محافظها بعد از گذشتن از درههای تاریک و مهآلود، بالاخره
محافظها بعد از گذشتن از درههای تاریک و مهآلود، بالاخره به کوه سیاه رسیدن. اونجا، سکوت مطلق بود و یه مه بنفشرنگ همه جا رو گرفته بود. جلوتر که رفتن، به غاری رسیدن که دَرِ سنگی بزرگی روش بود. یکی از محافظها با صدای بلند گفت:
«الههی فراموشی! ما به دستور شاه اومدیم! برای نجات شاهزاده تهیونگ!»
لحظاتی بعد، در بهآرومی باز شد. زنی با موهای بلند نقرهای، چشمان سرد و صدایی آروم، جلو اومد.
«من الهه فراموشیام. میدونم برای چی اومدین... تهیونگ در حال شکستن خودشه. بیاریدش پیش من.»
چند ساعت بعد، تهیونگ بیهوش در معبد الهه بود. الهه دستهاشو بالا گرفت و نور آبیرنگی از انگشتاش بیرون اومد و به پیشونی تهیونگ خورد. صحنههایی از گذشته توی هوا شکل گرفتن… خندههای آسا، روزی که آسا ناپدید شد، تنهاییهای شبانه… و بعد، همش دود شد و ناپدید شد.
تهیونگ یهباره چشمهاشو باز کرد. سرش سبک شده بود. نمیدونست چرا، اما یه درد عمیق از درونش پاک شده بود.
وقتی تهیونگ به قصر برگشت، دیگه اون یخزدگی و افسردگی رو نداشت. آروم شده بود. لبخند کوچیکی به اطرافش میزد، و حتی به خدمتکارها سلام میکرد.
شاه با خوشحالی به الههها دستور داد: «اتاق تهیونگ باید کامل بازسازی بشه. دیگه وقتشه از نو شروع کنه.»
الههها با هم، اتاق یخزده رو با نور و گرما پر کردن. دیوارها دوباره سبز شدن، تخت شاهزاده بازسازی شد، و حتی یه باغچهی کوچیک پشت پنجره درست کردن.
ماهها گذشت.
آسا، در دنیای انسانها، بالاخره پسر کوچولوش رو به دنیا آورد. اون بچه، چشمهایی به رنگ دریا و موهایی نرم و روشن داشت.
میا کنارش نشسته بود و گفت: «چه اسم قشنگی براش میذاری؟»
«الههی فراموشی! ما به دستور شاه اومدیم! برای نجات شاهزاده تهیونگ!»
لحظاتی بعد، در بهآرومی باز شد. زنی با موهای بلند نقرهای، چشمان سرد و صدایی آروم، جلو اومد.
«من الهه فراموشیام. میدونم برای چی اومدین... تهیونگ در حال شکستن خودشه. بیاریدش پیش من.»
چند ساعت بعد، تهیونگ بیهوش در معبد الهه بود. الهه دستهاشو بالا گرفت و نور آبیرنگی از انگشتاش بیرون اومد و به پیشونی تهیونگ خورد. صحنههایی از گذشته توی هوا شکل گرفتن… خندههای آسا، روزی که آسا ناپدید شد، تنهاییهای شبانه… و بعد، همش دود شد و ناپدید شد.
تهیونگ یهباره چشمهاشو باز کرد. سرش سبک شده بود. نمیدونست چرا، اما یه درد عمیق از درونش پاک شده بود.
وقتی تهیونگ به قصر برگشت، دیگه اون یخزدگی و افسردگی رو نداشت. آروم شده بود. لبخند کوچیکی به اطرافش میزد، و حتی به خدمتکارها سلام میکرد.
شاه با خوشحالی به الههها دستور داد: «اتاق تهیونگ باید کامل بازسازی بشه. دیگه وقتشه از نو شروع کنه.»
الههها با هم، اتاق یخزده رو با نور و گرما پر کردن. دیوارها دوباره سبز شدن، تخت شاهزاده بازسازی شد، و حتی یه باغچهی کوچیک پشت پنجره درست کردن.
ماهها گذشت.
آسا، در دنیای انسانها، بالاخره پسر کوچولوش رو به دنیا آورد. اون بچه، چشمهایی به رنگ دریا و موهایی نرم و روشن داشت.
میا کنارش نشسته بود و گفت: «چه اسم قشنگی براش میذاری؟»
- ۶.۸k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط