《بر فراز ابرهای سرنوشت》پارت ¹⁶
《بر فراز ابرهای سرنوشت》پارت ¹⁶
《صدایِ آلمایت، مثل پتک، روی سکوت شکنندهی میدون نبرد فرود اومد.》
آلمایت: دیگه همچی خوبه! چرا؟ چونکه من اینجام!
《اون لبخند همیشگی، اون نور امیدی که حالا انگار فقط در سینهی او نفس میکشید. ویلنها، خشکشون زده بود. انگار خود اسطورهشون رو روبروی خود میدیدن. شیگاراکی، فقط لبخندی زد؛ لبخندی که نه از خوشحالی، که از سر ادامهی بازی بود.》
شیگاراکی: پس شایعات راست بودن... ضعیفتر شده!
《زمزمه کرد، نگاهش روی آلمایت ثابت مانده بود.》
《آلمایت، ایزوکو و بقیه را هم از مهلکه بیرون کشید و بعد، با تمامِ آنچه از خود داشت، به سمتِ شیگاراکی یورش برد. ضربهای که انگار تمامِ قدرتِ زمین را در خود جمع کرده بود.》
°ویو یوکی°
• باید کاری میکردم. آیزاوا-سنسِی... عموی من... نه، بهترین دوست پدرم... سنسه من. باید نجاتش میدادم. ابرهایِ زیرِ پاهایم، گویی از اضطرابِ من، شروع به لرزیدن کردند. این بارِ دهم بود. دهمین بار در این روزِ لعنتی. هر بار که از کوسهم استفاده میکردم، انگار تکهای از وجودم را، تکهای از سلولهایم را، قربانی میکردم. درد بدی رو حس میکرد،. اما چه چارهای بود؟ آیزاوا-سنسه، روی ابر لرزان من در امان قرار گرفت. باید او را دور میکردم، دور از این اتفاقات...•
《آلمایت، نومو را هم از پا درآورد. نومو مثل یک توپ از یو.اس.جی به جایی که معلوم نبود پرت شد》
•و حالا... سکوت. سکوتی که از صدای نفسهای بریده و درد، سنگینتر بود. آلمایت، نفسنفس میزد. زخمهایش عمیق بودند. شیگاراکی، با آن لبخند مرموزش، به او خیره شده بود. اما بدترین حال، مال من بود. بدنم، دیگر از من نبود. درد بدنم خیلی بد بود و کم مونده بود خون بالا بیارم؛ ۱۰ بار... ۱۰ بار از ۱۴ بار مجاز در طول روز... دیگر توانی نداشتم. از سوکائوچیکی_سان یکی از پلیس ها خواستم منو ببرن یو.ای بدون اینکه کسی بفهمه.. رسیدم اونجا، با هرچی توان داشتم خودم رو رسوندم به اتاق دختر درمانگر....•
یوکی: ببخشید... دختر درمانگر...؟..
دختر درمانگر: اوه دخترم! چیشده؟؟
•کل قضیه ی یو.اس.جی رو تعریف کردم، به علاوه ی رازی که مخفی کرده بودم، بهش گفتم که این رازو به هیچ کس نگه..•
دختر درمانگر: عزیزم بیا این دارو رو بدم بهت تا حالت بهتر بشه، از این به بعد هرروز میتونی قبل کلاس بیای پیشم تا بانداژ ببندم برات
یوکی: خیلی ممنون..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
نصفش رو دادم گپجیپیتی🤡🎀
《صدایِ آلمایت، مثل پتک، روی سکوت شکنندهی میدون نبرد فرود اومد.》
آلمایت: دیگه همچی خوبه! چرا؟ چونکه من اینجام!
《اون لبخند همیشگی، اون نور امیدی که حالا انگار فقط در سینهی او نفس میکشید. ویلنها، خشکشون زده بود. انگار خود اسطورهشون رو روبروی خود میدیدن. شیگاراکی، فقط لبخندی زد؛ لبخندی که نه از خوشحالی، که از سر ادامهی بازی بود.》
شیگاراکی: پس شایعات راست بودن... ضعیفتر شده!
《زمزمه کرد، نگاهش روی آلمایت ثابت مانده بود.》
《آلمایت، ایزوکو و بقیه را هم از مهلکه بیرون کشید و بعد، با تمامِ آنچه از خود داشت، به سمتِ شیگاراکی یورش برد. ضربهای که انگار تمامِ قدرتِ زمین را در خود جمع کرده بود.》
°ویو یوکی°
• باید کاری میکردم. آیزاوا-سنسِی... عموی من... نه، بهترین دوست پدرم... سنسه من. باید نجاتش میدادم. ابرهایِ زیرِ پاهایم، گویی از اضطرابِ من، شروع به لرزیدن کردند. این بارِ دهم بود. دهمین بار در این روزِ لعنتی. هر بار که از کوسهم استفاده میکردم، انگار تکهای از وجودم را، تکهای از سلولهایم را، قربانی میکردم. درد بدی رو حس میکرد،. اما چه چارهای بود؟ آیزاوا-سنسه، روی ابر لرزان من در امان قرار گرفت. باید او را دور میکردم، دور از این اتفاقات...•
《آلمایت، نومو را هم از پا درآورد. نومو مثل یک توپ از یو.اس.جی به جایی که معلوم نبود پرت شد》
•و حالا... سکوت. سکوتی که از صدای نفسهای بریده و درد، سنگینتر بود. آلمایت، نفسنفس میزد. زخمهایش عمیق بودند. شیگاراکی، با آن لبخند مرموزش، به او خیره شده بود. اما بدترین حال، مال من بود. بدنم، دیگر از من نبود. درد بدنم خیلی بد بود و کم مونده بود خون بالا بیارم؛ ۱۰ بار... ۱۰ بار از ۱۴ بار مجاز در طول روز... دیگر توانی نداشتم. از سوکائوچیکی_سان یکی از پلیس ها خواستم منو ببرن یو.ای بدون اینکه کسی بفهمه.. رسیدم اونجا، با هرچی توان داشتم خودم رو رسوندم به اتاق دختر درمانگر....•
یوکی: ببخشید... دختر درمانگر...؟..
دختر درمانگر: اوه دخترم! چیشده؟؟
•کل قضیه ی یو.اس.جی رو تعریف کردم، به علاوه ی رازی که مخفی کرده بودم، بهش گفتم که این رازو به هیچ کس نگه..•
دختر درمانگر: عزیزم بیا این دارو رو بدم بهت تا حالت بهتر بشه، از این به بعد هرروز میتونی قبل کلاس بیای پیشم تا بانداژ ببندم برات
یوکی: خیلی ممنون..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
نصفش رو دادم گپجیپیتی🤡🎀
- ۲۶۹
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط