می سرایم "تو" و چشمان "تو" را

نه سپیدی...
نه غزل...

تویی آن شعر دل انگیز و بلند...
که پر از مثنوی بارانی...
منم آن شاعر بیدل...

ڪه فقط...
برق چشمان تو را می بیند...
سبڪ من عاشقی و قافیه ام دلتنگی ست...

منم آن مست و پریشان نگاهت...
ڪه دلم
"تو" و "احساس تو" را می خواهد.💝


#فروغ_فرخزاد
دیدگاه ها (۳)

سر می‌روم از خویشاز گوشه گوشه فرو می‌ریزمو عطر تو رسوایم می‌...

هر کسی در نهانخانہ قلبشصندوقچه ای دارد وبقچه ای ورازی…در پست...

#دیالوگ_برتر...ﺻﺎﺩﻕ هدایت در کتاب بوف کور ..از سیزده درد مشت...

#چهره_ها...امروز ۱۵ #فروردین سالروز درگذشت #پروین_اعتصامی( ...

در پادشاهی اتلگارد، شما به عنوان پرنسس سنگی شناخته می‌شوید. ...

💜 یونا، بابا و یک قاب عکسقسمت دومصبح یک روز بارانی بود.یونا ...

امشب چی میخواست بگه چی‌کار باید میکرد ؟.. دخترک نفسی کشید و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط