آقا منن آمدعمم پایین را بنگر با چشمان زیبایت✨
آقا منن آمدعمم پایین را بنگر با چشمان زیبایت✨
(کاورمون: اس دو)
پارت1
حرفی که با باران ناپدید شد
︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶ ๋࣭ ⭑︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶ ๋࣭ ⭑︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶
شب بود.. هوا نمناک بود اما هوای نه به دلیل باران.. جوری که نفس کشیدن با گذر ثانیه ها سخت و سخت تر میشد. چویا روی کاناپه نشسته بود، پاهایش را دراز کرده بود و به سقف خیره بود و دازای کنار پنجره ایستاده بود، پشتش به چویا بود و به کوچهٔ تاریک نگاه میکرد.
ساعت از دو نیمهشب گذشته بود. چویا فکر میکرد دازای مثل همیشه سکوت میکند تا برود. اما این بار دازای برگشت. آرام، بدون آن لبخند مسخرهاش، بدون آن نگاه بازیگوشش.
«چویا.»
چویا ابرو بالا انداخت. «چیه چی شده!؟ اگه میخوای بگی ماموریت فردا لغو شد، بهم ربطی نداره. من خودم تنهایی میرم.لازم نکرده-»
دازای چند قدم نزدیکتر آمد. نور کم لامپ، سایههای عمیقی روی صورتش انداخته بود. «نه. میخوام چیزی بهت بگم.»
صدایش جدی بود. آن قدر جدی که چویا بیاختیار پاهایش را جمع کرد و راست نشست.تا به حال آنقدر جدی نبود. «هوی! حرفت رو بزن.»
دازای کنارش نشست. آن طرف مبل، درست کنار چویا. شانههایشان تقریباً به هم میخورد.
«میدونستی..» دازای گفت، *صدایش گرفته بود.* «من همیشه فکر میکردم مردن از هر چیزی راحتتره و فکر می کردم مردن بهترین چیز هست؛ ولی این روزها..»
چویا نفسش را حبس کرد.
«این روزها فکر میکنم تنها چیزی که از مردن سختتره، اینه که بدون تو..» دازای سرش را برگرداند و مستقیم توی چشمهای چویا نگاه کرد. «بدون تو، حتی مردن هم بیمعنیه.مردن بی تو بی فایده است..»
چویا یخ زد. انتظار هر شوخی ای را داشت، انتظار خنده، هر چیزی غیر از این نگاه خالی و پوچ.
«تو دیوونهای؟» چویا زمزمه کرد، اما صدایش نرمتر و ملایم تر از همیشه بود مانند موسیقی.
«آره..» دازای لبخند زد، اما این بار لبخندش غمگین بود، بیدفاع. «احتمالاً.. ولی.. این حقیقت داره، چویا.. تو تنها دلیلی هستی که من هنوز.. صبح رو میبینم، هر روز به یک امیدی چشم می گشایم..»
سکوت بوجود آمد. چویا نمیدانست چه بگوید و حتی چه نگوید. دستش بیاختیار رفت به سمت دست دازای، اما در نیمهراه ماند.
دازای دست چویا را گرفت. آرام. انگار که میترسید بشکندش. «فقط میخواستم بدونی. قبل از اینکه..»
«قبل از چی؟»
دازای جواب نداد. فقط برای لحظهای پیشانی اش را به شانهٔ چویا تکیه داد. چویا بوی باران و تنباکوی او را حس کرد. دلش خواست همان جا بماند. دلش خواست بگوید «منم همین حس رو دارم، احمق!» اما چیزی توی گلویش قفل کرد.
بقیه تو کامنتا، اینجا جا نمیش-
(کاورمون: اس دو)
پارت1
حرفی که با باران ناپدید شد
︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶ ๋࣭ ⭑︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶ ๋࣭ ⭑︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶
شب بود.. هوا نمناک بود اما هوای نه به دلیل باران.. جوری که نفس کشیدن با گذر ثانیه ها سخت و سخت تر میشد. چویا روی کاناپه نشسته بود، پاهایش را دراز کرده بود و به سقف خیره بود و دازای کنار پنجره ایستاده بود، پشتش به چویا بود و به کوچهٔ تاریک نگاه میکرد.
ساعت از دو نیمهشب گذشته بود. چویا فکر میکرد دازای مثل همیشه سکوت میکند تا برود. اما این بار دازای برگشت. آرام، بدون آن لبخند مسخرهاش، بدون آن نگاه بازیگوشش.
«چویا.»
چویا ابرو بالا انداخت. «چیه چی شده!؟ اگه میخوای بگی ماموریت فردا لغو شد، بهم ربطی نداره. من خودم تنهایی میرم.لازم نکرده-»
دازای چند قدم نزدیکتر آمد. نور کم لامپ، سایههای عمیقی روی صورتش انداخته بود. «نه. میخوام چیزی بهت بگم.»
صدایش جدی بود. آن قدر جدی که چویا بیاختیار پاهایش را جمع کرد و راست نشست.تا به حال آنقدر جدی نبود. «هوی! حرفت رو بزن.»
دازای کنارش نشست. آن طرف مبل، درست کنار چویا. شانههایشان تقریباً به هم میخورد.
«میدونستی..» دازای گفت، *صدایش گرفته بود.* «من همیشه فکر میکردم مردن از هر چیزی راحتتره و فکر می کردم مردن بهترین چیز هست؛ ولی این روزها..»
چویا نفسش را حبس کرد.
«این روزها فکر میکنم تنها چیزی که از مردن سختتره، اینه که بدون تو..» دازای سرش را برگرداند و مستقیم توی چشمهای چویا نگاه کرد. «بدون تو، حتی مردن هم بیمعنیه.مردن بی تو بی فایده است..»
چویا یخ زد. انتظار هر شوخی ای را داشت، انتظار خنده، هر چیزی غیر از این نگاه خالی و پوچ.
«تو دیوونهای؟» چویا زمزمه کرد، اما صدایش نرمتر و ملایم تر از همیشه بود مانند موسیقی.
«آره..» دازای لبخند زد، اما این بار لبخندش غمگین بود، بیدفاع. «احتمالاً.. ولی.. این حقیقت داره، چویا.. تو تنها دلیلی هستی که من هنوز.. صبح رو میبینم، هر روز به یک امیدی چشم می گشایم..»
سکوت بوجود آمد. چویا نمیدانست چه بگوید و حتی چه نگوید. دستش بیاختیار رفت به سمت دست دازای، اما در نیمهراه ماند.
دازای دست چویا را گرفت. آرام. انگار که میترسید بشکندش. «فقط میخواستم بدونی. قبل از اینکه..»
«قبل از چی؟»
دازای جواب نداد. فقط برای لحظهای پیشانی اش را به شانهٔ چویا تکیه داد. چویا بوی باران و تنباکوی او را حس کرد. دلش خواست همان جا بماند. دلش خواست بگوید «منم همین حس رو دارم، احمق!» اما چیزی توی گلویش قفل کرد.
بقیه تو کامنتا، اینجا جا نمیش-
- ۱۴۵
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط