از هیاهوی فکرها دست می‌کشم.

از هیاهوی فکرها دست می‌کشم.
روی نیمکتی میان خاکستریِ بی‌انتها می‌نشینم.
پاهایم به زنجیرهایی نامرئی بسته است،
آن‌قدر آرام که کسی صدای کشیده شدنشان را نمی‌شنود.
در دستم دفتری سفید است،
و با مدادی سیاه، کلیدی می‌کشم.
شاید برای دری که هنوز ندیده‌ام.
بوی نمِ خاک بلند می‌شود،
آسمان خم می‌شود روی صورتم،
و باران، آرام، پیش از اشکم می‌رسد.
قطره‌ای از چشم چپم می‌لغزد…
نه از شکست،
از فهمیدن.
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط