(˙❥˙)My blood, sweat and tears (˙❥˙)
(˙❥˙)My blood, sweat and tears (˙❥˙)
part 2
لی آهو چشمانش پر از اشک بغضی راه گلو اش را گرفته بود چرا آنقدر این زندگی باهاش ظالم بود با دل و صدای گرفته نجوا نمود لی آهو : نه من نمیتونم این کارو بکنم خواهش میکنم از اینجا برو
مین هی دختر مهربان کاغذ و خودکاری از داخل کیف سفید اش برداشت شماره خودش را رویه کاغذ نوشت بلافاصله کاغذ رو سمته لی آهو گرفت مین هی : باشه از اینجا میرم اما هر وقت نظرت عوض شد باهام تماس بگیر یه جوری از گوشی دایی استفاده کن
از چمن ها بلند شد و دست دختر دایی اش را گرفت سپس او هم بلند شده کاغذ را ازش گرفت نگاهش که افتاد سمته لباس های اون دختر قلبش برای هزارمین دفعه هم شکسته شده چرا لی آهو نمیتوانست از اینا تنش کنه افکار ناراضی ذهنش را کنار زد لی آهو : من ..
صدای زن داداشش به گوش اش رسید با عجله نجوا نمود لی آهو : از اینجا برو مین هی نمیخوام تو دردسر بیافتم مین هی با عجله آن محل را ترک نمود لی آهو کاغذی که تو دست اش بود را تویه جیب اش قرار داد همان دقیقه شین هی به طرف اش آمد با اخم نجوا نمود شین هی کجا رفتی مگه نگفتم از کنارم نیاید جم بخوری آخه پدر خبر دار بشه چی اوففف بیا بریم دیگه خونه
لی آهو : زن داداش همه وسایلی که میخواستی رو خریدی
شین هی : آره بریم تا کسی نفهمیده تو رو هم با خودم بردم ... لی آهو همراه شین هی راه افتاد ترس از اینکه پدرش بفهمه و باز کتکش بزنه مثله خوره به جون اش افتاده بود کم کم هوا داشت تاریک میشد و دوباره باید به آن عمارت بزرگ بازگشت میکردن
خیلی آروم از درب بزرگ میله ای عمارت گذشت شین هی نگاه ریزی به تمام خیاط انداخت هیچکس نبود با اشاره دست به دخترک فهماند که کسی نیست لی آهو سریع وارده عمارت شد از ترس پاهایش سست شده بودن با قدم های سریع محوطه حیاط را ترک نمود و درب آشپزخانه ای که بیرون بود رسید بلافاصله وارده آشپزخانه شد به درب آشپزخانه تیکه داد لحظه ای چشم هایش را بست با ترس زندگی کردن برایش خیلی سخت بود شاید اگه به عشق زندگیش میرسید از این جهنم خلاص میشد در دریایی پر از افکار نامعلوم غرق شده بود با صدای دختر عمه اش تار های افکارش برچیده شدند سه کیون با ادا های مزخرف اش سمته لی آهو قدم برداشت سه کیون : هی تا این موقع کجا بودی دایی عصبی شد که تو نیستی نکنه بیرون بودی ها
لی آهو درحالیکه از کنارش رد میشد با دستش اون رو کنار زد تا از راهش بره کنار به طرف پارچ آبی که رویه اپن گذاشته شده بود قدم برداشت بعد از برداشتن لیوان آبی و نوشیدن آب خنک روبه سه کیون کرد لی آهو : خودت خوب میدونی که نمیتونم برم بیرون اینا رو از خودت در میاری با زن داداش شین هی به باغچه رسیدیم
بدون هیچ حرفه دیگری آن محل را ترک نمود ...
part 2
لی آهو چشمانش پر از اشک بغضی راه گلو اش را گرفته بود چرا آنقدر این زندگی باهاش ظالم بود با دل و صدای گرفته نجوا نمود لی آهو : نه من نمیتونم این کارو بکنم خواهش میکنم از اینجا برو
مین هی دختر مهربان کاغذ و خودکاری از داخل کیف سفید اش برداشت شماره خودش را رویه کاغذ نوشت بلافاصله کاغذ رو سمته لی آهو گرفت مین هی : باشه از اینجا میرم اما هر وقت نظرت عوض شد باهام تماس بگیر یه جوری از گوشی دایی استفاده کن
از چمن ها بلند شد و دست دختر دایی اش را گرفت سپس او هم بلند شده کاغذ را ازش گرفت نگاهش که افتاد سمته لباس های اون دختر قلبش برای هزارمین دفعه هم شکسته شده چرا لی آهو نمیتوانست از اینا تنش کنه افکار ناراضی ذهنش را کنار زد لی آهو : من ..
صدای زن داداشش به گوش اش رسید با عجله نجوا نمود لی آهو : از اینجا برو مین هی نمیخوام تو دردسر بیافتم مین هی با عجله آن محل را ترک نمود لی آهو کاغذی که تو دست اش بود را تویه جیب اش قرار داد همان دقیقه شین هی به طرف اش آمد با اخم نجوا نمود شین هی کجا رفتی مگه نگفتم از کنارم نیاید جم بخوری آخه پدر خبر دار بشه چی اوففف بیا بریم دیگه خونه
لی آهو : زن داداش همه وسایلی که میخواستی رو خریدی
شین هی : آره بریم تا کسی نفهمیده تو رو هم با خودم بردم ... لی آهو همراه شین هی راه افتاد ترس از اینکه پدرش بفهمه و باز کتکش بزنه مثله خوره به جون اش افتاده بود کم کم هوا داشت تاریک میشد و دوباره باید به آن عمارت بزرگ بازگشت میکردن
خیلی آروم از درب بزرگ میله ای عمارت گذشت شین هی نگاه ریزی به تمام خیاط انداخت هیچکس نبود با اشاره دست به دخترک فهماند که کسی نیست لی آهو سریع وارده عمارت شد از ترس پاهایش سست شده بودن با قدم های سریع محوطه حیاط را ترک نمود و درب آشپزخانه ای که بیرون بود رسید بلافاصله وارده آشپزخانه شد به درب آشپزخانه تیکه داد لحظه ای چشم هایش را بست با ترس زندگی کردن برایش خیلی سخت بود شاید اگه به عشق زندگیش میرسید از این جهنم خلاص میشد در دریایی پر از افکار نامعلوم غرق شده بود با صدای دختر عمه اش تار های افکارش برچیده شدند سه کیون با ادا های مزخرف اش سمته لی آهو قدم برداشت سه کیون : هی تا این موقع کجا بودی دایی عصبی شد که تو نیستی نکنه بیرون بودی ها
لی آهو درحالیکه از کنارش رد میشد با دستش اون رو کنار زد تا از راهش بره کنار به طرف پارچ آبی که رویه اپن گذاشته شده بود قدم برداشت بعد از برداشتن لیوان آبی و نوشیدن آب خنک روبه سه کیون کرد لی آهو : خودت خوب میدونی که نمیتونم برم بیرون اینا رو از خودت در میاری با زن داداش شین هی به باغچه رسیدیم
بدون هیچ حرفه دیگری آن محل را ترک نمود ...
- ۱۵.۹k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط