ᴅᴇᴄᴇɪᴛ

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁷⁷

هه‌جین با پاشنه بلندای پر سروصداش جلو رفت و شروع به غر زدن کرد." واقعا که.. چرا جواب تماسامو نمیدی؟"

جونگکوک نفسشو بیرون داد، سرشو چرخوند و با لحن جدی و کلافه گفت:" یادمه ما تموم کردیم"

هه‌جین جلوتر رفت و دستاشو دور گردن جونگکوک حلقه کرد و با لبخند گفت:" ولی من یادمه تو یه فرصت دیگه بهمون دادی"

و حلقه‌شو سفت تر کرد کرد و بلافاصله گفت:" یااا اینجوری نکن دیگه قرار شد بهم یه فرصت بدی"

جونگکوک حلقه سفت هه‌جین رو به زور از دور گردنش باز کرد و با قیافه تو هم گفت:" خیله وقته تموم شده.. به نظرم توهم قبولش کن دیگه"

و انگار که چیزی رو از یقه‌ش بندازه دستای هه‌جین رو انداخت پایین...
.
.
ساعتی از شروع کارش گذشته بود، این روزا زود تمرکزش رو از دست می‌داد.
با خودکارش کمی بازی کرد و بعد از اتاق بیرون رفت
چشماش مدام دنبال چیزی می‌گشت.

این دست اون دست کرد و در اتاق داهی رو زد و وارد شد.
داهی پشت میزش نبود.
سمت منشی رفت و سراغ داهی رو ازش گرفت.
"هنوز نیومدن"
عجیب بود، ابرویی بالا انداخت و به اتاقش برگشت.

ساعتی بعد دوباره سراغ داهی رو گرفت و گفت هروقت اومد بهش خبر بدن.

چند ساعتی گذشته بود و چندین تماس بی پاسخ که باعث نگرانی جونگکوک شده بود.

غروب بود و خبری از داهی نبود.
جونگکوک کل اتاق رو ده ها بار طی کرده بود، اگه فقط یه سرکار نیومدن ساده‌س چرا به هیچ تماسی جواب نداده.
نگرانیش بیش از حد شده بود کتش رو برداشت که صدای تق در بلند شد
اما قبل از اینکه چیزی بگه در باز شد و داهی وارد شد.

جونگکوک کتش رو سرجاش گذاشت و بلاخره لبخند زد." نگرانمون کردی داهی.. چرا تماسات رو جواب نمیدی"

اما با دیدن چهره سرد و بی حال داهی لب زد." چی شده؟"

"به چند روز مرخصی نیاز دارم" این تصمیمی بود که بعد از ساعت ها فکر گرفته بود.
بهترین تصمیم بود
جونگکوک رو نمیدید
صداش رو نمی‌شنید
و کاملا ازش دور بود.
شاید طی این چند روز می‌تونست به خودش بفهمونه که همه چیز فقط بازی و حوس جونگکوکه
و فراموش می‌کرد...

اخم ریزی کرد." مرخصی؟"
و بعد از کمی مکث گفت:" چی‌شده داهی؟ اتفاقی افتاده؟"

جواب نداد.
چند قدم نزدیک شد." اگه مشکلی هست..."

داهی به سرعت یه قدم عقب رفت." نه!"

جونگکوک بهت زده متوقف شد.

"فقط مرخصیه"

و به جونگکوک نگاه کرد" و این اجازه یا درخواست نیست.. خبره!"

فقط خیره مونده بود و نمیدونست چه اتفاقی داره میوفته
این رفتار داهی به شدت زننده بود.
هنوز اون قدم عقب رفته هضم نشده بود که جمله‌ش اومد.

فکش منقبض شد." باشه.... چند روز؟"

_نمیدونم

ابرو هاش بالا رفت." نمیدونی؟"

_احتمالا پدرم نیروی کمکی می‌فرسته

و از اتاق خارج شد.
دیدگاه ها (۰)

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁷⁸فقط به این فکر می‌کرد که الان دور بودن ...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁷⁸داهی ناخودآگاه صاف ایستاد. چشم‌های اون ...

دوستان هر اتفاقی توی رمان میوفته یه دلیلی دارهمن این رمان رو...

دوستان راجع به رمان:دارم سعی میکنم بنویسم یکم کارام زیاده🥲می...

𝐎𝐮𝐫 𝐋𝐨𝐯𝐞 𝐖𝐚𝐬 𝐖𝐫𝐢𝐭𝐭𝐞𝐧 𝐈𝐧 𝐁𝐥𝐨𝐨𝐝PART⁶(هه‌جین+)(جونگکوک–)رفت سمت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط