و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم ک

و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که بی نهایت بار



درنامه ها و شعرها


در شعله ها سوختند


تا سند سوختن نویسنده شان باشند


پروانه ها


آخ


تصور کن


آن ها در اندیشه چیزی مبهم


که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را


در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند


یادم می آید


روزگاری ساده لوحانه


صحرا به صحرا


و بهار به بهار


دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم



عشق را چگونه می شود نوشت


در گذر این لحظات پرشتاب شبانه


که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت



دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است




وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند



من تو را


او را


کسی را دوست می دارم
دیدگاه ها (۳)

سخت میترسیدم از اینکه من از نژاد شیشه باشم و شکستنی … او از...

می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهر...

امشب تمام گذشته ام را ورق زدم: پر از لحظه های سیاه ، لحظه ها...

من عاشقانه هایم راروی همین دیوار مجازی می نویسم !از لج تـو ....

و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که ب...

و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که ب...

چقدر دلم می خواهد همه,داستانهای پروانه ها را بدانند که بی نه...

چقدر دلم می خواهد همه,داستانهای پروانه ها را بدانند که بی نه...

چقدر دلم مي خواهد همه,داستانهاي پروانه ها را بدانند که بي نه...

و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که ب...

یادم می‌آیدروزگاری ساده لوحانهصحرا به صحراو بهار به بهاردانه...

حق با تو بود می بایست می خوابیدم اما چیزی خوابم را آشفته کرد...

عشق را چگونه می توان نوشت ...دانه دانه بنفشه های وحشی را یک ...

شنیدم چون دل من  دل تو بی قراره          تو هم در انتظاری که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط