قلبش یکباره ریخت؛ انگار صدایی شکستن استخوانهای قفسهی سی
قلبش یکباره ریخت؛ انگار صدایی شکستن استخوانهای قفسهی سینهاش را در گوشش زمزمه کرد. نگاهش از برگهها به چشمهای بیروح دازای کشیده شد. صدایش شکست، خفه شد، التماسآمیز و تلخ: «چرا...؟ چرا داری این کارها رو میکنی؟ مگه من چیکارت کردم ها؟ مگه... مگه برات چی کم گذاشتم دازای؟ مگه دوستت نداشتم؟!»
دازای دستهایش را در جیب شلوارش فرو برد. سرش را کمی خم کرد و با لحنی تخت، که زهرِ بیاعتنایی از آن میچکید، گفت: «دیگه برام جذابیتی نداری چویا. کسلکننده شدی. ازت خسته شدم.»
اشکها مهارنشدنی روی گونههای داغ چویا ریختند. تمام وجودش فریاد شد؛ دردی که از استخوانهایش بیرون میزد به حنجرهاش رسید و شیون کشید: «تو یه حرومزادهی دروغگویی! همهی اون حرفات دروغ بود، نه؟! تمام کارات، تمام قولهات دروغ بود لعنتی! من هیچ... به جهنم که از من خسته شدی! ما دوتا بچه داریم! دوتا طفل معصوم... تو دلت برای اون بچهها هم نسوخت؟! چطور میتونی اینقدر کثافت باشی؟!»
دازای حتی یک قدم عقب نرفت. حتی مژهای نزد. از کنار چویا گذشت، چنان بیاعتنا که گویی رد شدن از کنار یک تودهی بیجانِ هواست. دستش روی دستگیرهی در خروجی اتاق نشست. مکث کرد. پیش از آنکه قدم به تاریکی راهرو بگذارد، به طعنه، بدون آنکه برگردد، زیر لب انداخت:
«اون تولهها برام ارزشی ندارن. هر غلطی دلت میخواد باهاشون بکن... تا وقتی برمیگردم اون برگهها رو امضا کرده باشی. بیشتر از این حوصلهی قیافهت رو ندارم.»
در با صدای کوبندهای بسته شد.
به محض رفتن دازای، انگار وزن تمام آسمان روی شانههای چویا فرود آمد. پاهایش زیر تنش خالی شدند. زانوهایش با ضربهی شدیدی به کفپوش سرد چوبی کوبیده شدند. دستانش را روی فرش چنگ زد. تمام تنش میلرزید. سرش را پایین انداخت و بلند، ویران، و بیامان زجه زد؛ گریهای که سالها وفاداری، سالها جنگیدن شانه به شانه و مادریِ مظلومانهاش را وسط تاریکی آن پنتهاوس بالا میآورد.
***
فردا صبح، امضاها پای برگهها نشست و طنابِ این پیوند برای همیشه پاره شد.
طوفان اما تازه آغاز شده بود. هنوز چند هفته نگذشته بود که دازای رسماً از پورت مافیا ناپدید شد و سر از آژانس کارآگاهی مسلح درآورد؛ آن هم در حالی که زنی به نام «سیگما» کنارش ایستاده بود و خیلی زود همسر رسمیاش شد.
اما چاقوی تیزِ این سرنوشت، تنها از سمت دازای وارد قلب چویا نشد.
در راهروهای خونین مافیا، زمزمهها شروع شدند. دازای، مغز متفکر و ستون سازمان رفته بود و انگشت اتهام همهی لاشخورها به سمت یک نفر نشانه رفت: *ناکاهارا چویا.*
حتی کسانی مثل ریونوسکه آکوتاگاوا—همان نوجوانی که چویا بارها و بارها وسط مهلکهها تنش را سپر بلایش کرده بود و نجاتش داده بود—نگاههای سرزنشبار و بیگانهشان را به او میدوختند. همه زیر لب میگفتند: *«اگه چویا نمیرنجوندش... اگه چویا نگهش میداشت... دازای نمیرفت.»* همگی در کمال بیرحمی، پشت زنی را خالی کردند که خودش زخمیترین قربانیِ این آوار بود.
یک سال به همین منوال، میان نگاههای مسموم، پچپچهای کینهتوزانه و بغضهای فروخورده گذشت تا دوقلوها یکساله شدند.
......
هنو پارت اول ادامه داره
دازای دستهایش را در جیب شلوارش فرو برد. سرش را کمی خم کرد و با لحنی تخت، که زهرِ بیاعتنایی از آن میچکید، گفت: «دیگه برام جذابیتی نداری چویا. کسلکننده شدی. ازت خسته شدم.»
اشکها مهارنشدنی روی گونههای داغ چویا ریختند. تمام وجودش فریاد شد؛ دردی که از استخوانهایش بیرون میزد به حنجرهاش رسید و شیون کشید: «تو یه حرومزادهی دروغگویی! همهی اون حرفات دروغ بود، نه؟! تمام کارات، تمام قولهات دروغ بود لعنتی! من هیچ... به جهنم که از من خسته شدی! ما دوتا بچه داریم! دوتا طفل معصوم... تو دلت برای اون بچهها هم نسوخت؟! چطور میتونی اینقدر کثافت باشی؟!»
دازای حتی یک قدم عقب نرفت. حتی مژهای نزد. از کنار چویا گذشت، چنان بیاعتنا که گویی رد شدن از کنار یک تودهی بیجانِ هواست. دستش روی دستگیرهی در خروجی اتاق نشست. مکث کرد. پیش از آنکه قدم به تاریکی راهرو بگذارد، به طعنه، بدون آنکه برگردد، زیر لب انداخت:
«اون تولهها برام ارزشی ندارن. هر غلطی دلت میخواد باهاشون بکن... تا وقتی برمیگردم اون برگهها رو امضا کرده باشی. بیشتر از این حوصلهی قیافهت رو ندارم.»
در با صدای کوبندهای بسته شد.
به محض رفتن دازای، انگار وزن تمام آسمان روی شانههای چویا فرود آمد. پاهایش زیر تنش خالی شدند. زانوهایش با ضربهی شدیدی به کفپوش سرد چوبی کوبیده شدند. دستانش را روی فرش چنگ زد. تمام تنش میلرزید. سرش را پایین انداخت و بلند، ویران، و بیامان زجه زد؛ گریهای که سالها وفاداری، سالها جنگیدن شانه به شانه و مادریِ مظلومانهاش را وسط تاریکی آن پنتهاوس بالا میآورد.
***
فردا صبح، امضاها پای برگهها نشست و طنابِ این پیوند برای همیشه پاره شد.
طوفان اما تازه آغاز شده بود. هنوز چند هفته نگذشته بود که دازای رسماً از پورت مافیا ناپدید شد و سر از آژانس کارآگاهی مسلح درآورد؛ آن هم در حالی که زنی به نام «سیگما» کنارش ایستاده بود و خیلی زود همسر رسمیاش شد.
اما چاقوی تیزِ این سرنوشت، تنها از سمت دازای وارد قلب چویا نشد.
در راهروهای خونین مافیا، زمزمهها شروع شدند. دازای، مغز متفکر و ستون سازمان رفته بود و انگشت اتهام همهی لاشخورها به سمت یک نفر نشانه رفت: *ناکاهارا چویا.*
حتی کسانی مثل ریونوسکه آکوتاگاوا—همان نوجوانی که چویا بارها و بارها وسط مهلکهها تنش را سپر بلایش کرده بود و نجاتش داده بود—نگاههای سرزنشبار و بیگانهشان را به او میدوختند. همه زیر لب میگفتند: *«اگه چویا نمیرنجوندش... اگه چویا نگهش میداشت... دازای نمیرفت.»* همگی در کمال بیرحمی، پشت زنی را خالی کردند که خودش زخمیترین قربانیِ این آوار بود.
یک سال به همین منوال، میان نگاههای مسموم، پچپچهای کینهتوزانه و بغضهای فروخورده گذشت تا دوقلوها یکساله شدند.
......
هنو پارت اول ادامه داره
- ۳۵۵
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط