FATE
FATE
Part 22
رفتیم سمت ماشین و سوار شدیم و راهی عمارت شدیم
ما و اونا همزمان رسیدیم به عمارت که از ماشین پیاده شد و پرسید:
چرا گفتی بیایم اینجا؟ اتفاقی افتاده جونگ کوک؟؟؟
جواب دادم:
چند نفر از باند دشمن مون اومده بودن توی خونه تون و میخواستن بکشنت، اونجا الان امنیت نداره... از این به بعد اینجا زندگی میکنید
۱۰ سال بعد
ویو جونگ کوک
امشب یه معامله خیلی مهم با باند جنوب داریم
با هواپیمای شخصی میریم چون میترسم که بزنن زیر قرار شون و از راه زمینی بخوان کاری بکنن
روبه جیهون گفتم:
مطمئنی میخوای جولیا رو هم بیاری ؟ ممکنه خطرناک بشه ها
با چشمایی آروم گفت:
آره مطمئنم
و بعد سوار هلیکوپتر شدیم
وسطای راه بودیم که متوجه یه هلیکوپتر دیگه شدیم
لعنتی، افراد باند جنوبن!
نزدیک هلیکوپتر ما شدن و بهش ضربه زدن
اینا دیگه چه خرایی هستن؟
یه ضربه محکم تر زدن که دم هلیکوپتر از کار افتاد
لعنتی الان سقوط میکنیم!
سریع رفتم سمت قسمت عقب هلیکوپتر و چتر های نجات رو برداشتم و رو به جولیا و جیهون گفتم:
سریع اینا رو بپوشید
بعد اینکه چترای نجات رو پوشیدیم یه ضربه دیگه زدن که نصف اسکلت هلیکوپتر مچاله شد و داشتیم سقوط میکردیم
سعی کردم بدون اینکه بیوفتم پایین به زمین نگاه کنم
شیبالللل
جنگل کارو سخت میکنه برای سقوط
هلیکوپتر همینطور که داشت سقوط میکرد تکون خورد و جولیا پرت شد پایین!
جیهون فریاد کشید:
نههههههههه
و خودش رو پرت کرد پایین تا نجاتش بده
عصبی و شوکه و با کمی بغض داد زدم:
کله خر نباید خودتو پرت میکردییییی
یهو هلیکوپتر به یه درخت کاج خیلی بلند برخورد کرد و همونجا روی زمین سقوط کرد و...
یه شاخه کلفت و بلند هم داخل پهلوم فرو رفت
اون لحظه بخاطر درد چشمام رو با تموم زورم فشردم و فریاد کشید:
لعنتییییییییی
سعی کردم با تموم دردی که داشتم بلند شم
الان توی این وقت شب تک و تنها توی جنگل باید چیکار کنم؟؟؟
به اطراف نگاه کردم و متوجه دو تا جسد شدم که یکی کاملا افتاده بود زمین و یکی هم شاخه درخت کاملا توی شکمش فرو رفته بود
سریع نگاهم رو گرفتم، نمیخواستم اینطوری ببینمش
سعی کردم با همون وضع از جنگل بزنم بیرون
هنوز کامل ازش خارج نشده بودم که جاده رو دیدم
خوشحال شدم و لنگان لنگان رفتم سمتش ولی دیگه توان ایستادن نداشتم و پلکام رو بستم و با شدت افتادم روی آسفالت!
فردا صبح
با درد از ناحیه پهلوم بیدار شدم و به اطرافم نگاه کردم
اتاق خودمه...
عمارت خودمه...
خونه خودمه...
از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت آینه
لخت بودم و و دور پهلوم باند پیچی شده بود
به باند دقت کردم...
روش نقاشی شده بود؟
اوه...کریستینا!
اونو به کل یادم رفت!
برگشتم سمت تخت و پتو رو زدم کنار و...
کریستینا کوچولو رو دیدم
احتمالا اون این نقاشی ها رو کشیده
لبخندی زدم و موهاش رو دادم کنار و گونه اش رو بوسیدم
کمی تکون خورد و پلکاش رو باز کرد
با شادابی گفت:
بیدار شدی عمو؟؟؟ از دیشب تا الان دلم خیلی برات تنگ شده بوددد
لبخندی شدم و بغلش کردم
کنار گوشش گفتم:
منم دلم برات تنگ شده بود خانم کوچولو... امروز بریم پارک؟
با ذوق گفت:
آرهههه
و بعد از بغلم اومد بیرون و بدو بدو از اتاق خارج شد
ادامه دارد...
Part 22
رفتیم سمت ماشین و سوار شدیم و راهی عمارت شدیم
ما و اونا همزمان رسیدیم به عمارت که از ماشین پیاده شد و پرسید:
چرا گفتی بیایم اینجا؟ اتفاقی افتاده جونگ کوک؟؟؟
جواب دادم:
چند نفر از باند دشمن مون اومده بودن توی خونه تون و میخواستن بکشنت، اونجا الان امنیت نداره... از این به بعد اینجا زندگی میکنید
۱۰ سال بعد
ویو جونگ کوک
امشب یه معامله خیلی مهم با باند جنوب داریم
با هواپیمای شخصی میریم چون میترسم که بزنن زیر قرار شون و از راه زمینی بخوان کاری بکنن
روبه جیهون گفتم:
مطمئنی میخوای جولیا رو هم بیاری ؟ ممکنه خطرناک بشه ها
با چشمایی آروم گفت:
آره مطمئنم
و بعد سوار هلیکوپتر شدیم
وسطای راه بودیم که متوجه یه هلیکوپتر دیگه شدیم
لعنتی، افراد باند جنوبن!
نزدیک هلیکوپتر ما شدن و بهش ضربه زدن
اینا دیگه چه خرایی هستن؟
یه ضربه محکم تر زدن که دم هلیکوپتر از کار افتاد
لعنتی الان سقوط میکنیم!
سریع رفتم سمت قسمت عقب هلیکوپتر و چتر های نجات رو برداشتم و رو به جولیا و جیهون گفتم:
سریع اینا رو بپوشید
بعد اینکه چترای نجات رو پوشیدیم یه ضربه دیگه زدن که نصف اسکلت هلیکوپتر مچاله شد و داشتیم سقوط میکردیم
سعی کردم بدون اینکه بیوفتم پایین به زمین نگاه کنم
شیبالللل
جنگل کارو سخت میکنه برای سقوط
هلیکوپتر همینطور که داشت سقوط میکرد تکون خورد و جولیا پرت شد پایین!
جیهون فریاد کشید:
نههههههههه
و خودش رو پرت کرد پایین تا نجاتش بده
عصبی و شوکه و با کمی بغض داد زدم:
کله خر نباید خودتو پرت میکردییییی
یهو هلیکوپتر به یه درخت کاج خیلی بلند برخورد کرد و همونجا روی زمین سقوط کرد و...
یه شاخه کلفت و بلند هم داخل پهلوم فرو رفت
اون لحظه بخاطر درد چشمام رو با تموم زورم فشردم و فریاد کشید:
لعنتییییییییی
سعی کردم با تموم دردی که داشتم بلند شم
الان توی این وقت شب تک و تنها توی جنگل باید چیکار کنم؟؟؟
به اطراف نگاه کردم و متوجه دو تا جسد شدم که یکی کاملا افتاده بود زمین و یکی هم شاخه درخت کاملا توی شکمش فرو رفته بود
سریع نگاهم رو گرفتم، نمیخواستم اینطوری ببینمش
سعی کردم با همون وضع از جنگل بزنم بیرون
هنوز کامل ازش خارج نشده بودم که جاده رو دیدم
خوشحال شدم و لنگان لنگان رفتم سمتش ولی دیگه توان ایستادن نداشتم و پلکام رو بستم و با شدت افتادم روی آسفالت!
فردا صبح
با درد از ناحیه پهلوم بیدار شدم و به اطرافم نگاه کردم
اتاق خودمه...
عمارت خودمه...
خونه خودمه...
از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت آینه
لخت بودم و و دور پهلوم باند پیچی شده بود
به باند دقت کردم...
روش نقاشی شده بود؟
اوه...کریستینا!
اونو به کل یادم رفت!
برگشتم سمت تخت و پتو رو زدم کنار و...
کریستینا کوچولو رو دیدم
احتمالا اون این نقاشی ها رو کشیده
لبخندی زدم و موهاش رو دادم کنار و گونه اش رو بوسیدم
کمی تکون خورد و پلکاش رو باز کرد
با شادابی گفت:
بیدار شدی عمو؟؟؟ از دیشب تا الان دلم خیلی برات تنگ شده بوددد
لبخندی شدم و بغلش کردم
کنار گوشش گفتم:
منم دلم برات تنگ شده بود خانم کوچولو... امروز بریم پارک؟
با ذوق گفت:
آرهههه
و بعد از بغلم اومد بیرون و بدو بدو از اتاق خارج شد
ادامه دارد...
- ۳.۵k
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط