«قهوه تلخ، لبخند شیرین»

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»



پارت ۲
چند روز بعد، دوباره رفتم. این بار کافه خلوت‌تر بود.
جونگ‌کوک پشت بار بود، وقتی منو دید، لبخند زد.
«همون سفارش؟»
«آره.»
وقتی لیوان رو آورد، یه بیسکوییت کوچیک هم گذاشت روش.
«از طرف کافه… یا از طرف من.»
خندیدم: «ممنون.»
نشست رو صندلی روبه‌رو (شیفتش تموم شده بود).
حرف زدیم – از دانشگاه، از موسیقی، از اینکه چقدر از بارون خوشش میاد.
«تو همیشه تنها میای؟»
«آره… عادت کردم.»
نگاهش نرم شد.
«اگه یه روز بخوای، می‌تونم کنارت بشینم.»
قلبم یه کم تند زد.
اون روز تا غروب اونجا موندیم، حرف زدیم، خندیدیم.
وقتی رفتم، گفت:
«فردا دوباره بیا… قول می‌دم بیسکوییت بیشتر باشه.»
دیدگاه ها (۱)

فیلیکس و می سان 💋

𝙿𝚊𝚛𝚝𝟹سه ماه بعد...همه چیز خیلی عادی پیش میرفت.کلاس زبان تموم...

آخرین بحث پارت ۲۱

چندپارتی جونگ کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط