پارت دادم👌✨

پارت دادم👌✨
هازبین هتل:
/پارت دو/
از زبان نویسنده:
چندسال گذشته و آلن سلنتیا بزرگ شده و رو قدرتش کنترل داره (نمک در نمک داری شوری ندارد نویسنده با کسی شوخی ندارد) و می‌تونست به راحتی ازش استفاده کنه و الان طبق معمول تو اتاق کارش بود و داشت کتاب میخوند که ناگهان......
از زبان سلنتیا:
ناگهان لوسیفر درو باز کرد اومد تو اتاق.
لوسیفر:
سلننننننننننننننننن
گوشام رو گرفتم#
سلنتیا: چته بابا اینقدر داد نزن کر شدم.
لوسیفر: من عاشق شدم!!
با این حرف لوسیفر قهوه ای که داشتم می‌خوردم رو تف کردم بیرون.
لوسیفر: اسمش لیلیثه.!!
سلنتیا: تو دیوونه شدی پسر اصلا می‌دونی عاشق کی شدی؟زن آدم!
لوسیفر: مهم نیست به هرحال من عاشقشم حتی اگر به قیمت جدا شدنش از آدم تموم شه.
سلنتیا: چی فکر کردی لوسیفر؟ها!؟ اصلا تو به این فکر کردی که با این کارت نظم بهشت رو به هم میزنی؟
لوسیفر:.....
سلنتیا: باشه هرجور مایلی.
از زبان لوسیفر:
از اتاقش بیرون اومدم انتظار داشتم حداقل کمکم کنه یا بهم انگیزه بده اما نداد، از قصر بیرون اومد و به سمت باغ آیدن رفتم که صدای گریه شنیدم کمی نزدیک تر شدم دیدم لیلیثه یه جا نشسته و داره گریه می‌کنه رفتم سمتش.
لوسیفر: هی! چرا داری....گریه میکنی؟
لیلیث: تو اینجا چیکار می‌کنی!؟
لوسیفر: صدای گریتو شنیدم بهم بگو قضیه چیه!
لیلیث: خب راستش آدم همش می‌خواد کنترل دست اون باشه اما من میخواستم آزاد باشم به خاطر همین فرار کردم و به اینجا اومدم.
من دلم برای لیلیث سوخت پس دستشو گرفتم و بردمش داخل باغ تا باهم قدم بزنیم.
از زبان نویسنده:
لوسیفر و لیلیث ساعت ها تو باغ قدم میزدن تقریبا هوا تاریک شده بود و مثل اینکه قرار بود مراسم آتیش بازی برگزار شه پس لیلیث و لوسیفر یکجا نشستند و منتظر موندن تا مراسم آتش بازی شروع بشه و بعد ده دقیقه شروع شد.
لوسیفر: لیلیث من....من میخواستم یه چیزی بهت بگم.
لیلیث:بگو
لوسیفر: راستش من....من عاشق تو هستم
لیلیث:!!؟
لوسیفر: وقتی بهت نگاه میکنم از شدت تپش قلب هر لحظه ممکنه بیهوش شم اون خنده هات چهرت صدات همشون زیبا هستن و من به معنایی واقعی دوست دارم.
گونه های لیلیث کمی گل انداخت.
لیلیث: لوسیفر....
و بله این دو مرغ بهم نگاه می‌کنند و نگاه هاشون بهم گره میخوره و کم کم به هم نزدیک میشن و بعد هم رو می‌بوسن.
فردا صبح از زبان سلنتیا:
داشتم تو راه رو قدم میزدم که دیدم چند تا سرباز کنار هم جمع شدن و دارن پچ پچ میکنن گوشمو تیز کردم دیدم دارن درباره ی لیلیث و لوسیفر صحبت میکنم میدونستم آخرسر این پسر یه کاری دست خودش میده.
رفتم سمت سربازا‌ که همشون تا کمر برام خم شدن.
سرباز: صبحتون بخیر خانوم مورنینگ استار
سلنتیا: صبح تو هم بخیر جف بگو ببینم تا کی میخوای به وراجیات ادامه بدی؟ها!؟تا کی میخوای شایعات پخش کنی اینور اونور!!!؟
جف: خ....خانوم...ل.لطفا آروم....باشین
سلنتیا: آروم باشم؟! اصلا با خودت فکر کردی داری چه گوهی میخوری؟!!!!
جف: لطفا....اینبار م...منو ببخشین
جف خورد زمین که گوشیش از تو جیبش دراومد و افتاد زمین عکس لیلیث و لوسیفر که داشتن همرو میبوسیدن اومد رو صفحش اینقدر عصبانی شدم که گوشی رو برداشتم و تو دستم خوردش کردم.
جف درحالی تعظیم کرده بود داشت زار زار گریه میکرد بقیه سرباز ها هم همینجوری نگاهش میکردن و از ترس به خودشون دسشویی کرده بودن منم که دیگه کنترل از دستم خارج شد یه بشکن زدم همشون از وسط نصف شدم خون رو در و دیوار پاشید و همه جای من خونی بود درست مثل اتفاقی که تو بچگی برام افتاد.....

خب بچه منتظر لایک و تظراتون هستم امید وارم از این پارت هم خوشتون اومده باشه🍀👌✨
دیدگاه ها (۸)

خب دوستان الان با خودتون میگید واووووو چه دختر خوشگلیییییییی...

چه کیوت

مترجم یه دنده پارت 2تند تر قدم برداشتم صدای بلند سامیار از پ...

رفتم میوه فروشی سیب بخرم دیدم نوشته ۳۵۰ تومن همین‌طور که دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط