### پارت ۵: طوفان در اتاق کار

### پارت ۵: طوفان در اتاق کار

سرمای اتاق کار جونگ‌کوک، با ورود لینا به نقطه انجماد رسید. سینیِ نقره‌ای توی دست‌های لینا از شدت لرزش انگشت‌هاش صدا می‌داد. چشم‌های جونگ‌کوک از خشم گشاد شده بود و تهیونگ... نگاهِ تهیونگ مثل یخ، تیز و بی‌رحم روی صورت لینا قفل شده بود.

تهیونگ سرش رو آروم چرخوند سمت جونگ‌کوک، ولی نگاهش هنوز روی لینا بود. نیشخندِ تلخی زد و با صدایی بم و خش‌دار گفت: «می‌بینی کوکی؟ حتی نیازی نیست صداش کنی... اون خودش راهِ نفوذ به حریم ما رو پیدا می‌کنه.»

جونگ‌کوک دندون‌هاش رو روی هم فشار داد. رگ گردنش از شدت عصبانیت برجسته شده بود. نمی‌خواست تهیونگ ضعفی توی رفتارش ببینه، اما دیدن ترسِ توی چشم‌های لینا، چیزی رو توی سینه‌اش چنگ می‌زد. با صدای بمی که مثل غرش رعد توی اتاق پیچید، رو به لینا فریاد زد: «کی بهت اجازه داد بدون اجازه بیای تو؟! گمشو بیرون!»

لینا شوکه شد. اون لحن تند و خشن، با لمس‌های داغ چند شب پیش هیچ شباهتی نداشت. خواست برگرده و فرار کنه، اما قبل از اینکه حتی بتونه یک قدم برداره، تهیونگ با چند قدمِ بلند و بی‌صدا بهش رسید و درِ سنگینِ اتاق رو با صدای بلندی پشت سر لینا کوبید و قفل کرد.

لینا به در چسبید و نفسش حبس شد. تهیونگ به قدری بهش نزدیک شد که بوی ادکلن تلخ و بوی بارونِ روی کتِ چرمش فضای بینشون رو پر کرد. تهیونگ دستش رو بالا آورد، با پشت انگشت‌هاش خیلی آروم و با طمأنینه خط فکِ لینا رو لمس کرد. لمسی که برخلاف جونگ‌کوک، هیچ گرمایی نداشت؛ فقط اخطارِ مرگ بود.

تهیونگ زمزمه کرد: «کجا با این عجله، پرنده کوچولو؟ رئیس بزرگ هنوز باهات حرف داره... مگه نه، کوکی؟»

جونگ‌کوک طاقت نیاورد. با دو قدمِ محکم خودش رو به اون‌ها رسوند، مچ دست تهیونگ رو محکم توی هوا گرفت و با فشار اون رو از لینا دور کرد: «دستت رو ازش بکش کنار، ته!»

چشم‌های تهیونگ برقی زد. این دقیقاً همون واکنشی بود که منتظرش بود؛ اثبات اینکه جونگ‌کوک به خاطر این دختر، مقابلِ اون ایستاده. تهیونگ دستش رو از چنگ جونگ‌کوک بیرون کشید و فاصله‌اش رو بیشتر کرد. چشمانش پر از ناامیدی و خشم بود: «پس بالاخره ماسکت افتاد... به خاطر یه غریبه داری جلوی من می‌ایستی؟»

جونگ‌کوک جوابی نداد. فقط جلوی لینا ایستاد، طوری که بدنش کاملاً لینا رو از دیدِ تهیونگ پنهان می‌کرد. دستِ چپ جونگ‌کوک، پشت سرش، بی‌اختیار مچ دست لرزان لینا رو گرفت و اون رو محکم فشرد؛ انگار ناخودآگاه می‌خواست بهش بگه: *«نترس، من اینجام.»*

تهیونگ با دیدن این صحنه، پوزخندی زد که پر از درد و جنون بود. کتش رو مرتب کرد و گفت: «بازی قشنگیه جونگ‌کوک. ولی یادت باشه... توی این بازی، اونی که قلبش اول از همه بلرزه، اول از همه می‌میره.»

تهیونگ کلید رو چرخوند و بدون حرف دیگه‌ای از اتاق خارج شد و در رو به هم کوبید.

سکوت مرگباری اتاق رو گرفت. جونگ‌کوک به آرومی برگشت سمت لینا. نگاهش داغ و آشفته بود. دستش رو از مچ لینا تا روی کمرش کشید و دختر رو با شتاب به سمت خودش کشید و به در تکیه داد. فاصله‌شون به صفر رسید. نفس‌های داغ جونگ‌کوک به صورت لینا می‌خورد:
«بهت گفته بودم برام دردسر درست نکن... ولی تو داری کل دنیای منو به آتیش می‌کشی لینا...»

***
دیدگاه ها (۰)

### پارت ۶: وقتی دیوارها می‌ریزندصحن اتاق هنوز گرم بود از تم...

### پارت ۷: شبِ ربایشنیمه‌شب بود. بارون بند نیامده بود و قطر...

نامجون ازت ممنونم که مارو ترک نکردی و امیدوارم همیشه کنارمون...

قربون اون چال گونه هات برم💜😍

پارت ۸۲

فهمیدم! کاملاً درسته، نباید فقط در مورد رابطه‌شون حرف بزنیم،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط