تکاپو پارت 88:تکان نخورد...
تکاپو پارت 88:تکان نخورد...
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
این بار، بدون هیچ تردیدی، یک دستش را زیر زانوهای الیزابت و دست دیگرش را پشت کمر او گذاشت.
خیلی آرام او را از روی زمین بلند کرد.
بدن الیزابت هنوز نیمههوشیار بود.
در تاریکی و میان گیجی، فکر کرد همان مرد ناشناس هنوز او را حمل میکند.
انگشتانش خیلی آرام، گوشهی کت دیمیتریوس را گرفت.
چنگ کوچکی زد.
سرش را بیقرار روی سینهی او تکان داد و با صدایی که به زحمت شنیده میشد، زمزمه کرد:
ـ ...نه...
ـ ولم کن...
دیمیتریوس لحظهای به او نگاه کرد.
چنگ ضعیف الیزابت روی کت او، برخلاف انتظارش، باعث نشد احساس ناراحتی کند.
فقط قدمهایش را آرامتر کرد تا او کمتر تکان بخورد.
درِ اتاق را با شانهاش باز کرد.
الیزابت را با احتیاط روی تخت خواباند.
لحاف را تا روی شانههایش کشید.
درست وقتی میخواست از اتاق خارج شود...
الیزابت، هنوز با چشمان بسته، خیلی آرام زیر لب گفت:
ـ ...دستم رو...
...رها نکن...
دیمیتریوس بیاختیار ایستاد.
نگاهش روی صورت او ماند.
چند ثانیه سکوت...
بعد خیلی آرام، آنقدر آرام که خودش هم از شنیدن صدایش تعجب کرد، گفت:
ـ نگران نباش...
دیگه کسی بهت دست نمیزنه.
و بیآنکه بداند چرا، تا زمانی که نفسهای الیزابت آرام و منظم نشد، از کنار تختش تکان نخورد.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
این بار، بدون هیچ تردیدی، یک دستش را زیر زانوهای الیزابت و دست دیگرش را پشت کمر او گذاشت.
خیلی آرام او را از روی زمین بلند کرد.
بدن الیزابت هنوز نیمههوشیار بود.
در تاریکی و میان گیجی، فکر کرد همان مرد ناشناس هنوز او را حمل میکند.
انگشتانش خیلی آرام، گوشهی کت دیمیتریوس را گرفت.
چنگ کوچکی زد.
سرش را بیقرار روی سینهی او تکان داد و با صدایی که به زحمت شنیده میشد، زمزمه کرد:
ـ ...نه...
ـ ولم کن...
دیمیتریوس لحظهای به او نگاه کرد.
چنگ ضعیف الیزابت روی کت او، برخلاف انتظارش، باعث نشد احساس ناراحتی کند.
فقط قدمهایش را آرامتر کرد تا او کمتر تکان بخورد.
درِ اتاق را با شانهاش باز کرد.
الیزابت را با احتیاط روی تخت خواباند.
لحاف را تا روی شانههایش کشید.
درست وقتی میخواست از اتاق خارج شود...
الیزابت، هنوز با چشمان بسته، خیلی آرام زیر لب گفت:
ـ ...دستم رو...
...رها نکن...
دیمیتریوس بیاختیار ایستاد.
نگاهش روی صورت او ماند.
چند ثانیه سکوت...
بعد خیلی آرام، آنقدر آرام که خودش هم از شنیدن صدایش تعجب کرد، گفت:
ـ نگران نباش...
دیگه کسی بهت دست نمیزنه.
و بیآنکه بداند چرا، تا زمانی که نفسهای الیزابت آرام و منظم نشد، از کنار تختش تکان نخورد.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
- ۲۳۸
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط