دروغ شیرین
دروغ شیرین
پارت بیست و سوم
دفتر را میبندم ولی توانایی بالا اوردن نگاهم را ندارم .
تمام این ها برای من خیلی سنگینه .
_ حالا همه چیزو میدونی
بدون اینکه نگاهم را بالا بیارم سرم را به معنای تایید تکان میدهم
_ منو به یاد میاری ؟
اره به یاد میارم . همیشه لباس های تیره و ماسک و بعضی وقت ها کلاه لبه دار مشکی .
هیچ وقت صورتشو ندیدم .
توی مدرسه ی خودم بود ولی از من بزرگتر بود پس همکلاسی نبودیم . ولی همیشه سر و کله اش پیدا میشد ... وقتی که نیازش داشتم . و من نفهمیده بودم فکر میکردم شانسیه که اون میاد کمکم ولی ... اشتباه میکردم .
اون همیشه از دور نگاه میکرد .
سرم را دوباره به معنای تایید تکان میدهم .
صدای کشیده شدن پایه های صندلی را روی زمین میشنوم و لحظه ای بعد چانه ام بین انگشتانش قفل میشود .
ملایم اما مالکیت امیز
سرم را بالا می اورد و مستقیم به چشمانم زل میزند.
_ وقتی باهام صحبت میکنی نگاهم کن
لحظه ای نگاهش از چشمانم جدا میشود و پایین تر میرود ، جایی که انگشتانش نزدیک به لبم قرار دارند .
عقب میکشد و دوباره روی صندلی میشیند و به جلو خم میشود .
_ میدونی که امکان نداره بزارم به این اسونی بری .
+ میدونم
_ پس بهتره دیگه برای فرار تلاش نکنی ... نمیخوام مجبور بشم بهت اسیب بزنم
زمزمه میکنم به امید اینکه نشنود : نمیرم ... نمیخوام برم
نفس عمیقی میکشد و لبخندی اروم روی لب هایش میشیند
_ عالیه
لبخندش را با لبخند جواب میدم و سرم را کمی کج میکنم . این پایان خوش منه ؟ شاید
~~~~~~~~
تموم شد :)
البته یک پارت دیگه هم داره درباره ی اینده اونو نوشتم ولی فردا میزارم .
ممنون که همراهم بودین امیدوارم لذت برده باشین و بابت تمام تاخیر ها پوزش می طلبم
خیلی دوستتون دارم🫂✨️
پارت بیست و سوم
دفتر را میبندم ولی توانایی بالا اوردن نگاهم را ندارم .
تمام این ها برای من خیلی سنگینه .
_ حالا همه چیزو میدونی
بدون اینکه نگاهم را بالا بیارم سرم را به معنای تایید تکان میدهم
_ منو به یاد میاری ؟
اره به یاد میارم . همیشه لباس های تیره و ماسک و بعضی وقت ها کلاه لبه دار مشکی .
هیچ وقت صورتشو ندیدم .
توی مدرسه ی خودم بود ولی از من بزرگتر بود پس همکلاسی نبودیم . ولی همیشه سر و کله اش پیدا میشد ... وقتی که نیازش داشتم . و من نفهمیده بودم فکر میکردم شانسیه که اون میاد کمکم ولی ... اشتباه میکردم .
اون همیشه از دور نگاه میکرد .
سرم را دوباره به معنای تایید تکان میدهم .
صدای کشیده شدن پایه های صندلی را روی زمین میشنوم و لحظه ای بعد چانه ام بین انگشتانش قفل میشود .
ملایم اما مالکیت امیز
سرم را بالا می اورد و مستقیم به چشمانم زل میزند.
_ وقتی باهام صحبت میکنی نگاهم کن
لحظه ای نگاهش از چشمانم جدا میشود و پایین تر میرود ، جایی که انگشتانش نزدیک به لبم قرار دارند .
عقب میکشد و دوباره روی صندلی میشیند و به جلو خم میشود .
_ میدونی که امکان نداره بزارم به این اسونی بری .
+ میدونم
_ پس بهتره دیگه برای فرار تلاش نکنی ... نمیخوام مجبور بشم بهت اسیب بزنم
زمزمه میکنم به امید اینکه نشنود : نمیرم ... نمیخوام برم
نفس عمیقی میکشد و لبخندی اروم روی لب هایش میشیند
_ عالیه
لبخندش را با لبخند جواب میدم و سرم را کمی کج میکنم . این پایان خوش منه ؟ شاید
~~~~~~~~
تموم شد :)
البته یک پارت دیگه هم داره درباره ی اینده اونو نوشتم ولی فردا میزارم .
ممنون که همراهم بودین امیدوارم لذت برده باشین و بابت تمام تاخیر ها پوزش می طلبم
خیلی دوستتون دارم🫂✨️
- ۴۶
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط