زمرد های صورتی پارت⁸
زمرد های صورتی پارت⁸
ویو نویسنده °^
دمیتریوس رفت پیش دامیان
دمیتریوس: هی دامیان انیا کجاست؟
دامیان: نمیدونم تو چادر بود یهو اومدم دیدم نیست
دمیتریوس :دنبالم بیا فک کنم داره اتفاقی میوفته
ویو آنیا°^
من کجام ؟...آهان یادم اومد دفعه آخر تو چادر بودم جودی و اومد و بعدش چیزی یادم نمیاد ....ای سرم فک کنم بیهوش شدم
صب کن من به درخت بسته شدم دهنمم بستن .....انیلا هم که اینجاست
یکم ازم فاصله داره اونم اوردن اینجا ؟ واسه چی ؟
ویو نویسنده °^
روبی: از اونجایی که نزدیک دوست پسر من و خواهرم شدید باید تاوانشو پس بدین
بزنیدشون ما میریم !
جودی: امیدوارم تا آخرش زجر بکشید فورجر ها ! ها ها ها 😈
ویو انیلا °^
اول اومدن سراغ من ! نمیتونستم داد بزنم آخه دهنمو بسته بودن برای اولین بار واقعا ترسیدم حالا چیکار کنم نه داره خیلی نزدیک میشه اون چوبه واسه زدنه یا کشتن؟
اشکام کم کم سرازیر شدن نگاهم به آنیا افتاد که اونم داشت گریه میکرد خودم به جهنم نباید بزارم واسه اون اتفاقی بیوفته ولی چیکار کنم ؟ چطوری از این وضعیت خلاص شم....باید یه راه حل.......
وایسا چرا پام انقد درد گرفت ؟...برگشتم دیدم که با چوب زدن به ساق پام.....خیلی درد داره....همین طوری داره اشکام زیاد تر میشه ....درد میکنه خیلی درد میکنه
دارن میرن سراغ آنیا
ویو نویسنده °^(به قران الان گریه میکنم 😭)
داشتن میرفتن سراغ آنیا که گریه آنیا بیشتر از قبل شد واقعا ترسیده بود و رنگش پریده بود .....
یهو دامیان و دمیتریوس اومدن و شروع به زدن اون دونفر کردن
دمیتریوس: خیلی جرئت داری که رو دوست دختر من دست بلند کردی
بعد یه مشت حوالی اون یاروعه کرد
دامیان: اره هرکسی با دوست دختر ما در بیوفته سرو کارش با ماست !
بعد با کله زد تو صورت یارو
این وسط مسطا هم چهار پنج تا مشت خوردن و دماغ دمیتریوس خون اومد و لبش پاره شد و دامیان هم پیشونیش و لبش زخم شد
بعد اون دونفر دمشون رو گذاشتن رو کولشونو گورشون رو گم کردن
بعد دامیان و دمیتریوس رفتن دهن آنیا و انیلا رو باز کردن
دمیتریوس: حالت خوبه ؟
انیلا : من باید اینو...از تو...بپرسم...
دمیتریوس: من خوبم پات چطوره؟ درد میکنه ؟
انیلا:یکم.....چی...زی...نیست!
دامیان: حالت خوبه پا کوتاه ؟
انیا: انیا حالش خوبه .... فقط....یکم....ترسیده.....بود ! تو چی ....تو خوبی؟ زخمی شدی
دامیان: اینا که چیزی نیست !
دمیتریوس و دامیان انیا و انیلا رو پرنسسی بغل کردن بردن تو چادر و پرستار رو خبر کردن
پرستار : دخترجون پات ترک برداشته ولی زود خوب میشه نگران نباش !
انیلا: ممنونم
دمیتریوس: چی ترک برداشته ؟ این بود [چیزی نیست]؟
انیلا: خب حالا شلوغش نکن
پرستار :خب دیگه من میرم کار دارم خدافظ
دامیان : عه پس ما چی ؟🗿
دمیتریوس: همونو بگو 🗿
ویو نویسنده °^
دمیتریوس رفت پیش دامیان
دمیتریوس: هی دامیان انیا کجاست؟
دامیان: نمیدونم تو چادر بود یهو اومدم دیدم نیست
دمیتریوس :دنبالم بیا فک کنم داره اتفاقی میوفته
ویو آنیا°^
من کجام ؟...آهان یادم اومد دفعه آخر تو چادر بودم جودی و اومد و بعدش چیزی یادم نمیاد ....ای سرم فک کنم بیهوش شدم
صب کن من به درخت بسته شدم دهنمم بستن .....انیلا هم که اینجاست
یکم ازم فاصله داره اونم اوردن اینجا ؟ واسه چی ؟
ویو نویسنده °^
روبی: از اونجایی که نزدیک دوست پسر من و خواهرم شدید باید تاوانشو پس بدین
بزنیدشون ما میریم !
جودی: امیدوارم تا آخرش زجر بکشید فورجر ها ! ها ها ها 😈
ویو انیلا °^
اول اومدن سراغ من ! نمیتونستم داد بزنم آخه دهنمو بسته بودن برای اولین بار واقعا ترسیدم حالا چیکار کنم نه داره خیلی نزدیک میشه اون چوبه واسه زدنه یا کشتن؟
اشکام کم کم سرازیر شدن نگاهم به آنیا افتاد که اونم داشت گریه میکرد خودم به جهنم نباید بزارم واسه اون اتفاقی بیوفته ولی چیکار کنم ؟ چطوری از این وضعیت خلاص شم....باید یه راه حل.......
وایسا چرا پام انقد درد گرفت ؟...برگشتم دیدم که با چوب زدن به ساق پام.....خیلی درد داره....همین طوری داره اشکام زیاد تر میشه ....درد میکنه خیلی درد میکنه
دارن میرن سراغ آنیا
ویو نویسنده °^(به قران الان گریه میکنم 😭)
داشتن میرفتن سراغ آنیا که گریه آنیا بیشتر از قبل شد واقعا ترسیده بود و رنگش پریده بود .....
یهو دامیان و دمیتریوس اومدن و شروع به زدن اون دونفر کردن
دمیتریوس: خیلی جرئت داری که رو دوست دختر من دست بلند کردی
بعد یه مشت حوالی اون یاروعه کرد
دامیان: اره هرکسی با دوست دختر ما در بیوفته سرو کارش با ماست !
بعد با کله زد تو صورت یارو
این وسط مسطا هم چهار پنج تا مشت خوردن و دماغ دمیتریوس خون اومد و لبش پاره شد و دامیان هم پیشونیش و لبش زخم شد
بعد اون دونفر دمشون رو گذاشتن رو کولشونو گورشون رو گم کردن
بعد دامیان و دمیتریوس رفتن دهن آنیا و انیلا رو باز کردن
دمیتریوس: حالت خوبه ؟
انیلا : من باید اینو...از تو...بپرسم...
دمیتریوس: من خوبم پات چطوره؟ درد میکنه ؟
انیلا:یکم.....چی...زی...نیست!
دامیان: حالت خوبه پا کوتاه ؟
انیا: انیا حالش خوبه .... فقط....یکم....ترسیده.....بود ! تو چی ....تو خوبی؟ زخمی شدی
دامیان: اینا که چیزی نیست !
دمیتریوس و دامیان انیا و انیلا رو پرنسسی بغل کردن بردن تو چادر و پرستار رو خبر کردن
پرستار : دخترجون پات ترک برداشته ولی زود خوب میشه نگران نباش !
انیلا: ممنونم
دمیتریوس: چی ترک برداشته ؟ این بود [چیزی نیست]؟
انیلا: خب حالا شلوغش نکن
پرستار :خب دیگه من میرم کار دارم خدافظ
دامیان : عه پس ما چی ؟🗿
دمیتریوس: همونو بگو 🗿
- ۳۶۱
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط