پارت ۲:

پارت ۲:
ایزوکو با چشمانی که ذره ای امید درونش بود با صدایی ناله‌وار گفت:
"کاچان... ما دو تا بچه ایم... کاری از دستمون برنمیاد... قبیله ها همشون بخاطر ثروت چندین سال قبل یا نابود شدند یا کوچک شدند... حتی الان بعد از گذشت زمان مردم متحد نشدند... بزرگترها سر ارزش قبیله‌ها و نمادهاشون دعوا می‌کنند... حیوانات بی‌گناه رو بخاطر نسل خودشون می‌کشند... پنی و چیفو با اون سن کمشون با وضعیت کنارمیایند ولی اون‌ها حتی انسان نیستند و دو تا حیوان کاملا متفاوت از یکدیگرند! چرا همه مثل آقای آیزاوا نیستند؟ حیوان قبیلش ذره ای شباهت به مال بقیه نداره ولی با همه حیوان های نماد خوب رفتار می‌کنه!"
باکوگو، ایزوکو را کنار گذاشت و روی جفت پاهایش ایستاد و منتظر ایزوکو ماند تا بلند شود که ناگهان چشمانش به برف‌های قرمز روی زمین خورد و متوجه شد خون زیادی از دست داده‌است. با صدای ترسیده خود نسبتا بلند داد زد:
"اوی متوجه حرفم نشدی دکو احمق! گفتم یه جایی دور از اینجا که حتی یه نفر هم نباشه! فقط من و تو! گرفتی؟!"
باکوگو بعد از این که واژه «من و تو» توی ذهنش شکل‌گرفت لپ‌هایش سرخ گشت.
ایزوکو که از سخن باکوگو تعجب کرده بود از جایش بلند شد و گفت:
"آره فهمیدم! حالا بیا بریم پیش بچه‌ها تا ببینیم با صدمه ای که دیدی چی‌کار‌کنیم!"
باکوگو گفت:
"خوبه نفله! برمی‌گردیم ولی من به کمک اون احمق‌های دماغو نیاز ندارم!"
ایزوکو که در کنار باکوگو به سوی مدرسه قدم بر می داشت خندید و خودش را به باکوگو مقداری نزدیک‌تر کرد.
دیدگاه ها (۱)

قبل از این که ایزوکو بخواهد حرفش را ادامه دهد باکوگو آغوش گر...

پارت1"چه هوای خوبی... چقدر گرم و دلنشینه..." برگشت و پشت سرش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط