اسم رمان در جستجوی چه چیزی

اسم رمان : در جستجوی چه چیزی ؟

پارت ۸

( از زبان راوی )

لیلی سرش رو چرخوند ولی با چیزی که دید چشمهاش گشاد شد !
همه ی کوچه ها تهشون به یه کوچه ی دیگه ختم میشد و همین باعث شده بود که شبیه یه هزار تو بشه ، اما کوچه ای که لیلی داخلش رفته بود اینطوری نبود .
تهش به یه زمین خیلی بزرگ میرسید که وسطش یه ساختمون بزرگ و بلند بود .
اوه ، پس این چیزی بود که اسمش رو گذاشته بودن برج ؟
.
.
( از زبان پادشاه )
.
.
امروز داخل قصر بزرگ جشن بود ، چون امشب تولد یکی از بچه هام بود و من باید حتما اونجا حاضر میبودم.
چند روز پیش برای رسیدگی به یسری از کار ها به شهری دور رفته بودم که فاصله اش با قصر زیاد بود ، اما من برای اینکه به موقع برسم زود حرکت کرده بودم و مقدار کمی از راه مونده بود .
داشتیم از وسط جمعیت مردم عبور میکردیم که توجهم به یه دختر جلب شد ، تا حالا ندیده بودمش ، کنجکاو شدم ببینم کیه پس دستور دادم کالسکه رو نگه دارن .
وقتی پیاده شدم و داشتم میرفتم سمتش بچه کوچولویی رو اونطرف دیدم که هدیه ای برای من درست کرده بود و داشت میومد که بهم بدتش .
اما ناباورانه اون دختر لباس پدر بچه رو گرفت و کشید که باعث شد زمین بخوره و خودش سریع فرار کرد ، از کارش تعجب کردم اما گذاشتم به پای جوونیش .
رفتم و به اون فرد کمک کردم بلند شه ولی دیدم فرمانده لشکر چهارم که همراه من به این سفر امده بود ، میخواد تعدادی از سرباز هاش رو دنبال اون دختر بفرسته ، هرچی هم بهش میگفتیم که نه و لازم به این کارها نیست تنها چیزی که میگفت فقط یک جمله بود
" نه ، اون به پادشاه با این کارش توهین بزرگی کرده "
پس منم دیگه کاری باهاش نداشتم و بیخیالش شدم .
بعد از اینکه اون هدیه رو از بچه گرفتم ، دوباره سوار کالسکه شدم و به راه افتادم .
.
.
( از زبان راوی ، مکان : برج )
.
.
اون برجی که لیلی داشت دنبالش دقیقا رو به روش بود اونم به لطف اتفاقاتی که یکم پیش براش افتاده بود .
افکارش رو کنار زد و بلند شد ، راهش رو به سمت برج کج کرد .
لیلی فاصله ای چند متری با برج داشت ، اما عجله داشت .
میخواست زودتر به برج برسه پس قدم هاش رو بلند تر کرد .
بعد از چند قدم طاقت فرسا به برج رسید . در بزرگی داشت ، خیلی بزرگتر از چیزی که بتونید تصورشو بکنید .
درسته که لای در باز بود اما بازهم لیلی کلی زور زد تا یکم بیشتر بازش کنه که بتونه رد بشه .
داخل برج رفت ، اونجا رو گرد و غبار پر کرده بود و اونطوری که ازش معلوم بود کسی اونجا نبود پس کار لیلی راحت تر بود .
اونجا پله میخورد و به طبقه بالاتر راه داشت ، طبقه پایین چیز خاصی نداشت پس لیلی پیش خودش فکر کرد شاید چیزی که دنبالشه طبقه بالاست .
رفت طبقه بالا اما با چیزی که دید توجهش جلب شد ، یه میز بزرگ با کلی دکمه که انگار هرکدومشون برای یه کاری بودن .
یکم جلوتر رفت و یه میز دیگه رو دید ، یه میز کوچک که روش که کتاب قطوره ، کتاب رو برداشت و روش رو فوت کرد و دستی کشید تا خاک ها از روش برداشته بشن .
جلدش رو خوند " دفترچه راهنما " خندش گرفت ، اخه چرا باید همچین دستگاهی با دفترچه راهنماش کنار هم باشن ؟
بیخیالش شد و فقط بر اساس کتاب راهنما و زدن چند تا دکمه تونست یه دروازه دقیقا جلوی در خونه ی خودش باز کنه ، اما یه سوالی خیلی ذهنش رو درگیر کرده بود ......

ادامه دارد ..........

☆☆☆☆☆☆

برو تو کامنتا و نظرتو راجبش بگو 💫
دیدگاه ها (۴)

اسم رمان : در جستجوی چه چیزی ؟پارت ۹( از زبان راوی )یه سوالی...

پروفایل تغییر کرد ☆

اسم رمان : در جستجوی چه چیزی ؟(بالاخره انتخاب شد 🎉)پارت ۷ لی...

اسم رمان : انتخاب نکردم پارت ۶ (از زبان راوی )لیلی از صحبت ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط