کن . اولش خیلی حیضی نکن تو چشماش نگاه نکن

کن . اولش خیلی حیضی نکن تو چشماش نگاه نکن
کم‌کم صورتت را بیار بالا ... بعد که گرم صحبت شدی
از لباس و کیف و ساعت و .... تعریف کن
من
به مسعود نگاه میکردم و می خندیدم
و میگفتم
چشم حامد خان ... خیالت راحت صوتی نمیدم
بعد به مسعود گفتم چه کار دشواری
کتاب تئوری سازمانها راحت تر پاس میشه تا کلاس دختر بازی ...
مسعود با خنده گفت
بخاطر همینه که هیچ کس تو را ادم حساب نمیکنه ببین با ما بپری
کاری میکنیم ازاده هم بیاد التماس کنه
و بلند خندید و در جواب خودش گفت
غصه نخور منم کسی را ندارم
شاید امروز بختمون باز شد ...

رفتیم . تا به خیابان کنار دانشگاه نزدبک میدان به هم رسیدیدم جایی که حامد با لیلا قرار گذاسته بود

اولبن ملاقات فرنازو لیلا و نرگس
حامد به لیلا سللام داد و فرناز را به مسعود و نرگس را به من معرفی کرد

سلام دادیم و چند قدمی کنار هم راه رفتیم
حامد با لیلا
مسعود با فرناز
من هم با نرگس
نرگس از من شماره نگرفت و فقط صحبت از درس و رشته و ...شد گفت که مرا می شناسد و اشنایی دارد و دیده که با ازاده صحبت میکنم و از ازاده پرسید
فهمیدم با ازاده سلام و علیکی دارد
از خجالت اب شدم
ولی نگفتم که ازاده با کسی قرار ازدواج دارد و ....
خوب نبود راز ازاده را فاش کنم
شاید دوست نداشت نرگس چیزی بداند
ساکت هر چه خواستم سر صحبت را باز کنم جواب سر بالا داد
البته بعد ها به فرناز گفته بود توقع نداشتم مرتضی را کنار حامد بببنم
مرتضی اگر ازاده را می خواهد با من چه کار داشت .....

خلاصه بگویم
فهمیدم که یخ ما نمی گیرد و تمایلی ندارد
سایه ازاده سنگینی میکرد من هم حاشا نکردم ولی نگفتم که اگر اینجا هستم برای این است که ازاده دوست پسر دارد و با او قرار ازدواج دارد

مسعود و حامد مشغول و صحبت با فرناز و لیلا شدند به راه شان ادامه دادند که
من و نرگس از انها خدا حافظی کردیم و جدا شدیم
به سمت دانشگاه رفتم
کلاس دیر شده بود
قید کلاس را زدم
از ناراحتی و داغ ازاده که در داستانهای قبل برایتان گفته ام
می سوختم ... ولی وردی نبود که بتوان برای همه گفت
سیگار میکشیدم و داریوش میخواندم
مثل دیوانه ها
هر که رد می شد نگاهم میکرد
ولی اعتنا نمیکردم
بلند بلند میخواندم
تا یک نفر بخاطر اینکه سیگارش را روشن کند جلوی مرا گرفت و گفت به سوز می خونی ؟ داریوشی هستی ؟؟
عشقت رفته ؟؟
دوباره بخون
من هم از خدا خواسته دوباره خواندم


نیزه نم باد شرجی وسط طهر تابستون
تازیانه های رگبار توی چله زمستون
نتونستن نتونستن
کینه منو بگیرن
از من خسته خسته
شوق رفتن و بگیرن ....

در میان دانشگاه به پریسا رسیدم و داستان را برایش گفتم ....
(داستان پریسا را قبلا نوشته ام ) روزهای اول کانون بود ...
ساعتی گذشت تا مسعود و حامد امدند .... و صحبت
پایان شش
دیدگاه ها (۳)

حامد جان تو که وضع مارا میدونی یه خونه درب و داغون خرج دانشگ...

قلیان ساز شد . دست مسعود عجیب بود در ساز کردن قلیان . نمی د...

مجبور می کردند تا دستانش را با اب سرد بشورد و بعد یا خودکار ...

خدا رحمت کند همه اموات و اسیران خاک را . از نماز صبح که می ...

خواهرم با گریه گفت بابا حمله قلبی داشت  میگه بگین سباوش بیاد...

شرایط سختی بود باید به آزاده چه میگفتم ؟  اگر میگفتم تمام ام...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط