حقیقت پنهان
حقیقت پنهان
پارت ۳
نامجون : زنده است ولی
جین : ولی الان نمیدونم ما با چی طرف هستیم
اون شب اتفاقی افتاد که برای اعضا وحشتناک بود اعضا با چیزی رو به رو شدند که بورام سالها از آنها پنهان کره بود و هیچوقت نمیخواست که آنها حقیقت را بفهمند ولی چرخ روزگار با نظر ما نمیچرخد ( میدونم خیلیا نفهمید چرا اینجوری شد تمام خون آشام های سراسر دنیا در شبی که ماه خونین فرا میرسد تا زمانی که ناپدید میشود ناخودآگاه به خون آشام تبدیل می شود و بسیار گرسنه میشوند طوری که هیچ کس نمیتونه جلوی آنها را بگیره و بورام چون اشراف زاده بود و بر خون آشام های دیگه تسلط داشت میتونست تا حدی خودش را مهار کند )
«پرش زمانی به فردا صبح »
ویو بورام :
صبح با سردرد شدیدی از خواب بیدار شدم دور و برم را نگاه کردم داخل اتاق بود ولی قفسه ها ریخته بود پایین و تیکه های شکسته گلدان رو زمین بود یهو تمام اتفاقات دیشب را به یاد آورد لعنتی حالا چه غلطی کنم نکنه منو به پلیس لو بدهند یا منو بکشند وای خدا چه غلطی کردم یهو صدای دینگ از گوشیم آمد با دستای لرزان گوشی را برداشتم نامجون پیام داده بود :
امروز کنسرت داریم باید با هم بریم......فقط لطفاً مثل دیشب وحشی نشو
کلمه وحشی مثل خنجری توی قلبم فرو رفت خیلی ناراحت بودم دیشب چه بلاهایی سرشان آوردم چقدر بدبختا ترسیدند بلند شدم اتاقم را مرتب کردم و یه ست شلوار و هودی سیاه سفید پوشیدم و موهایم را گوجه ای بستم کیف و وسایل مورد نیاز را برداشتم و از اتاق بیرون رفتم و به سمت پذیرایی رفتم اعضا روی مبل نشسته بودند و با هم حرف میزدند
بورام : سلام
اعضا تا منو دیدند ترسیدند و چیزی نگفتند و بلند شدند و به سمت در رفتیم و کفش هایمان را پوشیدیم از خانه خارج شدیم و سوار ون شدیم و به سمت استادیومی که اجرا داشتیم رفتیم توی ماشین هیچکس حرفی نزد و هیچ کدام حتی به من نگاه هم نمی کردند معلوم بود ازم میترسیدند بعد از چند دقیقه رسیدیم پیاده شدیم من عقب تر از همه بودم وارد استادیوم شدیم توی پشت صحنه بودیم میکروفون ها را آماده کردیم و منتظر بودیم تا بریم یهو تشنگی شدیدی بهم دست داد از دست تا حالا خون نخورده بودم سریع به سمت اتاقم رفتم و کیفم را برداشتم و بطری را بیرون آوردم و با حرص تا آخر خوردم
ویو ادمین :
همان لحظه که بورام سریع به سمت اتاقش رفت اعضا شک کردند و پست سرش رفتند و وقتی دیدند که بورام با حرص بطری خون را میخوره خشکشان زد از وحشت به هم نگاه کردند و چیزی نگفتند سریع از آنجا خارج شدم که بورام آمد بورام میخواست درباره دیشب با اعضا حرف بزند پس به سمت یونگی رفت که به گوشه وایساده بود
بورام : یونگی .....من
یونگی حرفم را قطع کرد
یونگی : بورام برو الان وقتش را ندارم ( سرد )
بورام کمی ناراحت شد به سمت نامجون رفت که با بقیه اعضا حرف میزد
بورام : نامجون...من دیشب
نامجون سریع حرف بورام را قطع کرد
نامجون : بورام الان کنسرت شروع میشه برو ( سرد )
بورام از این رفتار اعضا ناراحت شد ولی چیزی نگفت و بعد از چند دقیقه روی کنسرت رفتند آرمی ها ( راستی الان ساند چک است) ها کنار وایساده بودند و با شوق به ما نگاه میکردند و دست تکان میدادند
«پرش زمانی به بعد از ساند چک و کنسرت »
ساعت ۱۲ شب :
ویو بورام
کنسرت تمام شد و من اصلا امروز با اعضا حرف نزدم توی کنسرت برای اینکه عادی باشیم با آنها حرف میزدم و کنار آنها می رفتم ولی هنوز هم میترسیدند حتی موقعی که همه دست هم را میگفتیم جین و جونگ کوک کنار هم بودند و با ترس و لرز دستم را گرفتند بعد از کنسرت توی پشت صحنه توی اتاق بودم و وسایل را جمع کردم و یا اعضا به سمت خانه رفتیم وقتی رسیدیم بدون هیچ حرفی به سمت اتاقم رفتم و در را بستم از خستگی روی تخت افتادم و اتفاقات امروز برایم تکرار میشد خراش های دیشب روی صورت جیهوپ بود و جیمین و یونگی هم از اون حمله دیشب من بدن درد داشتند لعنت به من ای کاش میتوانستم براشون توضیح دهم که من اونقدر هم ترسناک نیستم ولی شانس بد من شبی فهمیدند که من ناخودآگاه به خون آشام تبدیل میشدم و کنترلی روی خودم نداشتم تف تو این زندگی بعد از کلی کلنجار چشمانم گرم شد و خوابم برد
«فردا صبح »
صبح از خواب بیدار شدم به ساعت نگاه کردم ساعت ۷:۳۰ صبح بود امروز هم کنسرت داشتیم بلند شدم خیلی گشنم بود میخواستم برم پایین ولی از نگاه اعضا میترسیدم اما چاره ای نداشتم از اتاق بیرون آمدم و به سمت آشپزخانه رفتم زود تر از اعضا بیدار شده بودم و کسی آنجا نبود به سمت یخچال رفتم و یه چیزی برای خوردن پیدا کردم و روی میز نشستم و خوردم بعد از چند دقیقه تمام شد و بلند شدم و ظرف ها را جمع کردم که صدای پای یک نفر را شنیدم برگشتم و
ادامه دارد.....
پارت ۳
نامجون : زنده است ولی
جین : ولی الان نمیدونم ما با چی طرف هستیم
اون شب اتفاقی افتاد که برای اعضا وحشتناک بود اعضا با چیزی رو به رو شدند که بورام سالها از آنها پنهان کره بود و هیچوقت نمیخواست که آنها حقیقت را بفهمند ولی چرخ روزگار با نظر ما نمیچرخد ( میدونم خیلیا نفهمید چرا اینجوری شد تمام خون آشام های سراسر دنیا در شبی که ماه خونین فرا میرسد تا زمانی که ناپدید میشود ناخودآگاه به خون آشام تبدیل می شود و بسیار گرسنه میشوند طوری که هیچ کس نمیتونه جلوی آنها را بگیره و بورام چون اشراف زاده بود و بر خون آشام های دیگه تسلط داشت میتونست تا حدی خودش را مهار کند )
«پرش زمانی به فردا صبح »
ویو بورام :
صبح با سردرد شدیدی از خواب بیدار شدم دور و برم را نگاه کردم داخل اتاق بود ولی قفسه ها ریخته بود پایین و تیکه های شکسته گلدان رو زمین بود یهو تمام اتفاقات دیشب را به یاد آورد لعنتی حالا چه غلطی کنم نکنه منو به پلیس لو بدهند یا منو بکشند وای خدا چه غلطی کردم یهو صدای دینگ از گوشیم آمد با دستای لرزان گوشی را برداشتم نامجون پیام داده بود :
امروز کنسرت داریم باید با هم بریم......فقط لطفاً مثل دیشب وحشی نشو
کلمه وحشی مثل خنجری توی قلبم فرو رفت خیلی ناراحت بودم دیشب چه بلاهایی سرشان آوردم چقدر بدبختا ترسیدند بلند شدم اتاقم را مرتب کردم و یه ست شلوار و هودی سیاه سفید پوشیدم و موهایم را گوجه ای بستم کیف و وسایل مورد نیاز را برداشتم و از اتاق بیرون رفتم و به سمت پذیرایی رفتم اعضا روی مبل نشسته بودند و با هم حرف میزدند
بورام : سلام
اعضا تا منو دیدند ترسیدند و چیزی نگفتند و بلند شدند و به سمت در رفتیم و کفش هایمان را پوشیدیم از خانه خارج شدیم و سوار ون شدیم و به سمت استادیومی که اجرا داشتیم رفتیم توی ماشین هیچکس حرفی نزد و هیچ کدام حتی به من نگاه هم نمی کردند معلوم بود ازم میترسیدند بعد از چند دقیقه رسیدیم پیاده شدیم من عقب تر از همه بودم وارد استادیوم شدیم توی پشت صحنه بودیم میکروفون ها را آماده کردیم و منتظر بودیم تا بریم یهو تشنگی شدیدی بهم دست داد از دست تا حالا خون نخورده بودم سریع به سمت اتاقم رفتم و کیفم را برداشتم و بطری را بیرون آوردم و با حرص تا آخر خوردم
ویو ادمین :
همان لحظه که بورام سریع به سمت اتاقش رفت اعضا شک کردند و پست سرش رفتند و وقتی دیدند که بورام با حرص بطری خون را میخوره خشکشان زد از وحشت به هم نگاه کردند و چیزی نگفتند سریع از آنجا خارج شدم که بورام آمد بورام میخواست درباره دیشب با اعضا حرف بزند پس به سمت یونگی رفت که به گوشه وایساده بود
بورام : یونگی .....من
یونگی حرفم را قطع کرد
یونگی : بورام برو الان وقتش را ندارم ( سرد )
بورام کمی ناراحت شد به سمت نامجون رفت که با بقیه اعضا حرف میزد
بورام : نامجون...من دیشب
نامجون سریع حرف بورام را قطع کرد
نامجون : بورام الان کنسرت شروع میشه برو ( سرد )
بورام از این رفتار اعضا ناراحت شد ولی چیزی نگفت و بعد از چند دقیقه روی کنسرت رفتند آرمی ها ( راستی الان ساند چک است) ها کنار وایساده بودند و با شوق به ما نگاه میکردند و دست تکان میدادند
«پرش زمانی به بعد از ساند چک و کنسرت »
ساعت ۱۲ شب :
ویو بورام
کنسرت تمام شد و من اصلا امروز با اعضا حرف نزدم توی کنسرت برای اینکه عادی باشیم با آنها حرف میزدم و کنار آنها می رفتم ولی هنوز هم میترسیدند حتی موقعی که همه دست هم را میگفتیم جین و جونگ کوک کنار هم بودند و با ترس و لرز دستم را گرفتند بعد از کنسرت توی پشت صحنه توی اتاق بودم و وسایل را جمع کردم و یا اعضا به سمت خانه رفتیم وقتی رسیدیم بدون هیچ حرفی به سمت اتاقم رفتم و در را بستم از خستگی روی تخت افتادم و اتفاقات امروز برایم تکرار میشد خراش های دیشب روی صورت جیهوپ بود و جیمین و یونگی هم از اون حمله دیشب من بدن درد داشتند لعنت به من ای کاش میتوانستم براشون توضیح دهم که من اونقدر هم ترسناک نیستم ولی شانس بد من شبی فهمیدند که من ناخودآگاه به خون آشام تبدیل میشدم و کنترلی روی خودم نداشتم تف تو این زندگی بعد از کلی کلنجار چشمانم گرم شد و خوابم برد
«فردا صبح »
صبح از خواب بیدار شدم به ساعت نگاه کردم ساعت ۷:۳۰ صبح بود امروز هم کنسرت داشتیم بلند شدم خیلی گشنم بود میخواستم برم پایین ولی از نگاه اعضا میترسیدم اما چاره ای نداشتم از اتاق بیرون آمدم و به سمت آشپزخانه رفتم زود تر از اعضا بیدار شده بودم و کسی آنجا نبود به سمت یخچال رفتم و یه چیزی برای خوردن پیدا کردم و روی میز نشستم و خوردم بعد از چند دقیقه تمام شد و بلند شدم و ظرف ها را جمع کردم که صدای پای یک نفر را شنیدم برگشتم و
ادامه دارد.....
- ۳۰۹
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط