پارت ۱۴۲
پارت ۱۴۲
کیان : مشکلی داری بگو
رزت : .... مشکلی ندارم که بگم
کیان : هوم منطقیه ....هیچ مشکلی نداری... عجیبه
رزت : حس میکنم امشب اتفاق خوبی نمیوفته
کیان : منم همینطور ولی اهمیت نده
رزت : تو چی برات مهمه؟ هیچی
کیان : خیر... تو و مایک برام مهمین
رزت : چه عجب بالاخره یه چیز هایی برات مهمن
کیان : خودت چی
رزت : خب معلومه خانوادم... تو.. و دوستام
کیان : اها
رزت : تو دیگه هیچ کس واست مهم نیست
کیان : نه
رزت : باشه....
پرش زمانی ///
* دو ساعت دیگه تولد شروع میشه *
رزت : تو نمیخوای بری؟
کیان : من میتونم در عرض یک ثانیه آماده بشم
رزت : چجوری اونوقت؟
کیان : چیزی داریم به نام جادو
رزت : خب من که جادو ندارم مثل تو
کیان : عع راستی
رزت : کیان
کیان : هوم؟
رزت : نظرت راجب این لباس چیه؟
کیان : خوبه..
رزت : خب پس
کیان : بالاخره بعد یه ساعت لباس انتخاب کردی
رزت : عع واقعا یه ساعت شد
کیان : آره
** از دید بلیا **
* دیگه نرفتم تو عمارت انگار نمیخوان بیان دنبالم ... مگه براشون مهمه؟ ... بیخیال شدم و خودم رفتم تو عمارت *
آنیسا : کجا بودی
بلیا : به تو چه.... میبینم یکی از الان آماده شده
آنیسا : آره خب ... بر عکس تو من به خودم میرسم
بلیا : چرا لباس منو پوشیدی لباسی که خودم میخواستم بپوشم
آنیسا : خودم لباسی نداشتم که خیلی خوب باشه
بلیا : خب چرا نگفتی واست بگیرن
آنیسا : اذیتم نکن... همینه که هست
بلیا : هه از کی تاحالا من تورو اذیت میکنم
آنیسا : ازت متنفرم
بلیا : فکر کردی من ازت خوشم میاد
آنیسا : چرا هی با من بحث میکنی مگه من چیکارت کردم
بلیا : چه کارا که نکردی... امشب هم با اینکه تولدمه من نخودچیم
آنیسا : نخیر... بابا به جای من برای تو ۲۰ تا خدمتکار آورده آمادت کنن
بلیا : به جای تو؟ انگار نمیدونی امشب تولد منه نه تو
آنیسا : چته چرا اینقدر آروم شدی... همیشه هروقت اینطوری بهت میگم میرفتی گریه میکردی
بلیا : هوف چون یه چیز هایی برام عادت شده دیگه به این کارا عادت دارم
کیان : مشکلی داری بگو
رزت : .... مشکلی ندارم که بگم
کیان : هوم منطقیه ....هیچ مشکلی نداری... عجیبه
رزت : حس میکنم امشب اتفاق خوبی نمیوفته
کیان : منم همینطور ولی اهمیت نده
رزت : تو چی برات مهمه؟ هیچی
کیان : خیر... تو و مایک برام مهمین
رزت : چه عجب بالاخره یه چیز هایی برات مهمن
کیان : خودت چی
رزت : خب معلومه خانوادم... تو.. و دوستام
کیان : اها
رزت : تو دیگه هیچ کس واست مهم نیست
کیان : نه
رزت : باشه....
پرش زمانی ///
* دو ساعت دیگه تولد شروع میشه *
رزت : تو نمیخوای بری؟
کیان : من میتونم در عرض یک ثانیه آماده بشم
رزت : چجوری اونوقت؟
کیان : چیزی داریم به نام جادو
رزت : خب من که جادو ندارم مثل تو
کیان : عع راستی
رزت : کیان
کیان : هوم؟
رزت : نظرت راجب این لباس چیه؟
کیان : خوبه..
رزت : خب پس
کیان : بالاخره بعد یه ساعت لباس انتخاب کردی
رزت : عع واقعا یه ساعت شد
کیان : آره
** از دید بلیا **
* دیگه نرفتم تو عمارت انگار نمیخوان بیان دنبالم ... مگه براشون مهمه؟ ... بیخیال شدم و خودم رفتم تو عمارت *
آنیسا : کجا بودی
بلیا : به تو چه.... میبینم یکی از الان آماده شده
آنیسا : آره خب ... بر عکس تو من به خودم میرسم
بلیا : چرا لباس منو پوشیدی لباسی که خودم میخواستم بپوشم
آنیسا : خودم لباسی نداشتم که خیلی خوب باشه
بلیا : خب چرا نگفتی واست بگیرن
آنیسا : اذیتم نکن... همینه که هست
بلیا : هه از کی تاحالا من تورو اذیت میکنم
آنیسا : ازت متنفرم
بلیا : فکر کردی من ازت خوشم میاد
آنیسا : چرا هی با من بحث میکنی مگه من چیکارت کردم
بلیا : چه کارا که نکردی... امشب هم با اینکه تولدمه من نخودچیم
آنیسا : نخیر... بابا به جای من برای تو ۲۰ تا خدمتکار آورده آمادت کنن
بلیا : به جای تو؟ انگار نمیدونی امشب تولد منه نه تو
آنیسا : چته چرا اینقدر آروم شدی... همیشه هروقت اینطوری بهت میگم میرفتی گریه میکردی
بلیا : هوف چون یه چیز هایی برام عادت شده دیگه به این کارا عادت دارم
- ۳۶
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط