ای عشق بیا قاصدکی بر لب ایوان دلم باش

ای عشق بیا قاصدکی بر لب ایوان دلم باش
از دوست بگو، واله و شیدا و پریشان دلم باش

دیوان غزلهای نگاهش تب احساس سروده
با خاطره ها در شب دیدار، به فرمان دلم باش

پاییز وجودم که به رویای بهاری شده پر گل
از دور، تو هم در غم من، همدم باران دلم باش

رویای غمش در شب سردم به افقهای سراب است
با شربت تلخی تو بیا بوسه ی پایان دلم باش

احساس غریبی شده همراه من و عشق نهانم
راضی شده، برگرد! تو آهوی خرامان دلم باش
دیدگاه ها (۲)

شوق دیدار تو را دارم نمی آیی چرا؟مثل باران ، تند میبارم نمی ...

ﻫﺮ ﭼﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺑﮑﻦ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺩﻝ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﻡﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻓﻌﻼ ﺍﺧﺘﯿ...

آن شعر که از قهر نگاه تو قضا شدبا قافیه ی چشم سیاه توادا شدد...

در پَسِ عمق نگاهتعشقی ست به وسعت بیکران دریامهری ست به بلندا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط