راز قلدر مدرسه
راز قلدر مدرسه
پارت : ۷
بعد از آن روز، نگاه تهیونگ به جونگ کوک دیگر مثل قبل نبود.
او هنوز هم باور داشت جونگ کوک گاهی زیادی مغرور و عصبی است، اما حالا میدانست پشت آن رفتارها چیزی بیشتر وجود دارد.
چیزی که بقیه هیچوقت ندیده بودند.
در مدرسه، همه متوجه شده بودند که رابطهی آن دو تغییر کرده.
نه اینکه ناگهان دوست شده باشند.
هنوز هم بحث داشتند.
هنوز هم تهیونگ از جوابهای کوتاه جونگ کوک حرصش میگرفت و جونگ کوک از کنجکاویهای او خسته میشد.
اما دیگر کسی نمیتوانست بگوید آن دو از هم متنفرند.
یک روز بعد از کلاس، تهیونگ در راهرو متوجه شد چند نفر دوباره دربارهی جونگ کوک حرف میزنند.
یکی از آنها گفت:
«اون هیچوقت عوض نمیشه. آدمهایی مثل اون همیشه همینطوری میمونن.»
تهیونگ ایستاد.
چند لحظه به حرفشان فکر کرد.
بعد آرام گفت:
«شاید چون هیچکس بهش فرصت نداده.»
چند نفر با تعجب نگاهش کردند.
خودش هم نمیدانست چرا از کسی دفاع میکند که روز اول حتی از او خوشش نمیآمد.
اما حس میکرد قضاوت کردن جونگ کوک به این راحتی درست نیست.
همان لحظه، جونگ کوک از دور صدای او را شنید.
برای چند ثانیه همانجا ایستاد.
او تمام عمرش شنیده بود که آدم بدی است.
اما حالا یک نفر وجود داشت که بدون اینکه چیزی از گذشتهاش بداند، باز هم طرف او را گرفته بود.
بعد از مدرسه، وقتی تهیونگ قصد رفتن داشت، دید جونگ کوک جلوی در منتظر ایستاده.
تهیونگ تعجب کرد.
«تو اینجایی؟»
جونگ کوک نگاهش را کنار کشید.
«فقط یه چیزی میخواستم بپرسم.»
تهیونگ منتظر ماند.
جونگ کوک چند لحظه سکوت کرد.
«چرا این کارو کردی؟»
تهیونگ فهمید منظورش چیست.
«چون فکر کردم درست نیست.»
جونگ کوک آرام گفت:
«تو حتی منو نمیشناسی.»
تهیونگ جواب داد:
«پس بشناسون.»
این جمله باعث شد جونگ کوک ساکت شود.
چون هیچکس تا حالا از او نخواسته بود خودش را نشان دهد.
نه اون پسری که همه ازش میترسیدند...
بلکه خودش واقعی.
و شاید برای اولین بار، جونگ کوک دلش خواست کسی واقعاً او را بشناسد. 🖤لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۷
بعد از آن روز، نگاه تهیونگ به جونگ کوک دیگر مثل قبل نبود.
او هنوز هم باور داشت جونگ کوک گاهی زیادی مغرور و عصبی است، اما حالا میدانست پشت آن رفتارها چیزی بیشتر وجود دارد.
چیزی که بقیه هیچوقت ندیده بودند.
در مدرسه، همه متوجه شده بودند که رابطهی آن دو تغییر کرده.
نه اینکه ناگهان دوست شده باشند.
هنوز هم بحث داشتند.
هنوز هم تهیونگ از جوابهای کوتاه جونگ کوک حرصش میگرفت و جونگ کوک از کنجکاویهای او خسته میشد.
اما دیگر کسی نمیتوانست بگوید آن دو از هم متنفرند.
یک روز بعد از کلاس، تهیونگ در راهرو متوجه شد چند نفر دوباره دربارهی جونگ کوک حرف میزنند.
یکی از آنها گفت:
«اون هیچوقت عوض نمیشه. آدمهایی مثل اون همیشه همینطوری میمونن.»
تهیونگ ایستاد.
چند لحظه به حرفشان فکر کرد.
بعد آرام گفت:
«شاید چون هیچکس بهش فرصت نداده.»
چند نفر با تعجب نگاهش کردند.
خودش هم نمیدانست چرا از کسی دفاع میکند که روز اول حتی از او خوشش نمیآمد.
اما حس میکرد قضاوت کردن جونگ کوک به این راحتی درست نیست.
همان لحظه، جونگ کوک از دور صدای او را شنید.
برای چند ثانیه همانجا ایستاد.
او تمام عمرش شنیده بود که آدم بدی است.
اما حالا یک نفر وجود داشت که بدون اینکه چیزی از گذشتهاش بداند، باز هم طرف او را گرفته بود.
بعد از مدرسه، وقتی تهیونگ قصد رفتن داشت، دید جونگ کوک جلوی در منتظر ایستاده.
تهیونگ تعجب کرد.
«تو اینجایی؟»
جونگ کوک نگاهش را کنار کشید.
«فقط یه چیزی میخواستم بپرسم.»
تهیونگ منتظر ماند.
جونگ کوک چند لحظه سکوت کرد.
«چرا این کارو کردی؟»
تهیونگ فهمید منظورش چیست.
«چون فکر کردم درست نیست.»
جونگ کوک آرام گفت:
«تو حتی منو نمیشناسی.»
تهیونگ جواب داد:
«پس بشناسون.»
این جمله باعث شد جونگ کوک ساکت شود.
چون هیچکس تا حالا از او نخواسته بود خودش را نشان دهد.
نه اون پسری که همه ازش میترسیدند...
بلکه خودش واقعی.
و شاید برای اولین بار، جونگ کوک دلش خواست کسی واقعاً او را بشناسد. 🖤لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۲۰۲
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط