وقتی پسر رسید به او گفت :《به به چه پسر خوبی !!!میتونی بهم
وقتی پسر رسید به او گفت :《به به چه پسر خوبی !!!میتونی بهمون به راهکار پیشنهاد کنی ؟》
پسر نگاهی به اطراف کرد و گفت :《باید از اهالی بخواید که بهتون کمک کنن.》
شوگا دستش را بر سر پسر گذاشت و گفت :《میدانی از کی باید کمک بگیریم؟》
پسر به شوگا نزدیکتر شد و در گوش او گفت :《باید بری آخر همین خیابون ،سمت چپ یه در مدادی رنگ هست، اونجا یه دختره هست که به غریبه ها میتونه کمک کنه.》
پسر نگاهی به اطراف کرد و گفت :《باید از اهالی بخواید که بهتون کمک کنن.》
شوگا دستش را بر سر پسر گذاشت و گفت :《میدانی از کی باید کمک بگیریم؟》
پسر به شوگا نزدیکتر شد و در گوش او گفت :《باید بری آخر همین خیابون ،سمت چپ یه در مدادی رنگ هست، اونجا یه دختره هست که به غریبه ها میتونه کمک کنه.》
- ۱.۰k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط