پارت سه
پارت سه
که دیدم یه پسر خیلی خیلی خوشگل درو باز کرد
جیمین: لینا تویی
آنقدر خوشگل بود که نفهمیدم داره با من حرف میزنه
جیمین: با تو هستم ( با داد )
لینا: ببخشید نفهمیدم
جیمین: زود آماده شو اینم لباست باید بریم مهمونی
خیلی لباس خوشگلی بود پوشیدمش
رفتم بیرون از اتاق و از مینجی خداحافظی کردم
جیمین: اونجا از کنارم تکون نمی خوری به من جیمین یا موچی میگی به کسی هم نگو که با اجبار باهام ازدواج کردی
منم قبول کردم رفتیم توی مهمونی دیدم
دوتا تا پسر خوشتیپ دیگه هم نشستن اونجا با خودم گفتم خدایا من الان تو بهشتم چرا اینا انقدر جذابننننن
رفتیم نشستیم روی صندلی کنار اون دوتا تا پسر خوشتیپ خودشونو معرفی کردن جین نامجون منم خودمو معرفی کردم
راستش چون فیلم زیاد میبینم زندگی رو هم مثل فیلم میبینم گفتم مطمئنم الان دستشویی میرم و بعد که بیرون میام یکی منو میدوزده پس تصمیم گرفتم چیزی نخورم ولی خیلی غذا ها خوشمزه بودن من شکمو بودم کلی خوردم مجبور بودم برم دستشویی
پس به جیمین میگم رفتم آروم بهش گفتم جیمین من باید برم دستشویی میای برام وایسی که خندید
جیمین: خودت برو اگر راهو بلد نیستی به خدمتکارا بگو راهنماییت کنن
لینا: خودم میرم با حرص
وقتی رفتم دستشویی ترسیدم بیرون برم ولی رفتم وقتی رفتم با چیزی که دیدم از ترس مردم...........
که دیدم یه پسر خیلی خیلی خوشگل درو باز کرد
جیمین: لینا تویی
آنقدر خوشگل بود که نفهمیدم داره با من حرف میزنه
جیمین: با تو هستم ( با داد )
لینا: ببخشید نفهمیدم
جیمین: زود آماده شو اینم لباست باید بریم مهمونی
خیلی لباس خوشگلی بود پوشیدمش
رفتم بیرون از اتاق و از مینجی خداحافظی کردم
جیمین: اونجا از کنارم تکون نمی خوری به من جیمین یا موچی میگی به کسی هم نگو که با اجبار باهام ازدواج کردی
منم قبول کردم رفتیم توی مهمونی دیدم
دوتا تا پسر خوشتیپ دیگه هم نشستن اونجا با خودم گفتم خدایا من الان تو بهشتم چرا اینا انقدر جذابننننن
رفتیم نشستیم روی صندلی کنار اون دوتا تا پسر خوشتیپ خودشونو معرفی کردن جین نامجون منم خودمو معرفی کردم
راستش چون فیلم زیاد میبینم زندگی رو هم مثل فیلم میبینم گفتم مطمئنم الان دستشویی میرم و بعد که بیرون میام یکی منو میدوزده پس تصمیم گرفتم چیزی نخورم ولی خیلی غذا ها خوشمزه بودن من شکمو بودم کلی خوردم مجبور بودم برم دستشویی
پس به جیمین میگم رفتم آروم بهش گفتم جیمین من باید برم دستشویی میای برام وایسی که خندید
جیمین: خودت برو اگر راهو بلد نیستی به خدمتکارا بگو راهنماییت کنن
لینا: خودم میرم با حرص
وقتی رفتم دستشویی ترسیدم بیرون برم ولی رفتم وقتی رفتم با چیزی که دیدم از ترس مردم...........
- ۴۹
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط