🧁 پارت نوزدهم | اولین قرار عاشقانه

🧁 پارت نوزدهم | اولین قرار عاشقانه

صبح روز بعد...

لیانا با لبخند از خواب بیدار شد.

هر بار که به اتفاقات دیشب فکر می‌کرد، ناخودآگاه لبخند روی لب‌هایش می‌نشست.

مینا که وارد آشپزخانه‌ی قنادی شد، با دیدن حال و هوای لیانا خندید.

ـ امروز انگار یکی خیلی خوشحاله!

لیانا با خجالت گفت:

ـ معلومه؟

ـ از اون سر شهر هم معلومه!

هر دو خندیدند.

در همان لحظه، تلفن لیانا زنگ خورد.

روی صفحه فقط یک اسم دیده می‌شد...

جنگکوک ❤️

لیانا لبخندش عمیق‌تر شد و تماس را جواب داد.

ـ سلام...

صدای آرام جنگکوک از آن طرف خط آمد.

ـ صبح بخیر، لیانا.

ـ صبح تو هم بخیر.

ـ امروز بعد از اینکه قنادی تعطیل شد، وقت داری؟

ـ آره، چرا؟

ـ دوست دارم اولین قرار رسمی‌مون رو بریم.

قلب لیانا از شنیدن جمله‌ی «اولین قرار رسمی‌مون» از شادی به تپش افتاد.

با لبخند گفت:

ـ با کمال میل.

---

ساعت هشت شب...

جنگکوک مقابل قنادی منتظر ایستاده بود.

در دستش یک شاخه گل رز سفید بود.

وقتی لیانا از قنادی بیرون آمد، جنگکوک گل را به او داد.

ـ برای دختری که زندگیم رو شیرین‌تر کرد.

لیانا با گونه‌های گل‌انداخته گل را گرفت.

ـ ممنونم... خیلی قشنگه.

جنگکوک درِ ماشین را برایش باز کرد و هر دو راهی شدند.

---

اما مقصد...

نه یک رستوران لوکس بود...

نه یک هتل مجلل.

ماشین مقابل پارکی که اولین جشن خیریه‌شان در آن برگزار شده بود، توقف کرد.

لیانا با تعجب پرسید:

ـ اینجا؟

جنگکوک لبخند زد.

ـ بهترین خاطره‌هامون از همین‌جا شروع شد.

می‌خواستم اولین قرارمون هم همین‌جا باشه.

روی چمن‌ها، یک زیرانداز کوچک پهن شده بود.

داخل سبد، ساندویچ‌های خانگی، میوه، آبمیوه و چند کاپ‌کیک از قنادی لیانا دیده می‌شد.

لیانا با ذوق گفت:

ـ همه‌ی اینا رو خودت آماده کردی؟

ـ فقط ساندویچ‌ها رو... کاپ‌کیک‌ها که هنر توئه.

هر دو خندیدند.

---

بعد از شام، آرام در پارک قدم زدند.

هوا خنک بود و صدای جیرجیرک‌ها سکوت شب را دلنشین‌تر کرده بود.

ناگهان دختربچه‌ای که بادکنک‌های رنگی می‌فروخت، به سمت آن‌ها آمد.

ـ سلام... یه بادکنک می‌خرین؟

جنگکوک همه‌ی بادکنک‌ها را خرید.

لیانا با تعجب گفت:

ـ این همه بادکنک رو برای چی؟

جنگکوک لبخند زد.

ـ برای اینکه هیچ بچه‌ای امشب با حسرت از کنار این خانم رد نشه.

بعد، همراه لیانا، تمام بادکنک‌ها را بین بچه‌های داخل پارک پخش کردند.

صدای خنده‌ی کودکان دوباره فضای پارک را پر کرد.

لیانا به جنگکوک نگاه کرد و آرام گفت:

ـ می‌دونی چرا دوستت دارم؟

جنگکوک لبخند زد.

ـ چرا؟

ـ چون حتی وقتی قراره با هم قرار عاشقانه داشته باشیم... باز هم اول به فکر خوشحال کردن بقیه‌ای.

جنگکوک دست لیانا را آرام گرفت.

ـ چون خوشبختی من... وقتی کامله که لبخند تو و بقیه رو ببینم.

لیانا لبخند زد و سرش را روی شانه‌ی جنگکوک گذاشت.

آن شب، زیر نور ماه...

اولین قرار عاشقانه‌شان، درست مثل خودشان، ساده، آرام و پر از مهربانی بود.

و هیچ‌کدام نمی‌دانستند...

جنگکوک از چند روز قبل، تصمیم مهمی گرفته است.

تصمیمی که خیلی زود، زندگی هر دویشان را برای همیشه تغییر خواهد داد...

ادامه دارد...🧁⃢💍
دیدگاه ها (۱)

🧁 پارت بیستم | نقشه‌ای برای یک سورپرایزسه ماه از روزی که لیا...

🧁 پارت بیست و یکم | سورپرایزی که همه همدستش بودنددو روز بعد....

🧁 پارت هجدهم | اعتراف زیر نور ستاره‌هابعد از پایان مراسم، بی...

🧁 پارت هفدهم | شبی که همه‌چیز تغییر کردجمعه شب...هتل بزرگی ک...

🧁 پارت هفتم | یک خرابکاریِ شیرینصبح دوشنبه، قنادی Sweet Drea...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط