( سایه عشق )
( سایه عشق )
پارت ۳
که باخته بود
ات : تو چطور ..تو که از من عقب تر بودی
پسره پارچه سفیدی را برداشت و سمته دختره رفت با لحنه پیروز مندانه گفت .... : خب این از ما ... دوشیزه غرغرو باختین
دختره عصبی نگاهش کرد و گفت ... ات : چی ازم میخواهی
پسره دست دختره را گرفت و بالا آورد اش پارچه سفیدی را در دست اش گذاشت و گفت : اینو بگیر و همیشه یادت باشه که ... خیلی خوشگل و زیبای ...
سمته اسپ اش رفت و سوار شد دختره چالاک و زود گفت ... ات : نگفتی چی ازم میخواهی باید بگی زود باش ..
پسره با خنده گفت ... : اگه تقدیر میخواست من خواستم رو ازت میخواهم در آینده همو میبینیم
دختره گیج بهش خیره شده بود ولی چرا هیچی ازش نخواست بدونه هیچ حرفه دیگی اسپ سفید رنگش را راهی کرد و دختره به رفتن پسره نگاه میکرد برایش چهره اش هیچ وقت فراموش نشدنی بود درست بود که باهاش بد حرف زد ولی از همان اول فقد به زیبای و خوشتیپ ای پسره محو بود .. رشته افکارش با تاریک شدن هوا پاره شد و زود دستمال را تو جیب شلوارش گذاشت و سوار اسپ اش شد با گفتن ( هی ) راهی شدن ... با سرعت به سمته خوابگاه میرفت .....
آروم اسپ اش را از در اسطبل داخل برد و سمته جای که اسپ اش زندگی میکرد برد تاب را به بست و دستی به اسپ اش کشید
ات : آرماند چه خوب که دارمت خیلی دوست دارم کمی استراحت کن باشه ..
بعد از ناز کردن آرماند از اسطبل بیرون رفت و آروم آروم سمته زیر زمین رفت از پله ها پایین رفت و لباس فرمش را برداشت همه دختران باید لباس خواست ای بپوشن که معلوم بشن در این خوابگاه زندگی میکنن .. به شدت از این لباس متنفر بود ( خدا کنه از شره من خلاص بشین نفرتانگیز ها ) اینو حرف را زیر لبی زمزمه کرد و زود لباس اسپ سواری اش را تو پارچه ای بست و تو کمد کهنه ای گذاشت .. چرخید سمته همان دستمالی که پسره بهش داده بود از رو زمین برداشت اش و صدایی را شنید دوس دوران بچگی اش که بیشتر از خانواده برایش بود صدا اون به گوشش میخورد
اورلیا : ات جونم ... ات جونم
دختره دست مال رو گذاشت تو جیب دامنش و زود سمته ارولیا رفت .. با دست اش لباس بلند سفیدش را بالا کشید و گرفت تا راحت تر راه بره از پله ها پایین رفت و در زیر زمین را قفل کرد دوست اش را دید که با دویدن آمد سمته اش ..
ات : آروم تر دختر چی شده ؟
ارولیا خم شده بود و دست هایش را گذاشته بود رو زانو هایش با نفس نفس زنانه ای گفت ...
اورلیا: کجا ... بودی
ات :
پارت ۳
که باخته بود
ات : تو چطور ..تو که از من عقب تر بودی
پسره پارچه سفیدی را برداشت و سمته دختره رفت با لحنه پیروز مندانه گفت .... : خب این از ما ... دوشیزه غرغرو باختین
دختره عصبی نگاهش کرد و گفت ... ات : چی ازم میخواهی
پسره دست دختره را گرفت و بالا آورد اش پارچه سفیدی را در دست اش گذاشت و گفت : اینو بگیر و همیشه یادت باشه که ... خیلی خوشگل و زیبای ...
سمته اسپ اش رفت و سوار شد دختره چالاک و زود گفت ... ات : نگفتی چی ازم میخواهی باید بگی زود باش ..
پسره با خنده گفت ... : اگه تقدیر میخواست من خواستم رو ازت میخواهم در آینده همو میبینیم
دختره گیج بهش خیره شده بود ولی چرا هیچی ازش نخواست بدونه هیچ حرفه دیگی اسپ سفید رنگش را راهی کرد و دختره به رفتن پسره نگاه میکرد برایش چهره اش هیچ وقت فراموش نشدنی بود درست بود که باهاش بد حرف زد ولی از همان اول فقد به زیبای و خوشتیپ ای پسره محو بود .. رشته افکارش با تاریک شدن هوا پاره شد و زود دستمال را تو جیب شلوارش گذاشت و سوار اسپ اش شد با گفتن ( هی ) راهی شدن ... با سرعت به سمته خوابگاه میرفت .....
آروم اسپ اش را از در اسطبل داخل برد و سمته جای که اسپ اش زندگی میکرد برد تاب را به بست و دستی به اسپ اش کشید
ات : آرماند چه خوب که دارمت خیلی دوست دارم کمی استراحت کن باشه ..
بعد از ناز کردن آرماند از اسطبل بیرون رفت و آروم آروم سمته زیر زمین رفت از پله ها پایین رفت و لباس فرمش را برداشت همه دختران باید لباس خواست ای بپوشن که معلوم بشن در این خوابگاه زندگی میکنن .. به شدت از این لباس متنفر بود ( خدا کنه از شره من خلاص بشین نفرتانگیز ها ) اینو حرف را زیر لبی زمزمه کرد و زود لباس اسپ سواری اش را تو پارچه ای بست و تو کمد کهنه ای گذاشت .. چرخید سمته همان دستمالی که پسره بهش داده بود از رو زمین برداشت اش و صدایی را شنید دوس دوران بچگی اش که بیشتر از خانواده برایش بود صدا اون به گوشش میخورد
اورلیا : ات جونم ... ات جونم
دختره دست مال رو گذاشت تو جیب دامنش و زود سمته ارولیا رفت .. با دست اش لباس بلند سفیدش را بالا کشید و گرفت تا راحت تر راه بره از پله ها پایین رفت و در زیر زمین را قفل کرد دوست اش را دید که با دویدن آمد سمته اش ..
ات : آروم تر دختر چی شده ؟
ارولیا خم شده بود و دست هایش را گذاشته بود رو زانو هایش با نفس نفس زنانه ای گفت ...
اورلیا: کجا ... بودی
ات :
- ۱۵.۹k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط