خانواده ی من(از زبان چیوری)

خانواده ی من(از زبان چیوری)
پارت هشت
ـــــــــــــــــــــ شش سال بعد ــــــــــــــــــ
شش سال مثل برقو باد گذشت همه چیز تغییر کرده بود سایورا اکاری و اکارو ازدواج کرده بودن ولی من...... شیطان شده بودم.
پسر بزرگ اکاری(کنتارو):«خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاله بیا شام اگه نیای رایوتارو همشو رو میخوره!»
رایوتارو پسر کوچک اکاری بود من شیطان بودم پس نمی تونستم غذای انسانارو بخورم پس با مکثی طولانی گفتم:«کنتارو بزار بخوره چی کارش داری من نمی خورم سیرم(از گرسنگی دارم میمیرم) نگران خودت باش چون رایوتارو مال توهم میخوره^_^»
رایوتارو با دهان پر:«خاله خیلی مهربونه... نمی خوره که من بخورم^_^^_^»
اکاری از همان بچگی بدش میومد کسی با دهان پر حرف بزنه پس گوش رایوتارو رو گرفت:«دفعه ی بعدی با دهان پر حرف بزن تا من بدونم چیکارت کنم!»
خندیدم و رفتم بیرون انگار منتظر چیزی یا کسی بودم به ماه نگاه کردم کامل بود مثل روزی که بابا مرده بود جنگ من با اون شیطان تا طلوع ادامه داشت خسته شده بودم وقتی برگشتم همه سالم بودن انگار اونا منتظر بودن من خبر بیارم اکاری با چشمانی معصوم و پر از اشک نگاهم کرد:«چیوری بگو بابا کجاست چرا همراهت نیست....... نگو که نه..... نه... نه نه!» چشامو براش ریز کردیم و لبخندی که شبیه بغض بود رو نشون دادم اکاری فهمید چی شد رو زانو افتاد و گریه کرد اکارو هم میخواست وضعیتو اروم کنه صداش بغض داشت:«اکاری.... اکاری هع.... بابا پیر بود... هع هع.... اگر اینجا نمی مرد با مرگ طبیعی میمرد هع هع...... یه مرگ خوب داشت هع هع..»
سایورا خیلی اروم گفت:«پس جسدش..... پس جسدش کو چه بلای سرش اومده؟»
خواستم حرف بزنم اما گلوم خشک بود:«اون.... اون.... شی... طان... جس... دش... و.... پو.. در..» گریم گرفت خیلی سخت بود برام نمی تونستم بگم نتونستم حتی از جسد بابام محافظ کنم
صدای در حیاط اومد درو باز کردم و یه چیزی مثل عنکبوت پرید روم دختر اکارو بود(سایو):«عـــــــــــــــــــــــمه بالاخره اومدم ببینمت مامان نیومد بابا منو اورد ^_^»
بغلش کردمو گفتم:«خوشومدین برید داخل دارن شام میخورند»
اکارو:«خوشحالم که دوباره میبینمت چیوری ببخشید که سایو اینجوری کرد به هرحال تنها کسی که توی خانواده ی تسوگیکونی طرفدار داره تویی♡»
لبخند رضایت زدم رفتیم بالا برام عجیب بود هیچ کس از خانوادم قصد زدن سر منو نداشتن ازم دوری نمی کردن انگار اونا نمی خواهد منو عجیب ببینند فردا هم سایورا و پسرش می اومد پس سر من خیلی شلوغ میشد ^_^»
ـــــــــــــــــــــــــــ ادامه دارد ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیدگاه ها (۳)

منو دوستم دیشب رفتیم مسجد اقا ما از حرف نمرات پریدم به سیاست...

دخملا

گیومی جان گفتن با عکس هفت میرم هتلعموووووووووووووووووووووووو...

خانواده ی من (از زبان چیوری) پارت شش ــــــــــــــــــــ شش...

میخوام از زبان چیوری داستان بنویسمخانواده ی منپارت۱♡(از زبان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط