پشت نگاه سردت.... 15

پشت نگاه سردت.... 15
ویو ته

وقتی رسیدیم خونه، در رو باز کردم و وارد شدیم

همه‌چیز عجیب ساکت بود.

کفش‌هام رو درآوردم و وارد سالن شدیم بابا گفت

بابا: ته می‌خوام چیزی بگم

ته: چی شده؟

بابام چند لحظه ساکت نگام کرد.

بابا: آماده شو، باید بریم.

ابروهام بالا رفت.

ته: کجا؟

بابا: خونه چندتا از آشناهای قدیمی. امشب مهمونی داریم.

با تعجب نگاش کردم.

ته: مهمونی؟ چرا از قبل نگفتی؟

بابا: چون لازم نبود. زود آماده شو، دیر می‌شه.

با بی‌حوصلگی به سمت اتاقم رفتم و لباس عوض کردم.

چند دقیقه بعد همراه بابام سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.

تمام مسیر ساکت بودیم.

من از پنجره به خیابون نگاه می‌کردم و نمی‌فهمیدم چرا بابام این‌قدر مرموز رفتار می‌کنه.

بالاخره نتونستم تحمل کنم.

ته: بابا، حداقل بگو برای چی داریم می‌ریم.

بابام چند لحظه سکوت کرد.

بعد آروم گفت:

بابا: امشب قراره درباره یه موضوع مهم باهات حرف بزنیم.

ته: چه موضوعی؟

بابام فقط نگاه کوتاهی بهم انداخت.

بابا: وقتی رسیدیم می‌فهمی.

اخمام درهم رفت.

ته: این «وقتی رسیدیم می‌فهمی» گفتنات اصلاً خوب نیست.

بابام لبخند کوچیکی زد، اما چیزی نگفت.

وقتی به خونه مهمونی رسیدیم، پیاده شدیم و وارد خونه شدیم.

چند نفر از آشناهای قدیمی اونجا بودن.

بعد از سلام و احوالپرسی، همه دور هم نشستیم.

من هنوز نمی‌فهمیدم دلیل اصلی این مهمونی چیه.

تا اینکه بابام رو به من کرد.

بابا: تهیونگ، یه چیزی هست که باید بدونی.

نگاهش کردم.

ته: چی؟

بابام نفس عمیقی کشید.

بابا: این مهمونی فقط برای دورهمی نیست.

اخمام بیشتر درهم رفت.

ته: پس برای چیه؟

بابام چند لحظه مکث کرد و بعد گفت:

بابا: برای صحبت درباره نامزدی تو.

چند ثانیه مات نگاهش کردم.

ته: چی؟!

بابام خیلی عادی ادامه داد:

بابا: قرار شده درباره نامزدی تو با خانواده‌ای که اینجا هستن صحبت کنیم.

با ناباوری بهش خیره شدم.

ته: بابا، شوخی می‌کنی؟

بابا: نه، تهیونگ. جدی می‌گم.

قلبم یه لحظه فرو ریخت.

بدون اینکه بخوام، تصویر آت توی ذهنم ظاهر شد.

نگاهش...

حرف‌هاش...

و همون لحظه فهمیدم چیزی که بابام داشت درباره‌ش حرف می‌زد، اصلاً چیزی نبود که انتظارش رو داشتم.

ته: من... نمی‌خوام نامزد کنم.

بابام با آرامش نگام کرد.

بابا: فعلاً فقط قراره صحبت کنیم. ولی باید بشینی و حرف‌ها رو بشنوی.

چیزی نگفتم.

فقط به نقطه‌ای روبه‌رو خیره شدم.

نمی‌دونستم چرا، اما برای اولین بار، فکر اینکه شاید مجبور بشم با شخص دیگه‌ای وارد رابطه‌ای بشم، بیشتر از چیزی که باید، اذیتم می‌کرد.

چون ذهنم فقط پیش یک نفر بود...

آت.
ادامه دارد ‌‌‌‌‌....
دیدگاه ها (۲۱)

پشت نگاه سردت....16ویو تهیونگهنوز حرف بابام توی سرم می‌چرخید...

پشت نگاه سردت ... 14ویو آتاز فروشگاه بیرون اومدم و کیسه‌هامو...

پشت نگاه سردت.. پارت ۱۳فقط همین یه کلمه برای من کافی بود.یه...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "6۴"☆ویو هانا☆چند دقیقه گذشت.دیگه گریه نمی‌کردم، ا...

part 7. three hearts, one love

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط