***
***
مدرسه زودتر از همیشه به پایان رسید و هوا هنوز گرمایِ بعدازظهر را در خود داشت. میتسوری، با هیجانی که در دلش موج میزد، به سرعت به خانه رفت. سریع یک لقمه غذا خورد و بعد، با عجله به سمتِ اتاقش دوید تا آماده شود. لباسِ چندان مجلسیای انتخاب نکرد؛ میدانست که قرار است بعدش به جایی خاکی و احتمالاً ناآشنا بروند و نمیخواست لباسِ نویش خراب شود.
همانطور که مشغولِ روتینِ پوستیِ همیشگیاش بود – کرم مرطوبکننده را به صورتش میمالید و با انگشتانش به آرامی ماساژ میداد – صدایِ مادرش از بیرونِ اتاق آمد: «میتسوری! باز داری وقت تلف میکنی؟»
میتسوری با خنده گفت: «نه مامان! دارم آماده میشم! یه کارِ مهم دارم!»
مادرش واردِ اتاق شد و با دیدنِ میتسوری که با تمرکز کرم میزد، سرش را تکان داد. «مهمتر از پوستِ لطیف؟»
میتسوری با شیطنتِ همیشگیاش، کرم را رویِ بینیِ مادرش کشید و با خنده گفت: «دقیقاً! مامان، من دارم با شینوبو میرم بیرون. باشه؟» او میدانست که مادرش به شینوبو اعتماد دارد و بعید است در موردِ این «قرار» سختگیری کند.
مادرش که از حرکتِ ناگهانیِ میتسوری غافلگیر شده بود، اول کمی اخم کرد، اما با دیدنِ خندهیِ سرخوشانهیِ دخترش، نتوانست جلویِ خندهاش را بگیرد. «باشه! برو عشق و حالت رو بکن! ولی مواظب باش!»
میتسوری با خوشحالیِ وصفناپذیری از در خانه بیرون زد و به سمتِ محلی که با اوبانای قرار گذاشته بود، دوید. اوبانای، که انگار منتظرش بود، با لبخندی که گوشهیِ لبش بود، او را دید و به سمتش رفت.
«آمادهای؟» اوبانای پرسید.
میتسوری سرش را به نشانهیِ تایید تکان داد و با هیجان گفت: «خیلی زیاد!»
آنها با هم به سمتِ مکانی که میتسوری پیشنهاد داده بود، حرکت کردند. اما هر چه به مقصد نزدیکتر میشدند، ابهامِ بیشتری وجودشان را فرا میگرفت. هیچکدام، تصورِ دقیقی از «قبرستانی» که ۲۰۰ سال پیش آنجا دفن شده بودند، نداشتند. انتظار داشتند مکانی خلوت، ساکت و پر از سنگهایِ فرسوده پیدا کنند.
وقتی به مقصد رسیدند، هر دو از تعجب زبانشان بند آمد. اینجا اصلاً شبیهِ تصوراتشان نبود! قبرستان، نه تنها شلوغ و پر رفت و آمد بود، بلکه مدرن، جذاب و زیبا به نظر میرسید. مسیرهایِ سنگفرش شده، باغهایِ کوچکِ مرتب و حتی فوارههایِ کوچکی در میانِ قبرستان دیده میشد. انگار اینجا مکانی برایِ یادبود و آرامش بود، نه فقط جایی برایِ فراموش شدن.
هر قدمی که برمیداشتند، خاطرهای از زندگیِ قبلیشان را زنده میکرد. شاید این همان مکانی بود که آن روزِ غمانگیز، بعد از نبرد، برایِ آخرین بار همدیگر را در آنجا دیده بودند. حالا، اما، این مکان، حسِ جدیدی داشت؛ حسِ تولدِ دوباره.
بعد از کلی گشت و گذار در میانِ سنگها و خاطرات، بالاخره توانستند قبرِ خودشان را پیدا کنند. اما با دیدنِ آن، تعجبشان دوچندان شد! قبرِ اوبانای و میتسوری، رویِ هم قرار گرفته بود و به نظر میرسید که دو طبقه باشد!
با کنجکاوی به سمتِ مسئولِ قبرستان که یونیفرمِ تمیزی به تن داشت، رفتند. اوبانای با صدایی که کمی لرزش داشت، پرسید: «ببخشید... چرا این قبر... اینطوریه؟»
مسئولِ قبرستان، لبخندی زد و با لحنی که انگار داستانی تکراری را تعریف میکرد، گفت: «آهان! شما داستانِ هاشیرا مار رو شنیدید؟»
میتسوری و اوبانای با تعجب به هم نگاه کردند.
مسئول ادامه داد: «میگن اون زمان، هاشیرا مار اونقدر هاشیرا عشق رو محکم بغل کرده بود که...
... مجبور شدن اونا رو توی یه تابوت بذارن!»
وقتی اوبانای این حرف را شنید، صورتش مثلِ لبو سرخ شد. گرمایی که از گونههایش شروع شده بود، تا گردنش ادامه پیدا کرد. نگاهش را به زمین دوخت و سعی کرد جلویِ خندهیِ خجالتزدهاش را بگیرد. میتسوری هم که از شنیدنِ این حرف، سرخ شده بود، با دست جلویِ دهانش را گرفت و سعی کرد جلویِ خندهاش را بگیرد، اما نتوانست.
***
مدرسه زودتر از همیشه به پایان رسید و هوا هنوز گرمایِ بعدازظهر را در خود داشت. میتسوری، با هیجانی که در دلش موج میزد، به سرعت به خانه رفت. سریع یک لقمه غذا خورد و بعد، با عجله به سمتِ اتاقش دوید تا آماده شود. لباسِ چندان مجلسیای انتخاب نکرد؛ میدانست که قرار است بعدش به جایی خاکی و احتمالاً ناآشنا بروند و نمیخواست لباسِ نویش خراب شود.
همانطور که مشغولِ روتینِ پوستیِ همیشگیاش بود – کرم مرطوبکننده را به صورتش میمالید و با انگشتانش به آرامی ماساژ میداد – صدایِ مادرش از بیرونِ اتاق آمد: «میتسوری! باز داری وقت تلف میکنی؟»
میتسوری با خنده گفت: «نه مامان! دارم آماده میشم! یه کارِ مهم دارم!»
مادرش واردِ اتاق شد و با دیدنِ میتسوری که با تمرکز کرم میزد، سرش را تکان داد. «مهمتر از پوستِ لطیف؟»
میتسوری با شیطنتِ همیشگیاش، کرم را رویِ بینیِ مادرش کشید و با خنده گفت: «دقیقاً! مامان، من دارم با شینوبو میرم بیرون. باشه؟» او میدانست که مادرش به شینوبو اعتماد دارد و بعید است در موردِ این «قرار» سختگیری کند.
مادرش که از حرکتِ ناگهانیِ میتسوری غافلگیر شده بود، اول کمی اخم کرد، اما با دیدنِ خندهیِ سرخوشانهیِ دخترش، نتوانست جلویِ خندهاش را بگیرد. «باشه! برو عشق و حالت رو بکن! ولی مواظب باش!»
میتسوری با خوشحالیِ وصفناپذیری از در خانه بیرون زد و به سمتِ محلی که با اوبانای قرار گذاشته بود، دوید. اوبانای، که انگار منتظرش بود، با لبخندی که گوشهیِ لبش بود، او را دید و به سمتش رفت.
«آمادهای؟» اوبانای پرسید.
میتسوری سرش را به نشانهیِ تایید تکان داد و با هیجان گفت: «خیلی زیاد!»
آنها با هم به سمتِ مکانی که میتسوری پیشنهاد داده بود، حرکت کردند. اما هر چه به مقصد نزدیکتر میشدند، ابهامِ بیشتری وجودشان را فرا میگرفت. هیچکدام، تصورِ دقیقی از «قبرستانی» که ۲۰۰ سال پیش آنجا دفن شده بودند، نداشتند. انتظار داشتند مکانی خلوت، ساکت و پر از سنگهایِ فرسوده پیدا کنند.
وقتی به مقصد رسیدند، هر دو از تعجب زبانشان بند آمد. اینجا اصلاً شبیهِ تصوراتشان نبود! قبرستان، نه تنها شلوغ و پر رفت و آمد بود، بلکه مدرن، جذاب و زیبا به نظر میرسید. مسیرهایِ سنگفرش شده، باغهایِ کوچکِ مرتب و حتی فوارههایِ کوچکی در میانِ قبرستان دیده میشد. انگار اینجا مکانی برایِ یادبود و آرامش بود، نه فقط جایی برایِ فراموش شدن.
هر قدمی که برمیداشتند، خاطرهای از زندگیِ قبلیشان را زنده میکرد. شاید این همان مکانی بود که آن روزِ غمانگیز، بعد از نبرد، برایِ آخرین بار همدیگر را در آنجا دیده بودند. حالا، اما، این مکان، حسِ جدیدی داشت؛ حسِ تولدِ دوباره.
بعد از کلی گشت و گذار در میانِ سنگها و خاطرات، بالاخره توانستند قبرِ خودشان را پیدا کنند. اما با دیدنِ آن، تعجبشان دوچندان شد! قبرِ اوبانای و میتسوری، رویِ هم قرار گرفته بود و به نظر میرسید که دو طبقه باشد!
با کنجکاوی به سمتِ مسئولِ قبرستان که یونیفرمِ تمیزی به تن داشت، رفتند. اوبانای با صدایی که کمی لرزش داشت، پرسید: «ببخشید... چرا این قبر... اینطوریه؟»
مسئولِ قبرستان، لبخندی زد و با لحنی که انگار داستانی تکراری را تعریف میکرد، گفت: «آهان! شما داستانِ هاشیرا مار رو شنیدید؟»
میتسوری و اوبانای با تعجب به هم نگاه کردند.
مسئول ادامه داد: «میگن اون زمان، هاشیرا مار اونقدر هاشیرا عشق رو محکم بغل کرده بود که...
... مجبور شدن اونا رو توی یه تابوت بذارن!»
وقتی اوبانای این حرف را شنید، صورتش مثلِ لبو سرخ شد. گرمایی که از گونههایش شروع شده بود، تا گردنش ادامه پیدا کرد. نگاهش را به زمین دوخت و سعی کرد جلویِ خندهیِ خجالتزدهاش را بگیرد. میتسوری هم که از شنیدنِ این حرف، سرخ شده بود، با دست جلویِ دهانش را گرفت و سعی کرد جلویِ خندهاش را بگیرد، اما نتوانست.
***
- ۶۲
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط