فیک کوک
فیک کوک
فصل ²
پارت²
ولی اینبار گریه هاش از روی خوشحالی بود نه دلتنگی...
خودشو از بغل کوک بیرون کشید و گفت
+ کوکی جونم من خیلی دوست دارم و دیگه نمیخوام تنهام بذاری ( فشار چیه دیگه )
- چی گفتی الان ؟ کوکی جونم ؟ واقعا تو هم دوسم داری
+ اوهوم خیلی دوست دارم
- ولی من دوست ندارم عاشقتم بیب
+ پس نمیخوام کوکیم رو گشنه بذارم برو بشین یچیزی درست کنم
- باشه
ویو کوک
بهم گفته بود عاشقمه از خوشحال نزدیک بود بال در بیارم ( پس ما ارمیا ایرانی چی میشیم کوکی؟)
رفتم نشستم تا صدام کنه ( اوووو چه با ادبه بچم )
واسه اینکه یه هفته گوشیم رو استفاده نکرده بودمو خاموش بود یک گوشی جدید خریدن تا کسی مزاحمم نشه ولی الان که برگشتم خواستم ببینم چه اتفاقایی در نبودم افتاده
گوشی رو روشن کردم ۲۰۰ تا پیام و ۴۸ تا تماس از دست رفته بود ...
تماس ها بیشترش از طرف ا.ت بود و چند تایم از شرکت همشو پاک کردم وارد صفحه ی چت شدم تنها یک پیام از طرف لنا بود
هوای کشیدم و پیام رو باز کردم
نوشته بود
[ سلام داداش گلم ... خواستم دایی شدنت رو تبریک بگم ... دلم برات تنگ شده ]
( دوستان از رفتن کوک ۲ ماه گذشته بود )
پیام ر وقتی خودم نمیدونستم باید چه واکنشی نشون بدم
خوشحال بشم....
ناراحت بشم ....
عصبی بشم ....
به زمان پیام توجه کردم و دیدم ماله امروزهوشی رو گذاشتم کنار و سرم رو تکیه دادم به مبلی که نشسته بودم ...
ویو ا.ت
رفتم آشپزخونه مشغول شام درست کردن بودن نگاهی به کوک انداختم داشت با گوشیش کاری میکرد سرمو برگردوندم شروع کردم به درست کردن نودل فوری و کیمچی
نودل حاضر شد و هر دو رو توی کاسه ای ریختم و کیمچی ها رو گذاشتم و دوتا تخم مرغ آبپز کردم واسه نودل ....
همه چیز آماده شده بود رفتم ک میز رو چیدم تا خواستم کوک رو بیدار کنم دیدم شبیه یه خرگوش کوچولو روی مبل خوابش برده ...
دلم نمیومد بیدارش کنم ....
رفتم از طبقهی بالا یه پتو آوردم و خواستم روش بندازم که یهو دستمو گرفت و منو کشید توی آغوشش ...
ادامه دارد ...
توی خماری بمونید شکلاتام 😁😁🍫☕️
فصل ²
پارت²
ولی اینبار گریه هاش از روی خوشحالی بود نه دلتنگی...
خودشو از بغل کوک بیرون کشید و گفت
+ کوکی جونم من خیلی دوست دارم و دیگه نمیخوام تنهام بذاری ( فشار چیه دیگه )
- چی گفتی الان ؟ کوکی جونم ؟ واقعا تو هم دوسم داری
+ اوهوم خیلی دوست دارم
- ولی من دوست ندارم عاشقتم بیب
+ پس نمیخوام کوکیم رو گشنه بذارم برو بشین یچیزی درست کنم
- باشه
ویو کوک
بهم گفته بود عاشقمه از خوشحال نزدیک بود بال در بیارم ( پس ما ارمیا ایرانی چی میشیم کوکی؟)
رفتم نشستم تا صدام کنه ( اوووو چه با ادبه بچم )
واسه اینکه یه هفته گوشیم رو استفاده نکرده بودمو خاموش بود یک گوشی جدید خریدن تا کسی مزاحمم نشه ولی الان که برگشتم خواستم ببینم چه اتفاقایی در نبودم افتاده
گوشی رو روشن کردم ۲۰۰ تا پیام و ۴۸ تا تماس از دست رفته بود ...
تماس ها بیشترش از طرف ا.ت بود و چند تایم از شرکت همشو پاک کردم وارد صفحه ی چت شدم تنها یک پیام از طرف لنا بود
هوای کشیدم و پیام رو باز کردم
نوشته بود
[ سلام داداش گلم ... خواستم دایی شدنت رو تبریک بگم ... دلم برات تنگ شده ]
( دوستان از رفتن کوک ۲ ماه گذشته بود )
پیام ر وقتی خودم نمیدونستم باید چه واکنشی نشون بدم
خوشحال بشم....
ناراحت بشم ....
عصبی بشم ....
به زمان پیام توجه کردم و دیدم ماله امروزهوشی رو گذاشتم کنار و سرم رو تکیه دادم به مبلی که نشسته بودم ...
ویو ا.ت
رفتم آشپزخونه مشغول شام درست کردن بودن نگاهی به کوک انداختم داشت با گوشیش کاری میکرد سرمو برگردوندم شروع کردم به درست کردن نودل فوری و کیمچی
نودل حاضر شد و هر دو رو توی کاسه ای ریختم و کیمچی ها رو گذاشتم و دوتا تخم مرغ آبپز کردم واسه نودل ....
همه چیز آماده شده بود رفتم ک میز رو چیدم تا خواستم کوک رو بیدار کنم دیدم شبیه یه خرگوش کوچولو روی مبل خوابش برده ...
دلم نمیومد بیدارش کنم ....
رفتم از طبقهی بالا یه پتو آوردم و خواستم روش بندازم که یهو دستمو گرفت و منو کشید توی آغوشش ...
ادامه دارد ...
توی خماری بمونید شکلاتام 😁😁🍫☕️
- ۴۵۲
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط