پارت ۳۴ انتهایی
پارت ۳۴ انتهایی
چند ماه بعد از اون خواستگاریِ سینمایی، اخبارِ دنیا روی یک خبرِ بزرگ متمرکز شده بود: «عروسیِ قرن؛ ازدواجِ پادشاه و ملکهی کی-پاپ!»
مراسمِ عروسی در یکی از زیباترین باغهای سلطنتیِ سئول برگزار شد. همهچیز جادویی و بینقص بود. تزئیناتِ مراسم ترکیبی از گلهای رز و نورپردازیهای مدرن به رنگِ **خاکستریِ نقرهای** بود که تداعیکنندهی سلیقهی خاص و شیکِ ملکه حسنا بود.
دوربینهای رسانههای جهانی از کیلومترها دورتر، پشتِ درهای باغ صف کشیده بودند تا حتی یک ثانیه از این مراسم را از دست ندهند. اما داخلِ باغ، یک جمعِ کاملاً صمیمی و پر از عشق بود: اعضای بلکپینگ (لیسا، جنی، رزی، جیسو) به عنوان ساقدوشهای عروس با لباسهای یکدست درخشان ایستاده بودند و اعضای بیتیاس (به همراه تهیونگ که کتوشلوارِ خیرهکنندهای به تن داشت) با شیطنت و لبخند منتظرِ ورودِ عروس بودند.
درِ بزرگِ سالن باز شد. حسنا با یک لباسِ عروسِ شاهانهی بلند که با سنگهای قیمتی تزیین شده بود و تورِ بلندش روی زمین کشیده میشد، وارد شد. پدر و مادرِ حسنا ردیفِ اول نشسته بودند؛ مادرش از شدتِ شوق آرام اشک میریخت و پدرش با چهرهای سرشار از افتخار و لبخند، به دخترش نگاه میکرد—دختری که روزی در مدرسهی تهران رویاهای بزرگ میبافت و حالا ملکهی جهان شده بود.
تهیونگ با دیدنِ حسنا، انگار برای اولین بار بود که عاشقش میشد. قدمبهقدم به سمتش رفت، دستش را گرفت و با صدایی که تمامِ مهمانان میشنیدند، زمزمه کرد: «امشب، زیباترین شبِ دنیاست... چون ملکهام کنارِ من است.»
کشیش با لبخند پرسید: «آیا شما، کیم تهیونگ، حسنا را به همسری قبول میکنید تا در تمامِ لحظاتِ زندگی، پادشاهِ قلبش باشید؟»
تهیونگ محکم و با تمامِ وجود گفت: «بله، تا ابد!»
و وقتی نوبت به حسنا رسید، با قلبی لبریز از عشق و آرامش پاسخ داد: «بله... تا بینهایت و فراتر از آن!»
با اعلامِ رسمیِ ازدواجِ آنها، صدای جیغ، دست و سوتِ لیسا و بقیهی اعضا بلند شد. آسمانِ سئول با زیباترین آتشبازیها نورانی شد. تهیونگ حسنا را در آغوش کشید و در میانِ هلهله و دست زدنِ همهی ستارههای دنیا، عمیقترین و شیرینترین بوسهی زندگیشان را ثبت کردند.
داستانِ «عشق بی پایان » از یک نیمکتِ ساده در مدرسه شروع شد، از کلاسهای رقص و تپشِ قلبها گذشت و حالا در اوجِ قلههای موفقیتِ جهانی، به یک افسانهی جاودانه تبدیل شد؛ افسانهای که به همه ثابت کرد اگر به رویاهات ایمان داشته باشی، ستارهها هم برایت تعظیم خواهند کرد.
پایان ؟
نه هنوز نه
دو سال گذشته از ازدواج منو کیم
و ی دختر نانا دوساله داریم
لیسا با کوک ازدواج « عزیزممممم » اومدمممممممم ی لحظههه
ازدواج کرد
ازدواج جیسو و نامجون هم دیدیم
جنی با ی بازیگر ازدواج کرد
و رزی جونم هم هنوز سینگله
غلط کردم رزی جونم غلــــــــط
ما...ما ... با .... با
اومدم قشنگم
دیگه این شد خیلی دوستون دارم
تهیونگ صدام میکنه من باید برم
این رمانم هم نوشته ای از دفترچه خاطراتم بود ....
پایان ......
این رمانم تموم شد ....
چند ماه بعد از اون خواستگاریِ سینمایی، اخبارِ دنیا روی یک خبرِ بزرگ متمرکز شده بود: «عروسیِ قرن؛ ازدواجِ پادشاه و ملکهی کی-پاپ!»
مراسمِ عروسی در یکی از زیباترین باغهای سلطنتیِ سئول برگزار شد. همهچیز جادویی و بینقص بود. تزئیناتِ مراسم ترکیبی از گلهای رز و نورپردازیهای مدرن به رنگِ **خاکستریِ نقرهای** بود که تداعیکنندهی سلیقهی خاص و شیکِ ملکه حسنا بود.
دوربینهای رسانههای جهانی از کیلومترها دورتر، پشتِ درهای باغ صف کشیده بودند تا حتی یک ثانیه از این مراسم را از دست ندهند. اما داخلِ باغ، یک جمعِ کاملاً صمیمی و پر از عشق بود: اعضای بلکپینگ (لیسا، جنی، رزی، جیسو) به عنوان ساقدوشهای عروس با لباسهای یکدست درخشان ایستاده بودند و اعضای بیتیاس (به همراه تهیونگ که کتوشلوارِ خیرهکنندهای به تن داشت) با شیطنت و لبخند منتظرِ ورودِ عروس بودند.
درِ بزرگِ سالن باز شد. حسنا با یک لباسِ عروسِ شاهانهی بلند که با سنگهای قیمتی تزیین شده بود و تورِ بلندش روی زمین کشیده میشد، وارد شد. پدر و مادرِ حسنا ردیفِ اول نشسته بودند؛ مادرش از شدتِ شوق آرام اشک میریخت و پدرش با چهرهای سرشار از افتخار و لبخند، به دخترش نگاه میکرد—دختری که روزی در مدرسهی تهران رویاهای بزرگ میبافت و حالا ملکهی جهان شده بود.
تهیونگ با دیدنِ حسنا، انگار برای اولین بار بود که عاشقش میشد. قدمبهقدم به سمتش رفت، دستش را گرفت و با صدایی که تمامِ مهمانان میشنیدند، زمزمه کرد: «امشب، زیباترین شبِ دنیاست... چون ملکهام کنارِ من است.»
کشیش با لبخند پرسید: «آیا شما، کیم تهیونگ، حسنا را به همسری قبول میکنید تا در تمامِ لحظاتِ زندگی، پادشاهِ قلبش باشید؟»
تهیونگ محکم و با تمامِ وجود گفت: «بله، تا ابد!»
و وقتی نوبت به حسنا رسید، با قلبی لبریز از عشق و آرامش پاسخ داد: «بله... تا بینهایت و فراتر از آن!»
با اعلامِ رسمیِ ازدواجِ آنها، صدای جیغ، دست و سوتِ لیسا و بقیهی اعضا بلند شد. آسمانِ سئول با زیباترین آتشبازیها نورانی شد. تهیونگ حسنا را در آغوش کشید و در میانِ هلهله و دست زدنِ همهی ستارههای دنیا، عمیقترین و شیرینترین بوسهی زندگیشان را ثبت کردند.
داستانِ «عشق بی پایان » از یک نیمکتِ ساده در مدرسه شروع شد، از کلاسهای رقص و تپشِ قلبها گذشت و حالا در اوجِ قلههای موفقیتِ جهانی، به یک افسانهی جاودانه تبدیل شد؛ افسانهای که به همه ثابت کرد اگر به رویاهات ایمان داشته باشی، ستارهها هم برایت تعظیم خواهند کرد.
پایان ؟
نه هنوز نه
دو سال گذشته از ازدواج منو کیم
و ی دختر نانا دوساله داریم
لیسا با کوک ازدواج « عزیزممممم » اومدمممممممم ی لحظههه
ازدواج کرد
ازدواج جیسو و نامجون هم دیدیم
جنی با ی بازیگر ازدواج کرد
و رزی جونم هم هنوز سینگله
غلط کردم رزی جونم غلــــــــط
ما...ما ... با .... با
اومدم قشنگم
دیگه این شد خیلی دوستون دارم
تهیونگ صدام میکنه من باید برم
این رمانم هم نوشته ای از دفترچه خاطراتم بود ....
پایان ......
این رمانم تموم شد ....
- ۳۱۸
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط