part

part: ²⁷
عشق بی رنگ

سونگمین: ا.ت.. تو اینجا چیکار میکنییی؟
اتفاقا داشتم به پسرا میگفتم جات خالیه.. تنها اومدی؟

ا.ت: من؟ اره.. تنها اومدم..

سونگمین: عالیههه.. پس بیا بریم پیش ما بشین..

ا.ت: میشه برم سرویس؟

سونگمین: خودم باهات میام.. بریم

باهاش رفتم اومدم بیرون دیدم حواسش نیس داره با رفیقاش حرف میزنه.. آروم آروم ازش دور شدم سریع رفتم پیش یونا.. تا منو دید پرید بغلم و گفت

یونا: تخم صگ کجا بودیییییی؟ دلم واست تنگ شده بوددد.. واسه دعواهامونننن

خندیدم و کل قضیه رو واسش تعریف کردم که خشکش زد

یونا: ینی.. الان کیم تهیونگ دوس پسرتهههه؟

ا.ت: اره.. یونا واقعا دوسش دارم.. خیلی مراقبمه.. خیلیم مهربونه باهام..

یونا: اوووو.. فردا عم بچه هاتونو میبینم..

ا.ت: هییییی...تو ادم بشو نیستی نه؟

یونا: نه..

یکم حرف زدیم که یادم افتاد سونگمین اینجاست!

ا.ت: یونا من باید برم.. فعلا

یونا: بازم بیای هااا..فعلا

سریع رفتم پیش تهیونگ..

ته: چیزی شده؟

سعی کردم عادی باشم.. ریلکس جوابشو دادم

ا.ت: نه.. اوکیم.. میگم.. چرا جونگکوک انقد عصبیه؟

ته: میفهمی.. یکم موندیم که پاشدن برن پیست رقص.. منم باهاشون رفتم.. خداروشکر سونگمین نبود اونجا.. اخیشش.. پسره ی چتر
داشتیم به دنصر های اونجا نگاه میکردیم..
یهو جونگکوک گف

کوک: اوردنش تهیونگ (پوزخند عصبی)

بقیه پسرا داشتن ریلکس نگا میکردن و انگار خیلی ذوق داشتن ببینن چی میشه..

ته: خوبه(نیشخند ترسناک)

سرمو برگردوندم دیدم مینه... ولی.. چرا اینجاس؟

ا.ت؛ تهیونگ؟ چرا مین اینجاست؟

ته: میفهمی..

کوک یه اشاره کرد و همه بادیگارد ها ریختن سرش و تا حد مرگ کتکش زدن..

مین: چرا.. اینجوری میکنید.. ارباب؟

جونگکوک به زانو درش اورد.. معنی این کارارو نمیفهیدم..

ته: چون خیلی معشوقه مو اذیت کردی میچین سگیا..

کوک: همین الان به ا.ت التماس کن و بگو: گوه خوردم که اذیتت کردم

ا.ت: ینی چییی؟

تهیونگ: تو کاریت نباشه..

افتاد جلو پام و مث کسایی که برای ملکه ها التماس میکردن... بهم التماس کرد..

مین: منو ببخشید خانم.. معضرت میخوامممم

رفتم به تهیونگ گفتم

ا.ت: ولش کن..

ته: اوک

یهو یه گلوله خالی کرد تو مغزش..
از ترس جیغ کشیدم... جنازشو بردن.. اومد دستمو گرف و منو برد تو ون و نشست پشت فرمون.. هنوز تو شک بودم.. چجوری تونست؟
داشتم اروم گریه میکردم.. هنوز صدای گلوله توی سرم میپیچید..

ا.ت: هق.. چجوری تونستییی؟

هیچی نمیگفت تا اینکه رسیدیم عمارت خواست دستمو بگیره که خودمو عقب کشیدم این حرکتم عصبی شد.. دستمو محکم گرف... منو کشوند تو اتاق.. درو قفل کرد و پرتم کرد رو تخت...

ته: چته؟ از من میترسی؟

ا.ت: جلو چشام کشتیش هق

ته: خفه شووو.. هر کاری میکنم واسه خودته..

ا.ت: دیگه نمیخوام پیشت بمونممم

ته: ساکت شو!

از اتاق رف بیرون...
دیدگاه ها (۶)

شرمنده نبودم دوروز متاسفم امتحان ریاضی داشتم ولی امروز میخوا...

part: ²⁸عشق بی رنگا.ت ویوبدون توجه به گریه ام رفت بیرون درم ...

گوگولیای خرررر...

بغض کردم...

"سرنوشت "p,36...۱۰ مین بعد ....ا/ت : بریم تو ؟ سرده....کوک :...

"سرنوشت "p,30...۱۰ مین بعد ....ماشین جیهوپ جلوی کلبه ی چوبی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط