یونهی بلند شد همراهش دخترک را هم بلند کرد ....
یونهی بلند شد همراهش دخترک را هم بلند کرد ....
وقتی هر دو پالتو های بلند و مشکی را پوشیدن و ات موهایش را از زیر پالتو بیرون کشیدند از خانه هم خارج شدند سبد مواد غذایی مثل همیشه در دست ات بود یونهی با دامن قرمز تند بلند و بلیز سفید گل دار رژلب تیره با لبخند تعریف میکرد ..
ات هم با جدیت سر پایین کرده بود و به سخنان یونهی گاه گاهی سر تکون میداد یا جواب کوتاهی میداد انکار تر آن جمعیت میترسید ولی این ات بود همسر کیم تهیونگ
به هرحال باید باهاش گنارمیومد و جا نمیزد.. درست موقه ای که سرش را بلند کرد سیلی محکمی به گوشش خورد تعادلش را حفظ کرد و دستش را رد گونه قرمز گذاشت با خشم به فرد روبه خیره شد گونه اش قرمز و یا حتی کنج لبش خونی.. شد حتی صدای شکستن عینک های ساده اش که برخورد بدی با زمین کرد به گوش خورد ..
هوانگ به حدی عصبی بود که با فریاد گفت : زنیکه هرزه بیشعور..
یونهی مات و مبهوت ایستاد .. کم کم همسایه ها از در و دیوار بیرون آمدند و گاهی از پنچره بالا ساختمان نگاه کردند پچ پچ ها یکی پس از دیگری بالا آمدند
ولی دخترک با خشم پلک زد دستش را پایین آورد سپس چتری های روی چشم هایش را کنار زد درست بود که ات تار میداد ولی خشمش به جا بود .. با سبد در دستش مخکم به سر و موهای هوانگ زد درست همون دقیقه صدای جیغ هوانگ بلند شد: چیکار کردی لعنتی... اخخخ
دخترک با لحن جدی ولی محکم گفت: خانم هوانگ مراقبت حرف زدنت و دست زدنت باش وگرنه با من طرفی...
یونهی تند سمت عینک دخترک دوید از روی زمین برداشت سپس در دست ات داد دخترم مقابل کوتاه و جدی تشکر کرد... هوانگ دستی که روی سرش قرار کذاشته بود را برداشت..
درست موقع ای که ات و یونهی از کنارش عبور میکردند.. هوانگ با دست چپش چنگ زد به موهای دخترک سپس به حدی که زور و توانایی داشت دخترک را به سمت زمین حول. داد
درد وحشتناکی که به پوست سرش آمد پلک هایش روی هم گذاشته شدند ولی صدای از درد یا جیغ نبود.. در یک صدم ثانیه، با حرکتی و سرعتی که هیچکس انتظارش را نداشت، ات به سمت زمین یورش برد...
صدای مزخرف و پچ پچ ها همسایه زیاد و بیشتر شدند ..
هوانگ با فریاد گفت : تو لعنتی با شوهرم رابطه داری خواهرم ترو با شوهر دید که از فاحشهخانه بیرون میاومدین خدا لعنتشون کنه..
دخترک به سختی آرنج هایش را روی زمین گذاشت و با فشار روی زمین نشست پوزخند زد و با بغض گفت : چیه نتونستی شوهرت رو تو خونه نگهداری الآنم اومدی به من تهمت میزنی؟..
هوانگ از شدن خشم پوزخند زد سپس لبخند خندید ..
یونهی تند خم شد سپس از زیر بازو آت گرفت و بلندش کرد سپس با خود تکرار کرد
٫٫٫ نباید اینجوری میشد ٫٫٫
وقتی هر دو پالتو های بلند و مشکی را پوشیدن و ات موهایش را از زیر پالتو بیرون کشیدند از خانه هم خارج شدند سبد مواد غذایی مثل همیشه در دست ات بود یونهی با دامن قرمز تند بلند و بلیز سفید گل دار رژلب تیره با لبخند تعریف میکرد ..
ات هم با جدیت سر پایین کرده بود و به سخنان یونهی گاه گاهی سر تکون میداد یا جواب کوتاهی میداد انکار تر آن جمعیت میترسید ولی این ات بود همسر کیم تهیونگ
به هرحال باید باهاش گنارمیومد و جا نمیزد.. درست موقه ای که سرش را بلند کرد سیلی محکمی به گوشش خورد تعادلش را حفظ کرد و دستش را رد گونه قرمز گذاشت با خشم به فرد روبه خیره شد گونه اش قرمز و یا حتی کنج لبش خونی.. شد حتی صدای شکستن عینک های ساده اش که برخورد بدی با زمین کرد به گوش خورد ..
هوانگ به حدی عصبی بود که با فریاد گفت : زنیکه هرزه بیشعور..
یونهی مات و مبهوت ایستاد .. کم کم همسایه ها از در و دیوار بیرون آمدند و گاهی از پنچره بالا ساختمان نگاه کردند پچ پچ ها یکی پس از دیگری بالا آمدند
ولی دخترک با خشم پلک زد دستش را پایین آورد سپس چتری های روی چشم هایش را کنار زد درست بود که ات تار میداد ولی خشمش به جا بود .. با سبد در دستش مخکم به سر و موهای هوانگ زد درست همون دقیقه صدای جیغ هوانگ بلند شد: چیکار کردی لعنتی... اخخخ
دخترک با لحن جدی ولی محکم گفت: خانم هوانگ مراقبت حرف زدنت و دست زدنت باش وگرنه با من طرفی...
یونهی تند سمت عینک دخترک دوید از روی زمین برداشت سپس در دست ات داد دخترم مقابل کوتاه و جدی تشکر کرد... هوانگ دستی که روی سرش قرار کذاشته بود را برداشت..
درست موقع ای که ات و یونهی از کنارش عبور میکردند.. هوانگ با دست چپش چنگ زد به موهای دخترک سپس به حدی که زور و توانایی داشت دخترک را به سمت زمین حول. داد
درد وحشتناکی که به پوست سرش آمد پلک هایش روی هم گذاشته شدند ولی صدای از درد یا جیغ نبود.. در یک صدم ثانیه، با حرکتی و سرعتی که هیچکس انتظارش را نداشت، ات به سمت زمین یورش برد...
صدای مزخرف و پچ پچ ها همسایه زیاد و بیشتر شدند ..
هوانگ با فریاد گفت : تو لعنتی با شوهرم رابطه داری خواهرم ترو با شوهر دید که از فاحشهخانه بیرون میاومدین خدا لعنتشون کنه..
دخترک به سختی آرنج هایش را روی زمین گذاشت و با فشار روی زمین نشست پوزخند زد و با بغض گفت : چیه نتونستی شوهرت رو تو خونه نگهداری الآنم اومدی به من تهمت میزنی؟..
هوانگ از شدن خشم پوزخند زد سپس لبخند خندید ..
یونهی تند خم شد سپس از زیر بازو آت گرفت و بلندش کرد سپس با خود تکرار کرد
٫٫٫ نباید اینجوری میشد ٫٫٫
- ۴۲
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط