پارت سوم_#خوناشام_جذاب_من

پارت سوم_#خوناشام_جذاب_من

جیمین: عروسک کوچولو بعد از اینکه من برم کسی اومد تو اتاقت؟

ات: نه چرا میپرسی

جیمین :اره از لبت معلومه ... بگوووو عههه

ات: یا خجالت میکشم نکن نمیگم

جیمین: جونگ کوک بود

ات: پففف یا نه

جیمین : باشه ولی اخرش میفهمم که کی بود

ویو بعد از ضحر....

ات: حیاط بزرگ بود رفتمتو حیاط و هیشکی تو حیاط نبود .. گل های باغچه حیاط خیلی خوشگل بودن همشون گل رز بودن بعضی هاشون سفید و بعضی هاشون هم قرمز بودن داشتم میرفتم تو که یکی کشید منو با خودش و برد پشت خونه

جونگ کوک: یه سوال ازت میپرسم باید درست جواب بدی وگرنه عاقبتش پای خوته

ات: چی میگییی؟

جونگ کوک: دیشب کسی که به اتاقت اومده بود تهیونگ بود نه بگووو

ات: یااا میترسم نکن اره( دستاشو رد سرش میزاره و سرشو خم میکنه)

جونگ کوک: پفففف... خب باشه یهو عصبانی شدم نترس کاریت ندارم

ات:( سرشو میاره بالا)

جونگ‌ کوک: صورتم رو نزدیک گردنش کردم وگردنش رو لیس زدم .. چون تو حیاط بودم نتونسم خون گردنش رو بچشم بعدش رفتم

ات: ترسیده بودم ... بعد از اینکه رفت رفتم تو و به پذیرایی رفتم دیدم کوک یه جوری نگام میکنه رفتم پشت تهیونگ که انگار حرص میخورد ابرو هاش رفته بود تو هم

نامجون: اخیش امروز صرو صدا نمیکنید چه بهتر .. ات پا قدمت خوب بود اومدی صدا اینا رفت😌😏

ات: اها ..

جیمین:ههی عروسک کوچولو بیا ببین چی پیدا کردم

ات: چی؟

جیمین:اینو نگا کن ببینش

ات: یا چه پرنده خوشگلیه رنگش سیاهه چزا نکنه کلاغه؟

جیمین: نه قناریع یه بالش زخمی شده میخوای نگهش داری؟

ات: باشه ولی وقتی خوب شد ولش کنیم

جیمین: باشه.. من برم به بالش رو پانسمان کنم

ات: باشه برو

نامجون: چایی میخوری؟

ات: امم...باش

نامجون: بیا....

ات:مرسی... .. فکرم خیلی درگیر بود نمیخواستم پیش اینا بمونم از یه جایی هم خوب بودن میخواستم بمونم ... ولی چرا بابام گفت بیام اینجا بابام اینا رو میشناسه؟ که یهو انقد با دسام به لیوان فشار اوردم شکست.. از دستم خون میومد

نامجون: دیدم دست ات داره خون میاد یه باند برداشتم تا ببندم دستشو یه لیسی به خون دستش زدم و بعدش بستم.... بیا

ات:ممنون... بعد اینکه دستمو ببنده زود رفت منم دنبالش رفتم .. اینجا کتاب خونه داشت؟ واوو چقد زیبا بود... نشست و داشت کتاب می خوند.. منم جلو تر رفتم و گفتم

ات: منم میتونم بیام؟

نامجون: چرا پیش بقیه نموندی؟

ات: از جونگ کوک و تهیونگ نیترسم اون یکی ها هم ممکنه یه کاری کنن ولی من به تو اتمینان دارم(یه لبخند ملیح هم زد)

نامجون: باشه ... یه کتاب بردار بیا اینجا بخون

ات: باشع.... رفتم و قفصه ها رو نگاه کردم که چشمم خورد به دیو و دلبر .. برداشتمش و رفتم کنارش تا بخونم

نامجون: اینو برداشتی؟

ات: اره من از دیو و دلبر خوشم میاد ... تو خونه میخوندم

نامجون : باشه .. بخون

ات: باش داشتم کتاب میخوندم که نامجون پا شدو رفت منم بعد از اینکه اون کتاب رو خوندم رفتم تو اتاقم

ادامه دارد:-)

حمایت شه لطفا🥺❤️
دیدگاه ها (۲)

پروف جدیدددددد🤛🤜

همه عنن فقدر ما خوبیم👌😂@diara.25

#خوناشام_جذاب_من _پارت دومنامجون: من نامجونم .. این جینهجین:...

#خوناشام_جذاب_من _پارت اولات:من یه دختر ۲۰ ساله ام.. مادرم ...

مخلوطی از عشقو مرگ پارت 2ویو جونگ کوک: راه افتادیم به سمت پا...

رمان عشق یکطرفه پارت 3جیمین : وای داره میاد اینوری ات : اون ...

شب تولدم پارت 54فصل دوم پارت 25ات: کجا جونگ کوک: بخواب عشقم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط