عمق احساس مرا با قلمت ویران کن

عمق احساس مرا با قلمت ویران کن
حس خاموش مرا با نفست بوران کن

من فقط نام تو را بر قلمم حک کردم
با غزلهای خودت بار دگر طوفان کن

شب و روزم به خدا یاد تو بر تن دارم
تو هم اما به غرورت که مرا کتمان کن

بوی آغوش تو در کنج اتاقم مانده ست
بــا شراب لب خود باز مـرا شیطان کن

بغض من در ته این حنجره‌ام جا ماند و
تو به شوق قدمت چشم مرا باران کن
دیدگاه ها (۱)

دردا که رسیدن به تو یک خواب و خیال استافسوس که از راه تو برگ...

برای بودنت میمانم وبرای دیدنت میم...

کوچ کردم که دلم را به کسی نسپارمحس خوبیست که من این همه بی آ...

یاد تو زیباست،میدانم که میدانی چرادیدنت رویاست،میدانم که مید...

خودِ ‌ها دیگر تصویرِ آشنایی از من ندارند؛ انگار غباری از سال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط