک قیافه نفرت انگیز نگاهم می کنه و من رو گزاشت زمین و به مرد روبه روش گفت
زن:ما باید ابن بچه رو بکشیم ابن لچه نفرین شده است!
مرد: نه بزار تا ۱۰ سالگی زجرش بدیم و وقتی ۱۰ سالش شد بکشیمش
زت:باشه
من داشتم نی گفتم کدوم بچه دارن راجب چی حرف می زنن و یک دفعه خورم رو تو آینه ریدم چشمام ۶ تا شده بود باورم نمی شد که من دوباره از نو متولد شده!
ولی یک چای کار می لنگید چرا من باید خاطرات زندگی قبلیم رو یا دم بیاد
و بک دفعه توی این فکر ها بودم که زنه نزدیکم شد و!
من رو بلدند کرد و بهم شیر داد این قضیه تا ۳ سالکی ادامه داشت و هر ثانیه از زندگیم زجر می کشیدم!
تا روزی رسید اون شب من ۴ سالم داشت می شد
فقط ۱ دقیقه و ۴۵ ثانیه مونده بود!
من تاخت نداشتم که بااین زجر زندکی کنم بلند شدم و رفتم سمت آشپز خانه و یک چاقوی بزرگ برداشتن و زدم داخل گلوی مادر و پدرم احساس سبکی داشتم!
از خونه رفتم بی رون و داشتم از وست جنگل رد می شدم که!
و با موزان چشم تو چشم شدم واسم مهم نبود که الان قرار بمیرم یا نه
و موزان برگشت و بهم گفت
موزان: آهای می خوای باهم زندگی کنی؟
تفکر موزان قبل این حرف:این دختر خیلی قدرت زیادی داره اگر تبدیل به یک شیطان کنم ممکنه له نور خورشید قلبه کنه!
تفکر من همون موقع:این شانس خوبی که بتونم نزدیک ترین خون رو به موزان داشته باشم و این آخرین مواد واسه ساخت داروی پاد زهر باشه!
کانا:باشه
و ...
ادامش واسه پارت بعد
این داستان زندگی کانا هست
بگید خوب بود؟
اگر نبود بگید درستش کنم!
و بگید پارت بعد رو بزارم؟ یانه!
باشه دیگه خیلی زر زدم بای!
پارت 1
.
.
.
.
سلام اسم من هینا کیورا هست!
من یک پزشک هستم و من دو شاگرد به نام
شینوبو و کانائه کوچو دارم امروز روز آخر بود و من یک دفتر چا دادم و گفتم
هینا:یک روز یکی میاد و می گه ۴۴۳۲۳۲ و شما باید این دفتر چا رو بهش بدی! باشه!؟
شینوبو و کانائه:چشم
و رفتن خونه
شب بود داشتم می رفتم خونه که لا کیبودسوژی موزان رو به رو شدم یک لحظه نشد که سرم از تنم جدا شد
چشم هام رو باز کردم دیدم یک زن داره لایک قیافه نفرت انگیز نگاهم می کنه و من رو گزاشت زمین و به مرد روبه روش گفت
زن:ما باید ابن بچه رو بکشیم ابن لچه نفرین شده است!
مرد: نه بزار تا ۱۰ سالگی زجرش بدیم و وقتی ۱۰ سالش شد بکشیمش
زت:باشه
من داشتم نی گفتم کدوم بچه دارن راجب چی حرف می زنن و یک دفعه خورم رو تو آینه ریدم چشمام ۶ تا شده بود باورم نمی شد که من دوباره از نو متولد شده!
ولی یک چای کار می لنگید چرا من باید خاطرات زندگی قبلیم رو یا دم بیاد
و بک دفعه توی این فکر ها بودم که زنه نزدیکم شد و!
من رو بلدند کرد و بهم شیر داد این قضیه تا ۳ سالکی ادامه داشت و هر ثانیه از زندگیم زجر می کشیدم!
تا روزی رسید اون شب من ۴ سالم داشت می شد
فقط ۱ دقیقه و ۴۵ ثانیه مونده بود!
من تاخت نداشتم که بااین زجر زندکی کنم بلند شدم و رفتم سمت آشپز خانه و یک چاقوی بزرگ برداشتن و زدم داخل گلوی مادر و پدرم احساس سبکی داشتم!
از خونه رفتم بی رون و داشتم از وست جنگل رد می شدم که!
و با موزان چشم تو چشم شدم واسم مهم نبود که الان قرار بمیرم یا نه
و موزان برگشت و بهم گفت
موزان: آهای می خوای باهم زندگی کنی؟
تفکر موزان قبل این حرف:این دختر خیلی قدرت زیادی داره اگر تبدیل به یک شیطان کنم ممکنه له نور خورشید قلبه کنه!
تفکر من همون موقع:این شانس خوبی که بتونم نزدیک ترین خون رو به موزان داشته باشم و این آخرین مواد واسه ساخت داروی پاد زهر باشه!
کانا:باشه
و ...
ادامش واسه پارت بعد
این داستان زندگی کانا هست
بگید خوب بود؟
اگر نبود بگید درستش کنم!
و بگید پارت بعد رو بزارم؟ یانه!
باشه دیگه خیلی زر زدم بای!
- ۳.۶k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط