{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }
{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }
𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁸²
.
.
توی راه اصلا با هم حرف نزدیم ، در حد یکیدو کلمه که همونم از سمت جئون بود .
نزدیک خوابگاه بودیم ، تو راه شنیدم که جئون با تلفن صحبت میکنه ؛ اگر درست فکر کنم داشت به دقلباز میگفت که تا پنج دقیقه دیگه دم در باشه .
سوالی تو ذهنم پیش اومد که چرا اون باید میرفت دنبال دقل باز ؟ شاید طبق اون نامه با خانواده سو رابطه فامیلی دارن .
سری تکون دادم تا از فکر بیرون بیام ، ماشین رو به روی در وایساده بود . کیفمو برداشتم و به سمت جئون برگشتم
ملودی : خیلی ممنونم که منو رسوندید
جونگکوک : خواهش میکنم ، فقط لطفا به داهی بگو که بیاد تو ماشین
برای تایید حرفش سری تکون دادم و 'باشه' زیر لبی گفتم و بعد از ماشین پیاده شدم و به سمت ساختمون راه افتادم .
هرچی نزدیک تر میشدم میدیدمش که دم در خوابگاه با یه چمدون کوچیک چطوری با ذوق وایساده ؛ به خدا که اگر من دلیل این ذوق کردناشو میفهمیدم .
بهش که رسیدم با نگاه عجیبی بهم زل زد
داهی : چطوری عزیزم
درحالی که تلاش میکردم صورتمو جمع نکنم لبخند دندون نمایی تحویلش دادم
ملودی : خوبم تو چطوری؟
با لبخند گفت
داهی : من عالیَم
ملودی : به چه مناسبت ؟
کمی خودشو جمع و جور کرد
داهی : دارم میرم خونه ، بالاخره
دلم میخواست هر بار که خلاف شخصیت داهی رفتار میکرد بکوبم تو صورتش که چقدر ضایعست اما این باعث میشد دیگه نتونم اعتمادشو جلب کنم . لبخندمو گشاد تر کردم
ملودی : خوشحالم که حالت خوبه دورت بگردم
چقدر با محبت رفتار کردن با همچین آدمایی عذاب دهنده بود... . چند باری سر تکون داد و طوری که انگار چیزی یادش اومده باشه سریع گفت
داهی : راستی بعد از امتحانات قرار شد یه روز انتخاب کنیم باهم تا بیای خونهمون
از طرفی خوشحال بودم چون هنوز یادش بود و من یه فرصت داشتم تا بتونم یکم از این ابهامات رو برای خودم رفع کنم ، و از طرفی هم ناراحت بودم چون دلم میخواست توی اون لونه گرگ حداقل خود داهی باشه تا بتونم یکم احساس راحتی بکنم ، حداقل از نظر روانی !
ملودی : حتما بعدا یه قرار بیرون میزاریم تا هم دوباره همدیگه رو ببینیم هم راجب اون روز صحبت کنیم
با لبخند گشادی سر تکون داد ، دروغ چرا گاهی دلم براش میسوخت
ملودی : راستی آقای ایم بیرون تو محوطه منتظرت وایساده
انگار که منتظر بود تا از جئون حرف بزنم سریع دسته چمدونش رو گرفت و به سمتم اومد و بعد از بوسه کوتاهی رویِ گونهم با 'خداحافظ' بلندی با سرعت ازم دور شد . پناه بر خدا ، عجب موجوداتی پیدا میشن .
به سمت خوابگاه رفنم تا یکم استراحت کنم و بعدش برای امتحانات فردا بخونم ، قبل از اینکه این هفته که تموم بشه باید به فکر پیدا کردن یه کارخونه باشم که هم اسکان و هم یه خوابگاه برای کارگر هاش توی آپشناش باشه . نیاز دارم که برم اونجا..
.
.
.
های گایز 💆🏻♀️
اومدم عذدخواهی کنم بابت دیشب و همینطور تاخیر امشب 🙂↕️
یه سری مشکلات شخصی برام پیش اومده بود که نتونستم پارت بنویسم و لود کنم از یه طرف دیگه هم امروز نه آنتن داشتم نه نت ، الانم که این پست لود بشه باید خداروشکر کنم😭😭😭
خیلی دوستون دارم مرسی که درک میکنید💞💞😉
𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁸²
.
.
توی راه اصلا با هم حرف نزدیم ، در حد یکیدو کلمه که همونم از سمت جئون بود .
نزدیک خوابگاه بودیم ، تو راه شنیدم که جئون با تلفن صحبت میکنه ؛ اگر درست فکر کنم داشت به دقلباز میگفت که تا پنج دقیقه دیگه دم در باشه .
سوالی تو ذهنم پیش اومد که چرا اون باید میرفت دنبال دقل باز ؟ شاید طبق اون نامه با خانواده سو رابطه فامیلی دارن .
سری تکون دادم تا از فکر بیرون بیام ، ماشین رو به روی در وایساده بود . کیفمو برداشتم و به سمت جئون برگشتم
ملودی : خیلی ممنونم که منو رسوندید
جونگکوک : خواهش میکنم ، فقط لطفا به داهی بگو که بیاد تو ماشین
برای تایید حرفش سری تکون دادم و 'باشه' زیر لبی گفتم و بعد از ماشین پیاده شدم و به سمت ساختمون راه افتادم .
هرچی نزدیک تر میشدم میدیدمش که دم در خوابگاه با یه چمدون کوچیک چطوری با ذوق وایساده ؛ به خدا که اگر من دلیل این ذوق کردناشو میفهمیدم .
بهش که رسیدم با نگاه عجیبی بهم زل زد
داهی : چطوری عزیزم
درحالی که تلاش میکردم صورتمو جمع نکنم لبخند دندون نمایی تحویلش دادم
ملودی : خوبم تو چطوری؟
با لبخند گفت
داهی : من عالیَم
ملودی : به چه مناسبت ؟
کمی خودشو جمع و جور کرد
داهی : دارم میرم خونه ، بالاخره
دلم میخواست هر بار که خلاف شخصیت داهی رفتار میکرد بکوبم تو صورتش که چقدر ضایعست اما این باعث میشد دیگه نتونم اعتمادشو جلب کنم . لبخندمو گشاد تر کردم
ملودی : خوشحالم که حالت خوبه دورت بگردم
چقدر با محبت رفتار کردن با همچین آدمایی عذاب دهنده بود... . چند باری سر تکون داد و طوری که انگار چیزی یادش اومده باشه سریع گفت
داهی : راستی بعد از امتحانات قرار شد یه روز انتخاب کنیم باهم تا بیای خونهمون
از طرفی خوشحال بودم چون هنوز یادش بود و من یه فرصت داشتم تا بتونم یکم از این ابهامات رو برای خودم رفع کنم ، و از طرفی هم ناراحت بودم چون دلم میخواست توی اون لونه گرگ حداقل خود داهی باشه تا بتونم یکم احساس راحتی بکنم ، حداقل از نظر روانی !
ملودی : حتما بعدا یه قرار بیرون میزاریم تا هم دوباره همدیگه رو ببینیم هم راجب اون روز صحبت کنیم
با لبخند گشادی سر تکون داد ، دروغ چرا گاهی دلم براش میسوخت
ملودی : راستی آقای ایم بیرون تو محوطه منتظرت وایساده
انگار که منتظر بود تا از جئون حرف بزنم سریع دسته چمدونش رو گرفت و به سمتم اومد و بعد از بوسه کوتاهی رویِ گونهم با 'خداحافظ' بلندی با سرعت ازم دور شد . پناه بر خدا ، عجب موجوداتی پیدا میشن .
به سمت خوابگاه رفنم تا یکم استراحت کنم و بعدش برای امتحانات فردا بخونم ، قبل از اینکه این هفته که تموم بشه باید به فکر پیدا کردن یه کارخونه باشم که هم اسکان و هم یه خوابگاه برای کارگر هاش توی آپشناش باشه . نیاز دارم که برم اونجا..
.
.
.
های گایز 💆🏻♀️
اومدم عذدخواهی کنم بابت دیشب و همینطور تاخیر امشب 🙂↕️
یه سری مشکلات شخصی برام پیش اومده بود که نتونستم پارت بنویسم و لود کنم از یه طرف دیگه هم امروز نه آنتن داشتم نه نت ، الانم که این پست لود بشه باید خداروشکر کنم😭😭😭
خیلی دوستون دارم مرسی که درک میکنید💞💞😉
- ۵۴۰
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط