.

.
آنقَدَر بی تو در این شهر خرابم که نگو
آنقَدَر دوری تو داده عذابم که نگو

مثل یک پیچک غمگین شده از رفتن تو
تا بیایی همه جا در تب و تابم که نگو

فکر کردی بروی مثل تو آرام شوم
به خدا کوره ی سوزان و مذابم که نگو

ناگهان دست به دامان خرافات شدم
آنقَدَر دلخوش آن وقت جوابم که نگو

خنده دارست ولی عشق کجا عقل کجاست
دل پشیمان شده ی درس و کتابم که نگو

با تو انگار شب و روزِ خدا مال من است
بی تو آنقدر تهی مثل حبابم که نگو

دوست دارم همه ی فاصله ها کم بشود
توی آغوش تو آنقدر بخوابم که نگو

رضا جمشیدی
دیدگاه ها (۲)

یا حسین شهیدم.

گر چه خویش را به هر چه خواستم رسانده امعشق من ! قبول کن هنوز...

.از راه دوری آمدم،آغوش خود را باز کنچرخی بزن دور و بَرَم،قدر...

.یک شمع تو روشن کن، پروانه شدن با منمِی از من و ساقی تو، پیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط