" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
part : ⁵²
اما در یک لحظه...
مچ دستش اسیر دستی قدرتمند شد.
لبخند روی لبش ماسید.
رویش را برگرداند و با یکی از بادیگارد ها مواجه شد.
زبانش بند آمد.
نمیتوانست حتی به درستی نفس بکشد.
_ شما باید تو اتاقتون باشید!
+ خ...خواهش میکنم فقط میخوام ببینمش.
لطفا.
التماس و خواهش از طرز نگاهش میبارید.
فقط خدا میدانست که چقدر دلتنگ پسرکش بود.
شاید آن مرد یک بادیگارد باشد...
اما قلبش که از سنگ نیست.
میتوانست بفهمد که تهیونگ فقط یک ملاقات کوتاه با جونگکوک را میخواهد.
نه چیز دیگر.
دلش به رحم آمد.
نگاه عصبیاش کمی نرم شد.
همانطور که مچ تهیونگ را گرفته بود گفت...
_ دنبالم بیاین!
همین یک جملهی کوتاه را به زبان آورد و سپس به راه افتاد.
تهیونگ به دنبالش راه میآمد.
به سمت همان در...
که میدانست آن فرشتهی زمینی آنجا با ترسش تنها است.
هر قدم که برمیداشتند.
بیشتر دلش برایش تنگ میشد.
بادیگارد کلیدی در قفل چرخاند و در را باز کرد.
تهیونگ خواست دستگیری را به سمت پایین بکشد که دستی مانعش شد.
سریع سوالی نگاهش کرد.
_ فقط پنج دقیقه!
میتونید برید.
+ نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم!
واقعا ممنونم!
بادیگارد بی معطلی در را گشود.
تهیونگ با هیجان وارد شد.
چیزی جز تاریکی آنحا نبود.
دستش را روی دیوار کنارش کشید و کلید برق را فشرد.
یک لامپ کم نور روشن شد.
و بالاخره توانست او را بعد از کلی انتظار ببیند.
{ jungkook }
گوشهای از آن اتاق تاریک نشسته بود.
زانوانش را در بغلش گرفته بود.
به زمین خیره شده بود.
هر چه با خودش فکر میکرد گیج تر میشد.
الان باید از تهیونگ عصبی باشد و او را سرزنش کند.
چرا که بخاطر او در این اتاق تاریک گیر افتاده است.
اما اصلا اینگونه نبود.
هنوز هم تهیونگ را عاشقانه دوست داشت.
اینجا بود که متوجه شد تهیونگ را حتی از خودش بیشتر دوست دارد.
تهیونگی که حال حدود ⁴ روزی بود او را ندیده بود.
نمیدانست چرا ولی امشب منتظر یک اتفاق بود.
اما چه؟!
خودش هم نمیدانست.
در روز های گذشته کل اتاق را زیر و رو کرده بود.
هیچ چیز آنجا نبود.
حتی یک پنجره.
قرص هایش را نخورده بود و سرش بشدت رد میکرد.
هر لحطه ممکن بود که بیهوش شود.
با کلافگی سرش را روی پاهایش گذاشت و چشمهایش را بست.
با صدای در و روشن شدن آن چراغ سرش را بالا آورد و...
ادامه دارد...
part : ⁵²
اما در یک لحظه...
مچ دستش اسیر دستی قدرتمند شد.
لبخند روی لبش ماسید.
رویش را برگرداند و با یکی از بادیگارد ها مواجه شد.
زبانش بند آمد.
نمیتوانست حتی به درستی نفس بکشد.
_ شما باید تو اتاقتون باشید!
+ خ...خواهش میکنم فقط میخوام ببینمش.
لطفا.
التماس و خواهش از طرز نگاهش میبارید.
فقط خدا میدانست که چقدر دلتنگ پسرکش بود.
شاید آن مرد یک بادیگارد باشد...
اما قلبش که از سنگ نیست.
میتوانست بفهمد که تهیونگ فقط یک ملاقات کوتاه با جونگکوک را میخواهد.
نه چیز دیگر.
دلش به رحم آمد.
نگاه عصبیاش کمی نرم شد.
همانطور که مچ تهیونگ را گرفته بود گفت...
_ دنبالم بیاین!
همین یک جملهی کوتاه را به زبان آورد و سپس به راه افتاد.
تهیونگ به دنبالش راه میآمد.
به سمت همان در...
که میدانست آن فرشتهی زمینی آنجا با ترسش تنها است.
هر قدم که برمیداشتند.
بیشتر دلش برایش تنگ میشد.
بادیگارد کلیدی در قفل چرخاند و در را باز کرد.
تهیونگ خواست دستگیری را به سمت پایین بکشد که دستی مانعش شد.
سریع سوالی نگاهش کرد.
_ فقط پنج دقیقه!
میتونید برید.
+ نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم!
واقعا ممنونم!
بادیگارد بی معطلی در را گشود.
تهیونگ با هیجان وارد شد.
چیزی جز تاریکی آنحا نبود.
دستش را روی دیوار کنارش کشید و کلید برق را فشرد.
یک لامپ کم نور روشن شد.
و بالاخره توانست او را بعد از کلی انتظار ببیند.
{ jungkook }
گوشهای از آن اتاق تاریک نشسته بود.
زانوانش را در بغلش گرفته بود.
به زمین خیره شده بود.
هر چه با خودش فکر میکرد گیج تر میشد.
الان باید از تهیونگ عصبی باشد و او را سرزنش کند.
چرا که بخاطر او در این اتاق تاریک گیر افتاده است.
اما اصلا اینگونه نبود.
هنوز هم تهیونگ را عاشقانه دوست داشت.
اینجا بود که متوجه شد تهیونگ را حتی از خودش بیشتر دوست دارد.
تهیونگی که حال حدود ⁴ روزی بود او را ندیده بود.
نمیدانست چرا ولی امشب منتظر یک اتفاق بود.
اما چه؟!
خودش هم نمیدانست.
در روز های گذشته کل اتاق را زیر و رو کرده بود.
هیچ چیز آنجا نبود.
حتی یک پنجره.
قرص هایش را نخورده بود و سرش بشدت رد میکرد.
هر لحطه ممکن بود که بیهوش شود.
با کلافگی سرش را روی پاهایش گذاشت و چشمهایش را بست.
با صدای در و روشن شدن آن چراغ سرش را بالا آورد و...
ادامه دارد...
- ۳۳۶
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط