نه قهرمان

نه قهرمان
پارت ۳۱
ویو میا :
با سوفیا داشتیم مغازه ها رو می‌گشتیم سوفیا کلی چیزی خریده بود لباس و لوازم آرایشی و کفش و کیف و...... ولی من هیچ چیز نخریده بودم چون از طرفی هیچ چیز پسندم نبود و طرف دیگر اگر چیزی میخوریدم وقتی فرار کردم نگویند با با پولمون برات چیزی خریدیم و منت سرم بگذارند
فلش بک به شش ساعت بعد :
رفته بودم داخل عطر فروشی سوفیا داشت عطر ها رو تست میکرد و من یه گوشه نشسته بودم و تو حال خودم بودم که سوفیا بهم گفت :
بیا ببین این عطره خوبه
میا : مگه برای من می‌خوای
سوفیا : نه ولی نظرتو میخوام
میا : می‌خوام صد سال سیاه نظرمو نخواسته باشی خودت یه چی انتخاب کن
سوفیا : ضد حال
میا : هفت جد و ابادته
سوفیا دیگر چیزی نگفت و مشغول بود کردن عطر ها رو شد و هی از همه یه ایرادی می‌گرفت این تنده این فلانه و...... کل میز پر از عطر شده بود تقریبا فروشنده تمام عطر هارو آروده بود پایین اعصابم خورد شد بلند شدم به سوفیا گفتم :
پرنسس سوفیا احیانا میخوای طرف کل مغازه اش رو خالی کنه بده تو
سوفیا : چیه خسته شدی
میا : مگه من مثل تو ضعیف هستم نه خیر فقط به فکر فروشنده ام بنده خدا خسته شده
سوفیا : حرف نزن بزار یکی رو انتخاب کنم
میا : یا همین الان یکی رو انتخاب کن یا تمام این عطرها را رو سرت میشکونم
سوفیا : خیلی خوب باشه
بالاخره بعد از یک قرن عطرشو انتخاب کرد و خرید از عطر فروشی اومدیم بیرون دستای سوفیا پر از کیسه شده بود به سوفیا گفتم :
چه عجب بالاخره یکی انتخاب کردی میخواستی یه خورده دیگه باشی روز قیامت برسه بعد می‌خریدی
سوفیا : بیا این پلاستیک ها رو ازم بگیر دستم شکست
میا : نوکرت نیستم میخواستی آنقدر خرید نکنی
سوفیا : حالا یه بار کمک‌ کنی اتفاقی نمی‌افتد ها
میا : می‌خوام کمک‌ نکنم مشکل داری به سلامت
سوفیا : ایششششششش ( چشم غره ) میگم ساعت چنده
میا : ۱۲ نصفه شب
سوفیا : خاک تو سرم چرا هیچی نمیگی دیر شد
میا : چیه سیندرلا بعد از ۱۲ شب تبدیل به خود واقعی ات میشی
سوفیا : حرف نزن سریع بیا بریم خونه
میا : آره برو که الان بابات پاره ات می‌کنه
با سوفیا از پاساژ خارج شدیم و به سمت ماشین رفتیم بادیگارد ها پلاستیک های سوفیا رو گرفتند و سوار ماشین شدیم راننده حرکت کرد بعد از ۵ دقیقه رسیدیم به کاخ از ماشین پیاده شدیم سوفیا رفت داخل و منم خواستم برم داخل که یهو شکمم درد گرفت و افتادم زمین بادیگارد ها آمدند پیشم و گفتند :
خانم حالتون خوبه
خودمو به زور جمع کردم و گفتم :
آره خوبم
بادیگارد : میخوای ببریمتون داخل
میا : نه چیزی نیست خودم میرم
و بلند شدم و سریع رفتم داخل یه صدای داد اومد برگشتم دیدم پادشاه و ملکه جلوی سوفیا هستند و دارند سرش داد می‌زدند وقتی منو دیدند اومدند سمتم و .....

ادامه دارد
دیدگاه ها (۰)

نه قهرمان پارت ۳۲ ویو میا پادشاه و ملکه به سمت من آمدند و مل...

امروز تولدمه..هیچوقت بخاطرش خوشحال نبودم یا جشن نگرفتم چون ا...

نه قهرمان من تو پارت ۲۱ یه قسمتی رو توهین به پسرا نوشته بودم...

نه قهرمان پارت ۳۰ ؛ : به تو چه میا : ( گوش بچه رو گرفت) کلت ...

قلب تپنده پارت ۶ویو اتبه کوک گفتم بریم خرید و اونم موافقت کر...

فیک کوک دختر کوچولوی من پارت ۳۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط