Part
Part ⁴⁶
دوروک: چون اون خواهر زنه خواهر زن فهمیدی؟
اولجان:نه
ایبیکه : بفرمایید
خدیجه: دوروک پسرم آروم باش
دوروک دست خدیجه رو میبوسه و میره تو وقتی آسیه رو میبینه غش میکنه
آسیه: دوروک دوروک دوروککک عشقم بلند شو ایبیکههه ماماننن
برک :وای رفیق چی شدی؟
آسیه: تا منو دید غش کرد
ایبیکه :اخییی بچه از بس که عاشقه تا عشقشو توی لباس عروس دید غش کرد
خدیجه: جای این حرفها برید یکم آب بیارید
اولجان رفت آب آورد لیوانو خالی کرد روی صورت دوروک
آسیه: اولجانننن خفت میکنم پسر یکم یواش تر باید یکم آب میپاشیدی روی صورتش نه اینکه لیوان رو خالی کنی روی صورتش
اولجان: دختر عمو اروم باش اینطور که این غش کرده بود کارش با چند قطره حل نمیشد
دوروک به هوش اومد
آسیه: عشقم خوبی؟
دوروک:اره مگه میشه نباشم وایییی مامان نگاه نگاه کن چقدر خوشگل شده خوشگل ترین دختر دنیا داره عروست میشه
آسیه: دوروک دیر شد زود باش بریم دیگه
دوروک: باشه باشه
دوروک تا بلند میشه پاش لیز میخوره دوباره میخوره زمین
اولجان:🤣
آسیه: زهر مار ، دوروک عشقم خوبی ؟
اولجان: دختر عمو چت شده ؟
دوروک:اره خوبم بریم دیگه
آسیه: ببین اولجان اگه یه بار دیگه به عشقم بخندی یا مسخره بازی در بیاری با کفش میزنم توی سرت بعدشم تو چرا زیر کفش من همش اسم الیف رو نوشتی؟
الیف: چی؟ اولجان میکشمت
اولجان:بد کردم گفتم از سینگلی در بیای بدبخت
هاریکا: اولجانننن به تو چه که کی سینگله کی سینگل نیست
اولجان از دست هاریکا و الیف فرار میکنه
عاقد:خب شما آسیه ارن دوروک اتاکول رو بدون هیچ اجبار و فشاری به عنوان همسر خود قبول میکنید ؟
آسیه:بله
عاقد:شما دوروک اتاکول آسیه ارن رو به عنوان همسر خود میپذیرید؟
دوروک:بلههه بلههههه بلهههههههه
در گوش آسیه میگه (مگه میشه نپذیرم)
عاقد:شنیدید که این دو نفر میخوان ازدواج کنن شما شاهد هستید؟
ایبیکه:بله شاهدم
هاریکا : چی ؟ببخشید من حواسم نبود
ایبیکه: چقدر گفتم اینو شاهد نزاریم اوفف اولجان اوفففف (یواش میگه)
ایبیکه :هاریکا جون جناب عاقد فرمودن که شما شاهد عقد این دو نفر میشی یا نه ؟
هاریکا:بزار فکرامو بکنم
دوروک:هاریکاااا بگو دیگه اولجان خفت میکنم
هاریکا: باشه شاهدم
عاقد: خب آقا دوماد میتونی همسرتون رو ببوسید
همو میبوسن
چند دقیقه بعد
عمر: پسر بسه دیگه زشته ععع
دوروک: ببخشید
نباحت:پسرم امشب راحت باشید فردا مدرسه تعطیله
دوروک:چرا تعطیله ؟
نباحت: گفتم روز اول ازدواجت مجبور نشی بری مدرسه
آسیه و دوروک:ممنون
شب
دوروک:آخ بلاخره رفتن اینا روز عروسی هم ادمو ول نمیکنن البته برک برای اینکه اذیتش کردم حق میدم بهش ولی به بقیه حق نمیدم
آسیه: تو دیگه نمیخواد از این به بعد از استرس بقیه کم کنی
دوروک: برای چی؟
دوروک: چون اون خواهر زنه خواهر زن فهمیدی؟
اولجان:نه
ایبیکه : بفرمایید
خدیجه: دوروک پسرم آروم باش
دوروک دست خدیجه رو میبوسه و میره تو وقتی آسیه رو میبینه غش میکنه
آسیه: دوروک دوروک دوروککک عشقم بلند شو ایبیکههه ماماننن
برک :وای رفیق چی شدی؟
آسیه: تا منو دید غش کرد
ایبیکه :اخییی بچه از بس که عاشقه تا عشقشو توی لباس عروس دید غش کرد
خدیجه: جای این حرفها برید یکم آب بیارید
اولجان رفت آب آورد لیوانو خالی کرد روی صورت دوروک
آسیه: اولجانننن خفت میکنم پسر یکم یواش تر باید یکم آب میپاشیدی روی صورتش نه اینکه لیوان رو خالی کنی روی صورتش
اولجان: دختر عمو اروم باش اینطور که این غش کرده بود کارش با چند قطره حل نمیشد
دوروک به هوش اومد
آسیه: عشقم خوبی؟
دوروک:اره مگه میشه نباشم وایییی مامان نگاه نگاه کن چقدر خوشگل شده خوشگل ترین دختر دنیا داره عروست میشه
آسیه: دوروک دیر شد زود باش بریم دیگه
دوروک: باشه باشه
دوروک تا بلند میشه پاش لیز میخوره دوباره میخوره زمین
اولجان:🤣
آسیه: زهر مار ، دوروک عشقم خوبی ؟
اولجان: دختر عمو چت شده ؟
دوروک:اره خوبم بریم دیگه
آسیه: ببین اولجان اگه یه بار دیگه به عشقم بخندی یا مسخره بازی در بیاری با کفش میزنم توی سرت بعدشم تو چرا زیر کفش من همش اسم الیف رو نوشتی؟
الیف: چی؟ اولجان میکشمت
اولجان:بد کردم گفتم از سینگلی در بیای بدبخت
هاریکا: اولجانننن به تو چه که کی سینگله کی سینگل نیست
اولجان از دست هاریکا و الیف فرار میکنه
عاقد:خب شما آسیه ارن دوروک اتاکول رو بدون هیچ اجبار و فشاری به عنوان همسر خود قبول میکنید ؟
آسیه:بله
عاقد:شما دوروک اتاکول آسیه ارن رو به عنوان همسر خود میپذیرید؟
دوروک:بلههه بلههههه بلهههههههه
در گوش آسیه میگه (مگه میشه نپذیرم)
عاقد:شنیدید که این دو نفر میخوان ازدواج کنن شما شاهد هستید؟
ایبیکه:بله شاهدم
هاریکا : چی ؟ببخشید من حواسم نبود
ایبیکه: چقدر گفتم اینو شاهد نزاریم اوفف اولجان اوفففف (یواش میگه)
ایبیکه :هاریکا جون جناب عاقد فرمودن که شما شاهد عقد این دو نفر میشی یا نه ؟
هاریکا:بزار فکرامو بکنم
دوروک:هاریکاااا بگو دیگه اولجان خفت میکنم
هاریکا: باشه شاهدم
عاقد: خب آقا دوماد میتونی همسرتون رو ببوسید
همو میبوسن
چند دقیقه بعد
عمر: پسر بسه دیگه زشته ععع
دوروک: ببخشید
نباحت:پسرم امشب راحت باشید فردا مدرسه تعطیله
دوروک:چرا تعطیله ؟
نباحت: گفتم روز اول ازدواجت مجبور نشی بری مدرسه
آسیه و دوروک:ممنون
شب
دوروک:آخ بلاخره رفتن اینا روز عروسی هم ادمو ول نمیکنن البته برک برای اینکه اذیتش کردم حق میدم بهش ولی به بقیه حق نمیدم
آسیه: تو دیگه نمیخواد از این به بعد از استرس بقیه کم کنی
دوروک: برای چی؟
- ۳.۷k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط