#pain
#pain
#P¹⁰⁵
#Season²
+ چی؟؟؟ از کی تا حالا؟ پاشو بریم دکتر... من الان ماشین رو اماده میکنم...
بلند شد تا بره ماشین رو آماده کنه اما جونگکوک دستش رو گرفت و مانع شد.
_ انقدر شلوغش نکن. من حالم خوبه فقط چون یکم استرس داشتم دردم گرفته. من قبلا جراحی داشتم و با موفقیت سرطانم تقریبا درمان شده.
+ اما اخه...
_ اما و اگر نیار دیگه. بری رو اعصابم دوباره معده درد میگیرم.
مین سو با نگرانی سر تکون میده.
_ حالا لطفاً تنهام بذار تا استراحت کنم.
مین سو آروم از اتاق بیرون رفت و در اتاق رو بست.
جونگکوک اروم روی تخت نشست و طبق عادتش موقع فکر کردن زانوهایش رو بغل کرد و به حرف های تهیونگ فکر کرد و از بالکن به آفتاب درخشان که حالا در مرکز آسمان در حال درخشش بود نگاه کرد. درسته که اون لحظه گفت که تهیونگ حرفش رو ثابت کنه اما، در واقع اون هر چیزی که تهیونگ بگه قبول داره یجورایی یک ایمان کامل بهش داره.
اینکه بعد از اون شب که تهیونگ زودتر رفت و بعدش سرماخورده بود و سرد رفتار میکرد، همش درست بود و این رومخ بود. یعنی واقعا بخاطر اینکه مجبور شده اینکار رو کرده؟ یعنی ممکنه که حق با تهیونگ باشه و پدر جونگکوک بخواد.... نه نه نه درسته که پدرش سختگیره اما خب... یعنی انقدر بی رحمه که حاضره به تنها پسرش نه در واقع تنها فرزندش، آسیب بزنه؟
پارچه ی شلوارش رو توی مشتش مچاله کرد و مشتش رو سفت کرد. عصبانی بود، استرس داشت، ترسیده بود و براش سوال بود چرا اون؟ چرا همیشه همه ی بلا ها سر اون میفته؟ چرا؟....
نگاهش از بالکن گرفت و توی اتاق چرخوند. تک تک حرف های تهیونگ توی سرش اکو میشد و این باعث میشد کلافه بشه.
#P¹⁰⁵
#Season²
+ چی؟؟؟ از کی تا حالا؟ پاشو بریم دکتر... من الان ماشین رو اماده میکنم...
بلند شد تا بره ماشین رو آماده کنه اما جونگکوک دستش رو گرفت و مانع شد.
_ انقدر شلوغش نکن. من حالم خوبه فقط چون یکم استرس داشتم دردم گرفته. من قبلا جراحی داشتم و با موفقیت سرطانم تقریبا درمان شده.
+ اما اخه...
_ اما و اگر نیار دیگه. بری رو اعصابم دوباره معده درد میگیرم.
مین سو با نگرانی سر تکون میده.
_ حالا لطفاً تنهام بذار تا استراحت کنم.
مین سو آروم از اتاق بیرون رفت و در اتاق رو بست.
جونگکوک اروم روی تخت نشست و طبق عادتش موقع فکر کردن زانوهایش رو بغل کرد و به حرف های تهیونگ فکر کرد و از بالکن به آفتاب درخشان که حالا در مرکز آسمان در حال درخشش بود نگاه کرد. درسته که اون لحظه گفت که تهیونگ حرفش رو ثابت کنه اما، در واقع اون هر چیزی که تهیونگ بگه قبول داره یجورایی یک ایمان کامل بهش داره.
اینکه بعد از اون شب که تهیونگ زودتر رفت و بعدش سرماخورده بود و سرد رفتار میکرد، همش درست بود و این رومخ بود. یعنی واقعا بخاطر اینکه مجبور شده اینکار رو کرده؟ یعنی ممکنه که حق با تهیونگ باشه و پدر جونگکوک بخواد.... نه نه نه درسته که پدرش سختگیره اما خب... یعنی انقدر بی رحمه که حاضره به تنها پسرش نه در واقع تنها فرزندش، آسیب بزنه؟
پارچه ی شلوارش رو توی مشتش مچاله کرد و مشتش رو سفت کرد. عصبانی بود، استرس داشت، ترسیده بود و براش سوال بود چرا اون؟ چرا همیشه همه ی بلا ها سر اون میفته؟ چرا؟....
نگاهش از بالکن گرفت و توی اتاق چرخوند. تک تک حرف های تهیونگ توی سرش اکو میشد و این باعث میشد کلافه بشه.
- ۱۹۷
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط