(نبرد عشق و انفجار)
(نبرد عشق و انفجار)
پارت : ۱
صبحِ یه روزِ آفتابیِ بهاریست. نورِ طلایی از لای پردههای نخیِ خونه میتابه و روی میزِ چوبیِ آشپزخونه، خطهایی از روشنایی میکشه. بوی نانِ تازه و قهوه، فضا رو پر کرده. باکوگو با موهای ژولیده و چشمهایی که هنوز سنگینی خواب توشه، پشت میز نشسته و داره با بیحوصلگی، تیکههای نان رو توی بشقابش ور میزنه. ایزوکو اما با انرژی همیشگی، داره فنجونها رو مرتب میکنه و با خودش زمزمه میکنه: «امروز یه روز خوبه، حسش میکنم.»
ناگهان، صدای بوقِ نامهای از طرف UA، توی گوشیِ ایزوکو میپیچه. ایزوکو گوشی رو برمیداره، چشماش رو میگردونه و با ذوقی که تا ته دلش میره، فریاد میزنه: «کاچان! نگاه کن! UA قراره یه مهمونیِ چندروزه برای همهی دانشآموختگانِ کلاسمون بگیره! توی خوابگاهِ قدیمیمون! همه میان! کیریشیما، اوراراکا، تودوروکی، همه!» باکوگو با اخم، نگاهی به گوشی میندازه و با لحنی که توش بیعلاقگیِ ساختگی موج میزنه، میگه: «چی؟ اون همه آدم یکجا؟ مزخرفه. ترجیح میدم توی خونه بمونم و فیلم ببینم.» ولی ایزوکو که میدونه باکوگو چقدر دلتنگِ دوستاش شده، میاد پشتش، دستهاش رو میذاره روی شونههاش و با لحنی نرم و التماسآمیز میگه: «کاچااان... بیااا... بهت قول میدم خوش بگذره! کیریشیما کلی ذوق داره که ببینت! تودوروکی گفت دلتنگته!» باکوگو با غرولند میگه: «تودوروکی چه ربطی به دلتنگی داره؟» ولی ته دلهاش، یه لبخندِ پنهون که فقط خودش میدونه، شکل میگیره. به خودش فکر میکنه: «خب... شاید بد نباشه. تا وقتی که این احمق کنارم باشه، هر جایی تحملپذیره.» و با یه آهِ طولانی، میگه: «باشه، ولی اگه کسی بهم چسبید، تقصیر توئه.» ایزوکو با خوشحالی، باکوگو رو توی یه بغلِ سریع میگیره و میگه: «مرسی کاچان! بهترینی!» باکوگو با صورتِ سرخ، هلش میده و میگه: «بسه دیگه! برو لباسهات رو جمع کن!»
چند روز بعد، با چمدونهای کوچیک، میرن سمت خوابگاه. توی راه، هوا صاف و آسمون آبیِ بدون ابریست. درختای کنار خیابون، پر از شکوفههای صورتی و سفیدن و بوی بهار، همهجا رو پر کرده. باکوگو با دستهاش توی جیب کتش، قدم میزنه و ایزوکو با ذوق، از کنارش دربارهی برنامههای مهمونی حرف میزنه. باکوگو فقط گاهی سر تکون میده و گاهی نگاهش رو به کوچهها میدزده. یه عادتِ همیشگیست، همیشه مراقبِ اطرافه.
وقتی به درِ ورودیِ خوابگاه میرن، یه صحنهی شلوغ و رنگارنگ ازشون استقبال میکنه: بادکنکهای آبی و قرمز، بنرِ بزرگ با نوشتهی «خوش اومدید قهرمانها»، و چندین میزِ پر از تنقلات و نوشیدنی. کیریشیما با اون موهای قرمزِ بلند و همیشهخندهاش، مثل یه موشک از دور میدوه سمتشون و باکوگو رو توی یه بغلِ محکم و کوبنده میگیره: «باکوگو! دلم برات تنگ شده بود، رفیق!» باکوگو با صورتِ از خجالت سرخ، هلش میده و میگه: «دستتو بردار، حرومزاده! دارم خفه میشم!» ولی لبخندِ کوتاهی که روی لبش مینشینه، به همه میفهمونه که دلش قرصه.
ایزوکو هم با اوراراکا و تودوروکی احوالپرسی میکنه. اوراراکا با گونههای گلانداخته، میگه: «دکو-کون! خیلی وقته ندیدمتون! چطورین؟» ایزوکو با خوشحالی میگه: «خوبیم! خونهی جدیدمون با کاچان عالیه!» تودوروکی با اون حالتِ همیشه آرومش، سرم تکون میده و میگه: «خوشحالم که باهاتون. باکوگو هنوز همونقدر پرخاشگره؟» ایزوکو میخنده و میگه: «بله، ولی تهش یه قلبِ نرم داره.» همه توی حیاطِ خوابگاه جمع شدن. میزهای بزرگ با غذاهای رنگارنگ، موسیقیِ شاد، و خندههای دوستانه، فضارو پر کرده. باکوگو کنار ایزوکو وایساده و با نگاهِ همیشه هوشیارش، همهی اطراف رو زیر نظر داره. با خودش میگه: «همه اینجا جمعن... اگه خطری باشه... نه، امروز قراره آروم باشه. نمیذارم هیچی خراب بشه.»
اگه حمایت کردین پارت های بعد هم میزارم چون اولین بارمه میدونم که ممکنه زیاد جالب نباشه😅🥲❤️🩹
پارت : ۱
صبحِ یه روزِ آفتابیِ بهاریست. نورِ طلایی از لای پردههای نخیِ خونه میتابه و روی میزِ چوبیِ آشپزخونه، خطهایی از روشنایی میکشه. بوی نانِ تازه و قهوه، فضا رو پر کرده. باکوگو با موهای ژولیده و چشمهایی که هنوز سنگینی خواب توشه، پشت میز نشسته و داره با بیحوصلگی، تیکههای نان رو توی بشقابش ور میزنه. ایزوکو اما با انرژی همیشگی، داره فنجونها رو مرتب میکنه و با خودش زمزمه میکنه: «امروز یه روز خوبه، حسش میکنم.»
ناگهان، صدای بوقِ نامهای از طرف UA، توی گوشیِ ایزوکو میپیچه. ایزوکو گوشی رو برمیداره، چشماش رو میگردونه و با ذوقی که تا ته دلش میره، فریاد میزنه: «کاچان! نگاه کن! UA قراره یه مهمونیِ چندروزه برای همهی دانشآموختگانِ کلاسمون بگیره! توی خوابگاهِ قدیمیمون! همه میان! کیریشیما، اوراراکا، تودوروکی، همه!» باکوگو با اخم، نگاهی به گوشی میندازه و با لحنی که توش بیعلاقگیِ ساختگی موج میزنه، میگه: «چی؟ اون همه آدم یکجا؟ مزخرفه. ترجیح میدم توی خونه بمونم و فیلم ببینم.» ولی ایزوکو که میدونه باکوگو چقدر دلتنگِ دوستاش شده، میاد پشتش، دستهاش رو میذاره روی شونههاش و با لحنی نرم و التماسآمیز میگه: «کاچااان... بیااا... بهت قول میدم خوش بگذره! کیریشیما کلی ذوق داره که ببینت! تودوروکی گفت دلتنگته!» باکوگو با غرولند میگه: «تودوروکی چه ربطی به دلتنگی داره؟» ولی ته دلهاش، یه لبخندِ پنهون که فقط خودش میدونه، شکل میگیره. به خودش فکر میکنه: «خب... شاید بد نباشه. تا وقتی که این احمق کنارم باشه، هر جایی تحملپذیره.» و با یه آهِ طولانی، میگه: «باشه، ولی اگه کسی بهم چسبید، تقصیر توئه.» ایزوکو با خوشحالی، باکوگو رو توی یه بغلِ سریع میگیره و میگه: «مرسی کاچان! بهترینی!» باکوگو با صورتِ سرخ، هلش میده و میگه: «بسه دیگه! برو لباسهات رو جمع کن!»
چند روز بعد، با چمدونهای کوچیک، میرن سمت خوابگاه. توی راه، هوا صاف و آسمون آبیِ بدون ابریست. درختای کنار خیابون، پر از شکوفههای صورتی و سفیدن و بوی بهار، همهجا رو پر کرده. باکوگو با دستهاش توی جیب کتش، قدم میزنه و ایزوکو با ذوق، از کنارش دربارهی برنامههای مهمونی حرف میزنه. باکوگو فقط گاهی سر تکون میده و گاهی نگاهش رو به کوچهها میدزده. یه عادتِ همیشگیست، همیشه مراقبِ اطرافه.
وقتی به درِ ورودیِ خوابگاه میرن، یه صحنهی شلوغ و رنگارنگ ازشون استقبال میکنه: بادکنکهای آبی و قرمز، بنرِ بزرگ با نوشتهی «خوش اومدید قهرمانها»، و چندین میزِ پر از تنقلات و نوشیدنی. کیریشیما با اون موهای قرمزِ بلند و همیشهخندهاش، مثل یه موشک از دور میدوه سمتشون و باکوگو رو توی یه بغلِ محکم و کوبنده میگیره: «باکوگو! دلم برات تنگ شده بود، رفیق!» باکوگو با صورتِ از خجالت سرخ، هلش میده و میگه: «دستتو بردار، حرومزاده! دارم خفه میشم!» ولی لبخندِ کوتاهی که روی لبش مینشینه، به همه میفهمونه که دلش قرصه.
ایزوکو هم با اوراراکا و تودوروکی احوالپرسی میکنه. اوراراکا با گونههای گلانداخته، میگه: «دکو-کون! خیلی وقته ندیدمتون! چطورین؟» ایزوکو با خوشحالی میگه: «خوبیم! خونهی جدیدمون با کاچان عالیه!» تودوروکی با اون حالتِ همیشه آرومش، سرم تکون میده و میگه: «خوشحالم که باهاتون. باکوگو هنوز همونقدر پرخاشگره؟» ایزوکو میخنده و میگه: «بله، ولی تهش یه قلبِ نرم داره.» همه توی حیاطِ خوابگاه جمع شدن. میزهای بزرگ با غذاهای رنگارنگ، موسیقیِ شاد، و خندههای دوستانه، فضارو پر کرده. باکوگو کنار ایزوکو وایساده و با نگاهِ همیشه هوشیارش، همهی اطراف رو زیر نظر داره. با خودش میگه: «همه اینجا جمعن... اگه خطری باشه... نه، امروز قراره آروم باشه. نمیذارم هیچی خراب بشه.»
اگه حمایت کردین پارت های بعد هم میزارم چون اولین بارمه میدونم که ممکنه زیاد جالب نباشه😅🥲❤️🩹
- ۷۹
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط