part¹⁶
part¹⁶
صبح شده بود.
نور خاکستری صبح از پشت پردههای بسته پخش شده بود توی خونه.
جئون روی مبل نشسته بود. نه خوابیده بود، نه بیدار کامل. یه جور بیزمانی عجیب.
صدای پیام گوشی دوباره بلند شد.
این بار فرستنده: Jimin
پیام کوتاه بود:
«دارم میام بالا.»
جئون پلک نزد. فقط همونطور نشسته موند. چند لحظه بعد، در خونه باز شد.
جیمین اومد تو.
بیاجازه. چون بارها اینو کرده بود.
همیشه اون کسی بود که حتی توی فاصله هم، راهشو پیدا میکرد.
ایستاد جلوی جئون. به هم خیره شدن.
نه اخم، نه لبخند. فقط یه مکث سنگین بینشون.
جیمین اول گفت:
«فهمیدم با لوکاس حرف زدی.»jimin
جئون سرشو پایین انداخت. چیزی نگفت.
«میدونی اون آدم خیلی وقتا بیشتر از چیزی که نشون میده میفهمه؟»jimin
جئون:
«اون چیزی که باید میگفتو گفت دیگه پیش من برنمیگرده.»jk
جیمین نشست روی دستهی مبل روبهرویی. دستهاش رو به هم قفل کرد.
«ا.ت خوبه. حداقل ظاهراً. ولی معلومه هنوز یه چیزی ته دلش سنگینه.»jimin
جئون نفسشو بیرون داد.
«منم همینطور.»jk
سکوت.
جیمین آروم گفت:
«خب پس بجنب. یا یه کاری کن، یا ولش کن. بگرنه این بلاتکلیفی هم خودتو میخوره، هم اونرو.»jimin
جئون از جا بلند شد. رفت سمت پنجره. پرده رو کمی کنار زد.
بیرون، هوا نیمهابری بود. مثل خودش.
«باید بفهمم چی میخوام.»jk
جیمین گفت:
«تا وقتی نفهمی کی هستی، نمیفهمی چی میخوای.»jimin
چند ثانیه سکوت بینشون رد و بدل شد.
جئون آروم گفت:
«شاید باید اول یهبار درست فراموشش کنم... تا بتونم درست برگردم سمتش.»jk
جیمین پوزخند زد.
«اگه تونستی، خبرم کن.»jimin
بلند شد. بدون حرف بیشتر، رفت سمت در. ولی دم در، برگشت.
«ا.ت، هنوز دوست داره جونگکوک فقط نمیخواد جا بزنه، باید دست بجمبونی داداش.»jimin
در بسته شد.
و جئون، همونطور کنار پنجره ایستاد. چشم به بیرون.
بعد از این همه مدت اولین بار بود که مثل گذشته ها تو ذهنش نقشه بی نقص درست کرد.
برای برگردوندن ا.ت…
صبح شده بود.
نور خاکستری صبح از پشت پردههای بسته پخش شده بود توی خونه.
جئون روی مبل نشسته بود. نه خوابیده بود، نه بیدار کامل. یه جور بیزمانی عجیب.
صدای پیام گوشی دوباره بلند شد.
این بار فرستنده: Jimin
پیام کوتاه بود:
«دارم میام بالا.»
جئون پلک نزد. فقط همونطور نشسته موند. چند لحظه بعد، در خونه باز شد.
جیمین اومد تو.
بیاجازه. چون بارها اینو کرده بود.
همیشه اون کسی بود که حتی توی فاصله هم، راهشو پیدا میکرد.
ایستاد جلوی جئون. به هم خیره شدن.
نه اخم، نه لبخند. فقط یه مکث سنگین بینشون.
جیمین اول گفت:
«فهمیدم با لوکاس حرف زدی.»jimin
جئون سرشو پایین انداخت. چیزی نگفت.
«میدونی اون آدم خیلی وقتا بیشتر از چیزی که نشون میده میفهمه؟»jimin
جئون:
«اون چیزی که باید میگفتو گفت دیگه پیش من برنمیگرده.»jk
جیمین نشست روی دستهی مبل روبهرویی. دستهاش رو به هم قفل کرد.
«ا.ت خوبه. حداقل ظاهراً. ولی معلومه هنوز یه چیزی ته دلش سنگینه.»jimin
جئون نفسشو بیرون داد.
«منم همینطور.»jk
سکوت.
جیمین آروم گفت:
«خب پس بجنب. یا یه کاری کن، یا ولش کن. بگرنه این بلاتکلیفی هم خودتو میخوره، هم اونرو.»jimin
جئون از جا بلند شد. رفت سمت پنجره. پرده رو کمی کنار زد.
بیرون، هوا نیمهابری بود. مثل خودش.
«باید بفهمم چی میخوام.»jk
جیمین گفت:
«تا وقتی نفهمی کی هستی، نمیفهمی چی میخوای.»jimin
چند ثانیه سکوت بینشون رد و بدل شد.
جئون آروم گفت:
«شاید باید اول یهبار درست فراموشش کنم... تا بتونم درست برگردم سمتش.»jk
جیمین پوزخند زد.
«اگه تونستی، خبرم کن.»jimin
بلند شد. بدون حرف بیشتر، رفت سمت در. ولی دم در، برگشت.
«ا.ت، هنوز دوست داره جونگکوک فقط نمیخواد جا بزنه، باید دست بجمبونی داداش.»jimin
در بسته شد.
و جئون، همونطور کنار پنجره ایستاد. چشم به بیرون.
بعد از این همه مدت اولین بار بود که مثل گذشته ها تو ذهنش نقشه بی نقص درست کرد.
برای برگردوندن ا.ت…
- ۶.۹k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط