𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧
𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧
part:72
دختر رو به تهیونگ کرد و عصبی خندید.
~تو چه آدم چندشی هستی.. من حداقل میخوام با این کار جونگکوک پیشم بمونه، ولی تو میخوای نابودش کنی!
-تو چی داری میگی... منظورت چیه
•حتما باز قاطی کرده، بهش گوش ندین
~درواقع، شما لعنتی ها قاطی کردین! کیم تهیونگ، میدونم با اون سگت نقشه کشیدین که جونگکوک رو عاشق خودت کنی و بعد ولش کنی.. بزاری تو تنهایی خودش نابود بشه! این ها رو وقتی شنیدم که یونگی داشت به پسر عموی احمقت میگفت!
-پسر عمو؟ ته.. تو پسر عمو داری؟ و.. حرفای آنا درسته؟... همه این ها.. نقشه هست؟
کیم دستی به موهایش کشید.. گیج شده بود..
+همه چیزو برات توضیح میدم.. ولی حق نداری حرف های این دروغگو رو باور کنی
-من دیگه نمیدونم چی رو باور کنم و چی رو نکنم! همتون رسما دارین بازیم میدین!
جیمین دستی به موهایش کشید..
^دارم دیوونه میشم.. شما میخواستین چه غلطی بکنین..
در همین حین دکتر حرف زد.
÷لطفا این مسائل خانوادگیتون رو بیرون از بیمارستان حل کنید.. برین بیرون
آنا خنده ای عصبی کرد و سمت دکتر حمله کرد ولی جیمین از کمرش گرفت.
~بیچارت میکنم! قسم میخورم کاری میکنم که این فاکینگ شغلتو از دست بدی!
^آنا، آروم باش... اینجا جنجال بپا نکن
جیمین او را بیرون برد.. جونگکوک با وجود درد پایین تنه اش بلند شد تا برود، ولی کیم مچ دستش را گرفت.
+الان جدی ای؟ نگو که حرف آنا رو باور کردی
پسر مچ دستش را از دست او بیرون کشید و از اتاق رفت.
•فکر کنم گند زدم..
+برو برای جونت دعا کن که جونگکوک منو ببخشه.. وگرنه تو همون عمارتت چالت میکنم، عوضی
و مرد سمت در راه افتاد که در چارچوب در ایستاد.
+فلجی؟ راه بیوفت
هردو از بیمارستان بیرون رفتند و سمت ماشین هایشان راه افتادند.. آنا درحال غر زدن بود و جیمین او را با زور وارد ماشین کرد.
کیم سمت جونگکوک رفت که به ماشین تکیه داده بود.
+با من بیا.. قول میدم برات همه چیزو توضیح بدم
-چی رو توضیح بدی؟ تو پسر عمو داری اونم تو نیویورک و من خبر نداشتم، بدتر از اون همه اینا نقشه هست! دیشب... بوسه هات.. آغوشت.. همش یک نقشه بوده
+نیست-
جونگکوک حرف مرد را قطع کرد.
-هست، چون اگر نبود یونگی ساکت نمیموند و انکار میکرد
تهیونگ دستش را سمت دستان او دراز کرد.
+بیب.. لطفا
جونگکوک دستانش را کنار کشید و از لمس مرد امتنأ کرد.
-به هیچ وجه.. دیگه بهم دست نمیزنی.. حتی نمیخوام شمارتو رو گوشیم ببینم
سوار ماشین شد. از طرفی جیمین و یونگی هم درحال بحث کردن بودند.
جیمین سمت راننده نشست و جئون هم کنار او.
^با این عوضی بیا، ما میریم عمارت
ماشین روشن شد و حرکت کرد.
+لعنت بهت، مین یونگی! گ.اییدمت!
•این تقصیر من نبود! هوسوک عوضی مجبورم کرد همه چیزو بگم! من نمیدونستم اون مو خرمایی فالگوش وایستاده!
+هوسوک... شاید... شاید فلش رو هم اون به جونگکوک داده.. میکشمش.. قسم میخورم اون حرومی رو میکشم!
____________________________________
________
شرایط پارت بعد:
لایک: ۵۵
10 فالوور جدید
یوهاهاهاها💅
part:72
دختر رو به تهیونگ کرد و عصبی خندید.
~تو چه آدم چندشی هستی.. من حداقل میخوام با این کار جونگکوک پیشم بمونه، ولی تو میخوای نابودش کنی!
-تو چی داری میگی... منظورت چیه
•حتما باز قاطی کرده، بهش گوش ندین
~درواقع، شما لعنتی ها قاطی کردین! کیم تهیونگ، میدونم با اون سگت نقشه کشیدین که جونگکوک رو عاشق خودت کنی و بعد ولش کنی.. بزاری تو تنهایی خودش نابود بشه! این ها رو وقتی شنیدم که یونگی داشت به پسر عموی احمقت میگفت!
-پسر عمو؟ ته.. تو پسر عمو داری؟ و.. حرفای آنا درسته؟... همه این ها.. نقشه هست؟
کیم دستی به موهایش کشید.. گیج شده بود..
+همه چیزو برات توضیح میدم.. ولی حق نداری حرف های این دروغگو رو باور کنی
-من دیگه نمیدونم چی رو باور کنم و چی رو نکنم! همتون رسما دارین بازیم میدین!
جیمین دستی به موهایش کشید..
^دارم دیوونه میشم.. شما میخواستین چه غلطی بکنین..
در همین حین دکتر حرف زد.
÷لطفا این مسائل خانوادگیتون رو بیرون از بیمارستان حل کنید.. برین بیرون
آنا خنده ای عصبی کرد و سمت دکتر حمله کرد ولی جیمین از کمرش گرفت.
~بیچارت میکنم! قسم میخورم کاری میکنم که این فاکینگ شغلتو از دست بدی!
^آنا، آروم باش... اینجا جنجال بپا نکن
جیمین او را بیرون برد.. جونگکوک با وجود درد پایین تنه اش بلند شد تا برود، ولی کیم مچ دستش را گرفت.
+الان جدی ای؟ نگو که حرف آنا رو باور کردی
پسر مچ دستش را از دست او بیرون کشید و از اتاق رفت.
•فکر کنم گند زدم..
+برو برای جونت دعا کن که جونگکوک منو ببخشه.. وگرنه تو همون عمارتت چالت میکنم، عوضی
و مرد سمت در راه افتاد که در چارچوب در ایستاد.
+فلجی؟ راه بیوفت
هردو از بیمارستان بیرون رفتند و سمت ماشین هایشان راه افتادند.. آنا درحال غر زدن بود و جیمین او را با زور وارد ماشین کرد.
کیم سمت جونگکوک رفت که به ماشین تکیه داده بود.
+با من بیا.. قول میدم برات همه چیزو توضیح بدم
-چی رو توضیح بدی؟ تو پسر عمو داری اونم تو نیویورک و من خبر نداشتم، بدتر از اون همه اینا نقشه هست! دیشب... بوسه هات.. آغوشت.. همش یک نقشه بوده
+نیست-
جونگکوک حرف مرد را قطع کرد.
-هست، چون اگر نبود یونگی ساکت نمیموند و انکار میکرد
تهیونگ دستش را سمت دستان او دراز کرد.
+بیب.. لطفا
جونگکوک دستانش را کنار کشید و از لمس مرد امتنأ کرد.
-به هیچ وجه.. دیگه بهم دست نمیزنی.. حتی نمیخوام شمارتو رو گوشیم ببینم
سوار ماشین شد. از طرفی جیمین و یونگی هم درحال بحث کردن بودند.
جیمین سمت راننده نشست و جئون هم کنار او.
^با این عوضی بیا، ما میریم عمارت
ماشین روشن شد و حرکت کرد.
+لعنت بهت، مین یونگی! گ.اییدمت!
•این تقصیر من نبود! هوسوک عوضی مجبورم کرد همه چیزو بگم! من نمیدونستم اون مو خرمایی فالگوش وایستاده!
+هوسوک... شاید... شاید فلش رو هم اون به جونگکوک داده.. میکشمش.. قسم میخورم اون حرومی رو میکشم!
____________________________________
________
شرایط پارت بعد:
لایک: ۵۵
10 فالوور جدید
یوهاهاهاها💅
- ۱.۹k
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط