دیدمش..درست مثل قبل بود..همونقدر صمیمی،همونقدر دوست داشتن

دیدمش..درست مثل قبل بود..همونقدر صمیمی،همونقدر دوست داشتنی..
زل زدیم بهم..
اما رومونو برگردوندیم...
که به هم ثابت کنیم مهم نیستیم دیگه برای هم..
باهرقدم که ازهم جدا شدیم ازخودم میپرسیدم
یعنی هیچوقت،بعد رفتنش بهم فکر نکرد؟
چجوری اصلا تونست،اون همه خاطره رو فراموش کنه..
یعنی اونم،باهرقدمش،یادمن میفتاد؟توی کله اش؟
هنوز خیلی سوال توی سَرمَه..
بعضی از رابطه ها هرچی زمان بگذره درستشون نمیکنه،فقط چراهای بیشتری یادت میاره..
چرانشد؟ چرا اینجوری؟ چرا من؟ چرا اون ؟ چرا....؟؟
یه وقتایی،دیدن کسی که یه روزی باهاش خاطره داشتی بنظرم اونقدرام بد نیس..
تازه یادت میفته چقدر دوسش داری..
میفهمی چجوری هزار بار مردی و زنده ای..
میفهمی واقعا دل ب دل راه داره..
"دیدمت!!
مثل گذشته ها،هنوز همون آدم کله شق ومغروربودی
ولی چشمات غریبه بود..
دوری توانایی اینوداره عزیزترین فرد زندگیتو،
یه جوری غریبه کنه باهات، که فکر کنی همه ی اون روزای دوتایی
فقط یه خواب بوده..
همونقدر کوتاه ..همونقدر دور..
دیدمت..
اما
میخواستم هزاربار، این سوالی که
بندبند وجودمو،اسیرکرده ازت بپرسم
"چراتویی که قرارنبود بمونی
اومدی اصلا!؟
دیدگاه ها (۶)

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۴خشمش فروکش کرد و ل...

پارت اول عشق ناشناسم : + ویو ات: مثل هر روز دوباره داشت بارو...

Part 3ات: پسریه عوضی منحرف برو گمشو از اتاقم نمیخوام اون قیا...

یه اتاق تاریک و یه مشت کاغذ خط خطیساعت چه تند میگذره ده زنگ ...

حوصله ی دیگران و ندارم دیگه... آدما حرف زیاد میزنن شیشه ی عم...

تکپارتی از تهیونگ

چندپارتی:وقتی روت غیرتی میشه ولی تو...pt²نیلا:جونگ کوک عجیب ...

پارت 33و گفت ممنونم داداش تو بهترین داداشه دنیای.... چند روز...

زندگی مافیایی من پارت ۱۳

یه اتاق تاریک و یه مشت کاغذ خط خطی ساعت چه تند میگذره د زنگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط