★وقتی به فکر انتقامی...p⁴
★وقتی به فکر انتقامی...p⁴
نامجون بعد خوردن قرص بهتر شده بود...
ازش پرسیدم:"موضوع چیه؟"
گفت:"چیزی نیست! تنفسم برای تمرینات زیاد مشکل پیدا کرده... اما موقعی که اکسیژن به بدنم نمیرسه سرم گیج میره!"
اون به خاطر تمرینات سنگین، اذیت میشد و من به فکر انتقام بودم؟؟ آیا این عادلانه بود؟؟
(*۲ روز بعد*)
شب بود و داخل هتل بودم، فستیوال صبح برگزار میشد...
من تصمیمم رو گرفته بودم! آره تصمیم گرفته بودم!
میخواستم انتقام بگیرم...
شاید سوال بشه که چرا؟؟؟
جالبه که بگم دیروز داخل کافه دوباره پیش جین منو مسخره کرد!!! داشت راجب ترس اون شبم که نفسش گرفته بود صحبت میکرد و ادای منو در میآورد...
میدونستم از عمد این کار انجام میداد!
اون میخواست ازش انتقام بگیرم، تا بعدا اون موضوع رو بهونهی دعوا نکنم... منو خوب میشناخت!
وسایلم رو حاضر کردم و آمادهی خواب شدم.
سعی داشتم بخوابم که در باز شد و صدای نامجون اومد.
گفت:"سانمین؟خوابیدی؟؟"
خودمو زدم به خواب و چیزی نگفتم...
اومد روی تخت و از پشت بغلم کرد! گونم رو بوسید و سرش رو بهم تکیه داد؛ بوی الکل میداد...
نشون دادم بیدار شدم و گفتم:"نامجون؟اومدی؟"
با صدای آرامش بخشی گفت:"هیس... بخواب عزیزم، بخواب!"
من واقعا دوسش داشتم! واقعا عاشقش بودم...
فقط میدونم بعد انتقام جوری بغلش میکنم که نفسش بگیره!
نامجون:
صبح با صدای سانمین بیدار شدم...
دیشب یکم با شوگا ویسکی خورده بودیم، موقعی که اومدم سانمین خواب بود!
امروز فستیوال برگزار میشد، بعد فستیوال وقتی که برگردیم سئول؛ باید خودم رو برای انتقام سانمین حاضر کنم !
۲ ساعت دیگه فستیوال شروع میشه...
سانمین:
داشتیم حاضر میشدیم که بریم فستیوال، من برای شبنشینی انتقام آماده بودم!
(شب نشینی*)
نامجون:
فستیوال هم به من و هم به سانمین خوش گذشت...
واقعا خیلی جشن خوبی بود و اونجا کلی از طرفدارها و آرمیها انرژی گرفته بودیم!
الان شب نشینی بود که یکم جدی بود اما حضور دوستامون مثل اعضا و سوهو از جدی بودن جمع کمتر میکرد و احساس دلگرمی میداد...
بعد گذشت زمانی داخل شب نشینی، سانمین گفت:"از نظرتون یکم شوخی کردن؛ دلگرمی و صمیمیت رو بیشتر نمیکنه؟؟"
همه با این موضوع موافق بودن...
سانمین گفت:"شاید باور نکنید اما همین آقایی که تازه گواهینامه گرفته، یکبار داشت باعث تصادف میشد! کلا رانندگیش عجیبه... هیچ وقت تو ماشین وقتی پشت فرمونه احساس آرامش ندارم!"
همه میخندیدن به جز من و سوهو!
ادامه داد:"راستی تا یادم نرفته بگم... نامجون اینو کشیده"
اون پارچه؟؟ وای نه... اولین نقاشی رو پارچهی من رو وسیلهی انتقام کرده بود!
برای ادامه ذوق دارید؟؟
_ آگاتا★
نامجون بعد خوردن قرص بهتر شده بود...
ازش پرسیدم:"موضوع چیه؟"
گفت:"چیزی نیست! تنفسم برای تمرینات زیاد مشکل پیدا کرده... اما موقعی که اکسیژن به بدنم نمیرسه سرم گیج میره!"
اون به خاطر تمرینات سنگین، اذیت میشد و من به فکر انتقام بودم؟؟ آیا این عادلانه بود؟؟
(*۲ روز بعد*)
شب بود و داخل هتل بودم، فستیوال صبح برگزار میشد...
من تصمیمم رو گرفته بودم! آره تصمیم گرفته بودم!
میخواستم انتقام بگیرم...
شاید سوال بشه که چرا؟؟؟
جالبه که بگم دیروز داخل کافه دوباره پیش جین منو مسخره کرد!!! داشت راجب ترس اون شبم که نفسش گرفته بود صحبت میکرد و ادای منو در میآورد...
میدونستم از عمد این کار انجام میداد!
اون میخواست ازش انتقام بگیرم، تا بعدا اون موضوع رو بهونهی دعوا نکنم... منو خوب میشناخت!
وسایلم رو حاضر کردم و آمادهی خواب شدم.
سعی داشتم بخوابم که در باز شد و صدای نامجون اومد.
گفت:"سانمین؟خوابیدی؟؟"
خودمو زدم به خواب و چیزی نگفتم...
اومد روی تخت و از پشت بغلم کرد! گونم رو بوسید و سرش رو بهم تکیه داد؛ بوی الکل میداد...
نشون دادم بیدار شدم و گفتم:"نامجون؟اومدی؟"
با صدای آرامش بخشی گفت:"هیس... بخواب عزیزم، بخواب!"
من واقعا دوسش داشتم! واقعا عاشقش بودم...
فقط میدونم بعد انتقام جوری بغلش میکنم که نفسش بگیره!
نامجون:
صبح با صدای سانمین بیدار شدم...
دیشب یکم با شوگا ویسکی خورده بودیم، موقعی که اومدم سانمین خواب بود!
امروز فستیوال برگزار میشد، بعد فستیوال وقتی که برگردیم سئول؛ باید خودم رو برای انتقام سانمین حاضر کنم !
۲ ساعت دیگه فستیوال شروع میشه...
سانمین:
داشتیم حاضر میشدیم که بریم فستیوال، من برای شبنشینی انتقام آماده بودم!
(شب نشینی*)
نامجون:
فستیوال هم به من و هم به سانمین خوش گذشت...
واقعا خیلی جشن خوبی بود و اونجا کلی از طرفدارها و آرمیها انرژی گرفته بودیم!
الان شب نشینی بود که یکم جدی بود اما حضور دوستامون مثل اعضا و سوهو از جدی بودن جمع کمتر میکرد و احساس دلگرمی میداد...
بعد گذشت زمانی داخل شب نشینی، سانمین گفت:"از نظرتون یکم شوخی کردن؛ دلگرمی و صمیمیت رو بیشتر نمیکنه؟؟"
همه با این موضوع موافق بودن...
سانمین گفت:"شاید باور نکنید اما همین آقایی که تازه گواهینامه گرفته، یکبار داشت باعث تصادف میشد! کلا رانندگیش عجیبه... هیچ وقت تو ماشین وقتی پشت فرمونه احساس آرامش ندارم!"
همه میخندیدن به جز من و سوهو!
ادامه داد:"راستی تا یادم نرفته بگم... نامجون اینو کشیده"
اون پارچه؟؟ وای نه... اولین نقاشی رو پارچهی من رو وسیلهی انتقام کرده بود!
برای ادامه ذوق دارید؟؟
_ آگاتا★
- ۴۲۰
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط